شعرهای نو از شاعران کهن (شعرهایی از ابوالفضل بیهقی، شاعر هزارساله)

(۴)

کار از درجه‌ی سخن

به درجه‌ی شمشیر رسید.

 

(۵)

جهان عروسی آراسته را مانست

در آن روزگار مبارکش

 

(۶)

مطربان می‌زدند و می‌خواندند...

          و شادی و طرب در پرواز آمد.

 

(٧)

من و ماننده‌ی من،

          که خدمتگاران امیر محمود بودیم،

ماهیی را مانستیم از آب بیفتاده

و در خشکی مانده

و غارت شده.

 

(٨)

بزرگا مردا، که او دامن قناعت تواند گرفت

و حرص را گردن فروتواند شکست!

 

(٩)

تا وی را دیدیم که ممکن نشد خدمتی یا اشارتی کردن،

گریستن بر ما افتاد

کدام آب دیده، که دجله و فرات،

چنان که رود براندند.

 

(١٠)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده

به یک دست شکر پاشنده

و به دیگر زهرِ کشنده

گروهی را به محنت آزموده

و گروهی را پیراهن نعمت پوشانید.

 

(١١)

گفت: «کار سخت سست می‌رود،

                                       سبب چیست؟»

 

(١٢)

متحیر و شکسته‌دل می‌رفتند

راست بدان مانست که گفتی بازپسشان می‌کشند

 

(١٣)

لشکر از جای برفت

گفتی جهان می‌جنبد...

چون کوهِ آهن درآمدند.

 

(١۴)

در خود فروشُده بود

سخت از حد گذشته

که شمه‌ای یافته بود

از مکروهی که پیش آمد.

 

(١۵)

حسنک را فرمودند که جامه بیرون کِش...،

تنی چون سیم سپید و رویی چون صدهزار نگار،

و همه خلق به‌درد می‌گریستند.

/ 10 نظر / 327 بازدید
سارا

برگزیده هایی زیبا. دلم برای بیهقی تنگ شده بود.مرسی.

شیوا حریری

خیلی خوب بود. آن هم برای من که مدت‌های طولانی است از نثر کهن دور افتاده‌آم. ممنون

ندا

استاد گرامی، آقای عباسپور سلام؛ در وبلاگتون انقدر مطالب مفید و خواندنی هست که برای خوندن همه‌ش وقت کم میارم؛ چون ترجیح میدم بعضی از پست‌ها رو دو یا چندبار بخونم؛ مثل پست قبلی. ممنون از اینکه اطلاعاتی رو که با صرف وقت بسیار و مطالعه فراوان بدست آوردین، دراختیار ما میذارین. امید که ما هم شاگردان خوبی باشیم.

اکرم

البته که جملات زیبایی از تاریخ بیهقی نوشته اید اما با شعر بودنشان موافق نیستم. به نظرم مثلا این شطح عارفانه که بسیاری شعرش خوانده اند شعر است: ... چندان که پای مرد به گل فروشود پای به عشق فرو میشد ... اما با شعر بودن این جمله که ستاره روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی موافق نیستم. منطق شاعرانه داشتن مهمترین مشخصه شعر است که این جملات ندارند و البته نمی توان انکار کرد که گزینش واژگان و چیدمانشان چندان زیباست که لذتی کمتر از شعر به شنونده نمی بخشند.

رامک

کاملا موافقم که ارزش نثر کهن ما معلوم نشده است حتی در نزد بسیاری از ادیبان و استادان که به غلط گمان می کنند ادبیات یعنی شعر و نثر فقط در خدمت گزارش بوده است. با هر قدمی که برای معرفی این آثار برداشته شود موافقم اما چرا نثر را به صورت مقطعه در آورده اید؟ برای نشان دادن موسیقایی اش؟ نثر را به شکل شعر نو درآوردن مرا یاد همان حرف می اندازد که تا نثری شبیه شعر نباشد ارزش ندارد. اینکه نثری همطراز شعر خوب ارزش داشته باشد به این معنی نیست که حتما باید شبیه شعر باشد.

رامک

می دانید اصل مشکلم نه در تقطیع کردن است و نه در نامیدن یک نثر به شعر. بحث من بر سر ارزش یک نثر است. در تاریخ ادبیات ما و متاسفانه در محیط ادبی (حداقل آنجا که من هستم) به نثر اهمیت داده نمی شود. ادبیات را معادل با شعر می دانند. و اگر نثری درخشان است آن را شعر یا شعرگونه می نامند. تمام حرف من این است که کاری کنیم تا ارزش ذاتی نثر و ارزش والای یک نثر ادبی مشخص شود. من در جایگاه شاگرد شما هستم و اگر بگویید صرفا بر اساس تجربه صلاح می دانید که چنین بنویسید، به احترام تجربه و دانشتان حرفتان را می پذیرم.

سلمان

نمی دونم عنوان شعر درسته یانه. اما لذتی کاملا شبیه لذت خواندن شعر خوب درش نهفته ست.

عطیه معین

پسیار عالی لذت بردم و خوشحالم که ذهن مرا به این سمت و سو بردید تا از این پسبه متون پیشین به گونه دیگری نگاه کنم سپاسگزارم.

رضا

بنام خدا با سلام و احترام از مطلب شما با ذکر منبع در وبلاگ ابوالفضل بیهقی استفاده نمودم رضا حارث ابادی http://rezaharesabadi.persianblog.ir/