آنچه می‌مانَد

برای وحدت و احسان

بچه که بودم، گاهی پدرم زیر لب آواز می‌خواند. متن ترانه را نمی‌فهمیدم، ولی از های‌های‌اش معلوم بود که ترانه‌ای یا آوازی سنّتی است؛ چیزی که آن سال‌ها در نظرم کسالت‌آور بود و همیشه می‌گفتم به‌درد خوابیدن می‌خورَد و  توی دلم این موسیقی را مسخره می‌کردم و می‌گفتم دوره‌اش تمام شده. در عوض، از ابی و شهرام شبپره و داریوش لذت می‌بردم و گمان می‌کردم آخر آواز ایرانی یعنی همین‌ها که من می‌پسندم.

نوجوان که بودم، انگار وظیفه داشتیم که نیما و فروغ و شاملو را ستایش کنیم و جمال‌زاده و خانلری و نادرپور را مسخره کنیم. مگر کسی جرئت داشت سلیقه‌ای غیر از این داشته باشد؟! چماق تحجر و ارتجاع و عقب‌ماندگی بر سرش می‌زدند که هیچ، گاهی حتی از جمع طردش می‌کردند! همیشه می‌گفتم جمال‌زاده «اسهال قلمی‌» دارد و مجله‌ی آینده‌ی ایرج افشار و کلک‌ دهباشی ــ بعداً: بخارا ــ مجلات عقب‌مانده‌اند و، در عوض، آدینه و بعدها کارنامه‌ مجلات آوانگارد و درست و حسابی‌اند. درخت ابدی هنوز از من نقل می‌کند که روزگاری می‌گفتم «به کچل می‌گن "زلفعلی"، به مجله‌ی ایرج افشار می‌گن "آینده"!»


حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که از صدای بنان و عبدالوهاب شهیدی و نادر گلچین هم لذت می‌برم، شعر نادرپور را بیش از شعر نیما می‌فهمم و دوست دارم، نوشته‌های خانلری را سنجیده‌تر از نقدهای شاملو و فروغ می‌بینم، نوشته‌های جمال‌زاده در نظرم پخته و آموزنده است، بیش از آن که برای یافتن مطلبی در کتاب‌خانه‌ام به سراغ کارنامه و آدینه بروم، مقالات معتبر را در آینده‌ و کلک و بخارا می‌یابم.

انگار سلیقه هم کودکی و جوانی و میان‌سالی و پیری دارد. انگار مثل هر توجه و علاقه و استعداد و تجربه‌ی انسانی، با رشد طبیعی صاحبش، تغییر می‌کند، البته نه همه چیز، ولی خیلی چیزها معنا و مفهوم تازه‌ای می‌یابد. یکیش همین تقلید و مثل دیگران سلیقه‌داشتن است که در جوانی بیش‌تر است و در میان‌سالی کم‌تر.

ولی کدام درست‌تر است؟ سلیقه‌ی کودکی یا جوانی یا میان‌سالی یا پیری؟ حتماً‌ این هم امری نسبی است و نمی‌توان با قطعیت در این باره نظر داد، ولی اگر فاکتورهایی مثل کاربردی‌بودن و فایده‌ی جمعی و ماندگاری را در نظر بگیریم، آن‌وقت دیگر چیزی به اندازه‌ی واقعیت تاریخ کمکمان نمی‌کند.

بهترین مثالی که می‌توان بزنم گفته‌ای است که روزی احسان، از قول دوست کتاب‌خوانمان، وحدت، نقل کرد. می‌گفت در سال‌های پرجنب‌وجوش پس از انقلاب 57، همه‌ی کتاب‌فروش‌ها یا کتاب‌های چپی چاپ می‌کردند، از آثار لنین و استالین و چه‌گوارا گرفته تا کتاب‌های مائوئیستی، یا کتاب‌های ضدمارکسیستی و ضدشوروی، مثل کتاب‌های علی حجتی کرمانی و جلال‌الدین فارسی. اما در آن سال‌ها انتشارات طهوری هنوز داشت انسان کامل نَسَفی را چاپ می‌کرد. ‌آن دوست می‌گفت که پیش خودمان فکر می‌کردیم که آخر دیگر کی می‌آید انسان کامل نسفی را بخوانَد؟! دیگر این چیزها قدیمی شده‌اند و ارزش خودشان را از دست داده‌اند! وحدت می‌گفت حالا که سال‌ها از آن سال‌ها گذشته، می‌بینیم که هیچ کدام از آن کتاب‌های چپی و ضد‌چپی نمانده، ولی انسان کامل نسفی هنوز مانده است.

/ 24 نظر / 145 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میخک

من از بچگی تقریبا از همه چیز لذت می بردم، و اتفاقا به همین دلیل محکوم بودم به بی سبکی، هر چه پیش آید خوش آید، نداشتن تصمیم ، ... و این محکومیت ها مرا هر روز بیشتر از روز پیش به انزوای کودکانه ام برد.یاد گرفتم هیچ نگویم و برای خودم زندگی کنم و برای خودم لذت ببرم، با خودم حرف بزنم و شادی و گریه ام با خودم بودم. بزرگتر که شدم دوستان خوبی پیدا کردم و خوشحالم که ما همه مان یه جورایی مشابهان متفاوت هستیم که تفاوت زیبایی زندگی است اگر بفهمیمش و بدان احترام بگذاریم. قلمتان را دوست دارم. امید که از ظلمت شب باوران نصیبمان رهایی باشد. هانی

آنا

من فکر میکنم درست بودن یه چیز کاملن نسبی یه مثل لذت می مونه که تو دوره های مختلف متفاوته

دینا

اول این که خیلی ممنون از لطفی که دارید، فکر نمی کنم این قدر هم شایسته‌ی تعریف باشم. دوم این که فکر می‌کنم تغییر سلیقه نشانه‌ی پیشرفت است. اگر همیشه ساکن بودیم و یکنواخت جای شک بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. امروز شما بهترین دلیل است. شما که روی همان پله‌ی دیروز نیاستاده‌اید.

ارادتمندی قدیمی

با سلام و درود راستش این نوشته تان برای من به عینه مصداق داره بخصوص که بعد از مدّتها خدمت رسیدم و این نشون میده که حتی توی یک دوره ی کوتاه هم سلیقه ی آدم تغییر میکند چه برسد به چندین دهه! منظور اینکه این تغییر ذائقه و کشش درونی آدمها نسبت به خیلی چیزها همیشه وجود داره ...یه روز حافظ خدای روی زمینم میشود و روزی با شاملو همخو میشوم و زمانی هم فروغ را تجربه میکنم و الان هم بازگشتی دوباره به وبلاگ خوب شما... امــّآ یک مشکل برایم رخ داده و اینکه متاسفانه مطالبی که «ادامه ی مطلب» دارند باز نمیشه و بخصوص اینکه بجز صفحه ی اوّل، نمیتوانم به صفحه های گذشته و مطالب قبلی تان مراجعه کنم؛ آیا راهکاری سراغ دارید؟ موفق و پیروز باشید و قلمتان شکوفا باد ارادتمند حمید از ایالت میزوری

شکوفه

سلام چقدر این اخلاقتونو دوست دارم که به نقد و ستیز با خود برمی خیزید. مرسی شمه ای از این تغییر سلیقه را ازتون شنیده بودم و اینجا دیگه کامل شد سپاس

يلدا

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش...

سلمان

دقیقا، «هیچ کدوم از اون کتاب های چپی و ضد چپی نمانده....» زمان داور خوبه، حق با شماست

سلمان

*خوبیه

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

میبینی آقا هومن باز تعطیلات تابستون رسید و من وقت کردم که تلپ بشم توی وبلاگ دوستان و فکر کنم باید با زور بیرونم کنند ... قبل از هرچیز گفتنی است که بنده اصلاً اخلاق اینو ندارم که از وبلاگ دوستان به عنوان تبلیغ استفاده کنم ولی مطلبی درباره ی «عشق چیست؟»(البته به معنای عامیانه و رایج بین دو انسان) سرهم کرده ام ولی بیشتر بهانه ای بوده است تا به مرور از دوستان و خوانندگان وبلاگهایشان دعوت کنم تا نظر شخصی خود را براساس معلومات و تجربه ی شخصی شان مطرح بفرمایند. لذا خوشحال خواهم شد چنانچه قدم رنجه بفرمایید و زحمت ثبت نظر محترمتون رو تحمـّل بفرمایید. پیشاپیش کمال تشکر را دارم درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید

مهدی کریمی

آن قدر لذت بردم که بلافاصله وبلاگ شما را به سایتهای مورد علاقه ام افزودم