کوچه‌ی پرولتر سرخ (داستان خواندنی یک کتاب)

در آن زمان، نوجوانی پانزده ـ شانزده‌ساله بودم و در آن ماه‌های آغازین جنگ، که پدر را از دست داده بودم و گرفتار فقری جانکاه، با پول تو جیبی‌ام نسخه‌هایی (روی‌هم حدود 50 نسخه) از این کتاب می‌‌خریدم و به کسانی که می‌دانستم اهل مطالعه‌اند هدیه می‌دادم: خویشان و معلمان و حتی ناظم دبیرستان! به‌جای هر دو روز ناهارخوردن، می‌توانستم نسخه‌ای از این کتاب بخرم.

باری، کتاب با تمثیلی به‌یادماندنی پایان می‌گرفت که بارها و بارها آن را در جمع‌ها می‌خواندم. ولی امروز از آن روزگار دور شده‌ایم. برای همین است که می‌خواهم خواننده‌ی جوان امروزی، هنگام خواندن این داستان کوچک، خود را در شرایطی تصور کند که بیش‌ترِ روشنفکران ایران برای شوروی آن زمان سینه چاک می‌کردند. آن حکومت و رهبرانی که در این داستان به انتقاد گرفته شده آرمان‌شهر رویایی بسیاری از فرهیختگانی بود که می‌بایست سال‌ها می‌گذشت تا بتوانند باور کنند که آن دنیای موهوم و رویایی فقط زاده‌ی تبلیغات توده‌ای‌ها و بالیده‌ی ذهن خود آنان بوده است. داستانی که امروز در این‌جا می‌خوانید داستانی است که بازگوکننده‌ی آن در آن سال‌ها «مرتجع» و «نوکر امپریالیسم» لقب می‌گرفت و از جمع‌ها رانده می‌شد. بر من نیز چنین رفت اما چه باک؟ می‌خواستم همه را با واقعیت سرپوشیده‌ی شوروی آشنا کنم... و حالا که سی سال از آن زمان می‌گذرد با سربلندی این داستان را، برای خواهران و برادران جوان‌ترم، از روی متن کتاب، بازگو می‌کنم:

 

"اهالی شوروی تاریخ مملکتشان را در روح خود در اعصاب و در عمر خویش و بالاخره در زندگی فردی خود احساس می‌کنند [...] به تاریخشان گوش فرادهیم که خودشان در داستان کوچکی حکایت کرده‌اند:

قطاری حرکت می‌کند و از سرزمین اتحاد جماهیر شوروی می‌گذرد. غفلتاً متوقف می‌گردد. راننده‌ی قطار وحشت‌زده داخل واگن می‌شود و می‌گوید: «رفیق ولادیمیر ایلیچ، سفیدها خط آهن را بریده‌اند. ترن دیگر نمی‌تواند به جلو برود. چه کنیم؟» لنین خونسردی خود را حفظ می‌کند. آستین‌ها را بالا می‌زند و می‌گوید: «برویم رفقا، همه به کار بپردازیم. بیل و کلنگ برداریم و همه با هم خط آهن را دوباره بسازیم تا سفیدها بدانند که ما تسلیم نمی‌شویم».

هر کس ابزاری برمی‌دارد و با آوازخواندن به کار مشغول می‌شود و کمی بعد ترن دوباره حرکت می‌نماید و در میان دشت روسیه به پیش می‌رود. روز‌ها، شب‌ها. باز از نو دور از ایستگاه می‌ایستد. راننده شرمنده به‌شتاب می‌آید: «رفیق یوسیف ویساریونوویچ، خط آهن قطع شده است. ضدانقلابی‌ها از این‌جا گذشته‌اند. چه کنیم؟»

استالین تردیدی به خود راه نمی‌دهد و می‌گوید: «بین ما خائنینی وجود دارد. فوراً نیمی از مسافرین را تیرباران کنید و نیم دیگر را پیراهن خط‌دار بپوشانید و شروع به کار کنند تا آن‌که خط دوباره ساخته شود. به هر وسیله که ممکن است!» فوراً این دستور اجرا می‌شود. ترن باز به راه می‌افتد. از جنگل‌های فان در زیر برف در جنگل کاج عبور می‌نماید و برای سومین بار راننده می‌بیند که خط آهن بریده شده است. فکر می‌کند که این بار دقایق هم حساب می‌شود. اما چه باید کرد؟ باید اطلاع دهد و عرق سرد از سر و صورت‌ریزان در واگن ظاهر می‌شود: «رفیق نیکیتا سرگئی‌ویچ،‌ همه‌ی دشمنان انقلاب نمرده‌اند. در خط باز خراب‌کاری صورت گرفته است. نمی‌توانیم به راه خود ادامه دهیم». خروشچف می‌گوید: «چیزی نیست رفیق راننده! ریل‌هایی که در عقب است بردارید و بگذارید در جلو. همین‌طور تا آخر. به هر حال می‌شود به جلو رفت!» و در طول کیلومترها، ریل‌ها برداشته شد و گذاشته شد. ترن به جلو می‌رفت، ولی طولی نکشید. بعد از مدتی راننده با صدای وحشتناکی ترمز می کند. از ترس خشکیده است. در واگنی حاضر می‌شود: «رفیق لئونید ایلیچ، شما حرف مرا باور نمی‌کنید، ولی به شما اطمینان می‌دهم که راست است. ضدشوروی‌ها و امپریالیست‌ها باز خط را بریده‌اند. چه کنیم؟» برژنف جواب می‌دهد: «خیلی خسته‌کننده است، ولی می‌توان از این مهلکه خارج شد: پرده‌های همه‌ی کوپه‌ها را بکشید و قطار را گاه‌گاهی تکان دهید تا مردم این‌طور احساس کنند که ما به جلو می‌رویم» (ص 211-212).

 

کوچه‌ی پرولتر سرخ، نوشته‌ی نینا که‌هایان و ژان که‌هایان، ترجمه‌ی غلامرضا وثیق، انتشارات رواق، 1358.

/ 8 نظر / 56 بازدید
behnam

ghatar e digari misazim

علی

خيلي جالب بود بيشتر به كاوند و شما سر مي‌زنم انقلاب بسيار چيز جالبي است شعار اعدام فرار فريب و در ايستگاهايي بعدي مصالحه و فروپاشي

دمادم

عجب! چه تمثیلی. خیلی زیبا متن واقعی داستان را بیان می کند. جایی که داستان در همان باره است و چه استفاده ی بجایی توسط شما که تمثیل را برای تمثیل موقعیتی که درآنیم به کارگرفته اید. بسیار انتخاب هوشمندانه ای است. سپاس

درخت ابدی

عجب حکایت پرمغزی! آخرش هم دیدیم که این قطار چطور واژگون شد. فقط چندین نسل‌ در تمام دنیا زندگی‌شون تباه شد.

شیرین

خیلی زیبا وتاثیر گذار بود اینجاست که نقش تمثیل ،ادبیات،هنرودریک کلام علوم انسانی نمایان می شود .حرفی راکه با هنر می شود زد،با گویا ترین زبان دنیا نمی توان گفت .

مهریزی

چه داستان پرمعنایی انتخاب کردید دوست عزیز سپاسگزارم ما که به هرحال جزو نسل سوخته محسوب میشیم!! ولی امیدوارم واژگونی قطارهای دروغین مشابه رو بتونیم ببینیم و حداقل جزو نسل های تباه شده نباشیم!!

محمودرضا

درود استاد، ممنون از یادداشت زیبایتان. از این کتاب و نویسنده اش بی اطلاع بودم. حتما ً نسخه ای از آن را گیر می آورم. ناشرش هم نیروی سومی ها هستند که حقی بزرگی به گردن روشنفکران ایرانی دارند. در ضمن لازم می دانم یادآوری کنم اولین کسانی که به انتقاد و خصومت با بلشویک ها پرداختند آنارشیست ها بودند. آنها جزو اولین قربانیان کشتار حکومت بلشویکی به حساب می آیند. باکونین در دعوایش با مارکس انحراف نظام شوروی را -سال ها قبل از انقلاب اکتبر- پیش بینی کرده بود. اگر فرصت داشتید خوشحال می شوم این مصاحبه را بخوانید. http://anthropology.ir/node/3893 باز هم سپاس

اکرم

کار نایاب و شگفتت برای خرید کلی! کتاب بسیار زیبا بوده شاید به این علت که خودم نیز همواره چنین می‌کنم! مثلا پس از خالی شدن خیابانها از یاران سبز حداقل 20 جلد از کتاب روح پراگ را خریدم و به دوستان هدیه دادم که اندک تسلایی برای بهت و اندوهشان باشد. این کار شاید کودکانه شاید ابلهانه شاید دور از خرد روزمره باشد اما بی گمان زیباست و زیبایی هرچند که ناسودمند و بیهوده و به دور از خرد رایج باشد هنوز زیبایی است. تحسینت می کنم ... دیر زیاد آن بزرگوار خداوند.