یادم نمی‌آید

جمعی از دوستان گرد می‌آییم. وقتی او را می‌بینم، به این فکر می‌کنم که دو سال است او را ندیده‌ام. سلام و روبوسی سردی. هردو می‌دانیم از هم دل‌خوریم.

معمولاً در جمع همه از همه چیز حرف می‌زنند. دو به دو کنار هم می‌نشینیم و، به محض پاشدن یکی، دیگری به جای او می‌نشیند. کنارم می‌نشیند  ــ من نمی‌توانم پیش‌قدم شوم ــ  گپی از این‌ور و آن‌ور. کم‌کم لبخندی و بعد خنده‌ای و بعد انفجار قهقهه‌ای میانمان که نظر همه را جلب می‌کند. هردو از هم دل‌خوریم ولی یادم نمی‌آید چرا. فقط یادم است آخرین باری که با هم بودیم در یک رستوران بود و رفتارش مثل همیشه نبود ــ یا من اینطور گمان می‌کردم ــ ولی رفتار امشبش مرا به یاد همان سال‌های خوش دوستی‌‌مان می‌اندازد. همان صمیمیت و شادی و خوش‌مشربی را در  رفتارش می‌بینم. ولی از هم دل‌خوریم ــ یا من اینطور فکر می‌کنم ــ داریم گپ می‌زنیم که از حال و روزم می‌پرسد ــ من نمی‌توانم از او بپرسم یا نمی‌خواهم ــ می‌گویم سعی می‌کنم خوب باشم و روحیه‌ام را نبازم. ولی خیلی زود من هم از او می‌پرسم. گرفتار عشق تازه‌ای است ولی سر کارش گرفتاری‌هایی عجیبی پیدا کرده. از او می‌خواهم بیش‌تر بگوید و می‌گوید. کم‌کم سر درددل باز می‌شود. من هم از خستگی‌ها و نومیدی‌های گهگاهی و جفای کارفرمایان می‌گویم. صحبتمان گل انداخته. حتی، به‌جای نشستن سر میز شام، بشقاب‌هایمان را در دست می‌گیریم و در گوشه‌ای کنار هم ‌می‌نشینیم. از شعرهایش می‌خوانَد و از نمایشگاه تازه‌اش می‌گوید ــ نقاش است ــ و تازگی هم سفری به فرانسه کرده ــ به روی خودم نمی‌آورم که می‌دانم ــ از همه چیز می‌گوییم تا این که ناگهان هردو ساکت می‌شویم. لحظه‌ی غریبی است. می‌ترسیم. و هردو می‌دانیم که حالا باید یکی پیش‌قدم شود که می‌شود ــ من نمی‌توانم ــ می‌پرسد: چرا دو سال است ــ زمان را به یاد دارد ــ از من خبری نمی‌گیری؟ چه شده که از من دل‌خوری؟ هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که چرا دل‌‌خورم. می‌گویم من دل‌خور نیستم. برعکس، گمان می‌کردم تو از من دل‌خوری! می‌گوید اصلاً‌ از من دل‌خور نبوده و یادش نمی‌آید که چرا رابطه‌مان سرد شده. کم‌کم هردو متوجه می‌شویم که فقط یک احساس لحظه‌ای و سطحی، بگو سوءتفاهم، بوده، ولی تا این را بفهمیم چند دقیقه‌ای فکر می‌کنیم و آخرین دیدارها را یکی‌یکی با هم مرور می‌کنیم. حالا که درست فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که چرا از او دل‌خور بوده‌ام ــ اگر چیز مهمی بود حتماً یادم می‌مانْد. مهمانی به آخر می‌رسد و مهمان‌ها یکی‌یکی و جفت‌جفت خداحافظی می‌کنند و ما هنوز مشغول گپ‌زدنیم. راستش صحبت با او را به دیرگاه رفتن و صبح زود پاشدن ترجیح می‌دهم. لابد برای او هم همین‌طور است، ولی این را به هم نمی‌گوییم. کم‌کم همه می‌روند و ما می‌مانیم و صاحب‌خانه‌ای که بی‌‌آن‌که چیزی بگوید ماجرا را فهمیده است.

دیگر دیروقت شده و خمیازه‌ها. شادتر و سبک‌تر از سلاممان با هم خداحافظی می‌کنیم و قرار می‌گذاریم که توی همین هفته همدیگر را باز ببینیم. در طول راه، همه‌اش به او فکر می‌کنم. قلبم آرام است و سبک شده‌ام. به خودم می‌گویم که دو سال را بی‌خودی از هم دور بوده‌ایم. و به این فکر می‌کنم که پیامکی بنویسم و تا رسیدم برایش بفرستم.

/ 8 نظر / 26 بازدید
اکرم

گمان می‌کنم که آنچه جهان را و انسان را از هاویه کنونی نجات خواهد داد نه عدالت که عشق است. عدالت ممکن است بی‌نظمی و کینه خلق کند زیرا عدالت داوری می کند تلافی را مجاز می‌داند و حصار می‌سازد. دوست داشتن و عشق اما رمز زنده ماندنش گذشت است. آنچه جهان و جان انسان به آن نیاز دارد نه تلافی که گذشت است. عشق است که بی‌آنکه استحقاقی در کار باشد می‌بخشد. عشق است که بی آنکه داوری کند می بخشد... دوست داشتن و عشق شکست دیوار است دیوارهایی که تا چشم کار می‌کند محاصره مان کرده‌اند و نفسمان را تنگ کرده‌اند و افق دیدمان را کوتاه کرده‌اند...

شکوفه

چقدر روان و قشنگ نوشته اید! دست مریزاد. اما گاه حکایت عکس این است.

شکوفه

عکس این حکایت همان است که از دوست بپرسید چرا می شکند؟ دل شکستن ها و دلخوری هایی که حقت نیست. تو برای کسی سنگ تمام می گذاری و او بدون آنکه بدانی یا بفهمی با تو کاری می کند که نباید. تو کوتاه می آیی و با همه کمبودها و کاستی ها می سازی اما آنکه به خاطرش گذشت کرده ای بد تا می کند. نه اینکه نمی فهمد و قدر نمی داند، کاری می کند که شوکه می شوی. جوری که همه آنچه با هم گذرانده اید ...بگذریم. خواستم بگویم همیشه به همین زیبایی و راحتی حکایت شما ماجرا فیصله نمی یابد.

دینا

شبیه همین ماجرا بین من و یکی از دوستان در حال پیش آمدن بود. فکر کردم همین امروز حلش کنم بهتر است! این هم نتیجه ی اخلاقی وبلاگ خوانی!

ندا

چقدر خوب که از بافته شدن تاروپودی با پیوندی قدیمی گفتید، در روزگاری که آدمها منتظرند تا نخی را بر روی قبای دوستی‌شان بیابند، دستکاری‌اش کنند و دانه‌های بافته‌شده را یکی‌یکی بشکافند...، بی‌آنکه به این بیندیشند که روزی به این قبا نیاز خواهند داشت! گاه برای حفظ دوستی‌ها تلاش بسیار می‌کنیم، اما این تلاش یک‌طرفه بی‌فایده است؛ بالاخره روزی این رشته ازهم خواهد گسست:

ندا

روی تاقچه گذاشته بودمش. به‌خوبی ازش مراقبت می‌کردم، هر روز صبح بهش سلام می‌کردم! باهاش حرف می‌زدم؛ اگه ناراحت بودم یا که خوشحال، براش می‌گفتم؛ با گریه‌هام گریه می‌کرد و با خنده‌هام می‌خندید... اما درمقابل همه اینها هیچ نمی‌گفت! فقط نگاهم می‌کرد، من به همین نگاهش هم راضی بودم... آخه دوستش داشتم! اما یک روز نفهمیدم چی شد... پنجره باز شد... بادی زد و اون رو از روی تاقچه انداخت پایین... مثل همیشه دویدم که بگیرمش... اما این‌بار دستم بهش نرسید...

ندا

اون افتاد... شکست... چند تکه شد... غم دنیا ریخت تو دلم... تکه‌ها رو از روی زمین جمع می‌کردم و اشک می‌ریختم... نباید می‌شکست... آخه اون شکستنی نبود... حالا دیگه من موندم و یک عروسک چوبی شکسته ... (باعرض شرمندگی، برای اینکه مطالب ناقص ارسال نشه، مجبور شدم در سه قسمت بفرستم![شرمنده])

بیتا

چقدر زیبا نوشتید، لذت بردم. متشکرم.