مرثیه یا بهانه

همین هفته‌ی پیش، با یک علاقه‌مند به تاریخ حرف می‌زدم و گفتم حالا که سی و چند سال از سقوط پهلوی‌ها و انقلاب می‌گذرد، بهتر است، برای اولین بار در تاریخ‌نویسی پس از انقلاب، کار تازه‌ای شود: کسانی که در این سی و اند سال تاریخ معاصر نوشته‌اند همه برضد پهلوی‌ها نوشته‌اند و خیانت‌هاشان را آشکار و خدماتشان را، هر چند به زعمشان اندک بوده، پنهان کرده‌اند. به گروه پیش‌نهاد کردم که خدمات پهلوی‌ها را هم بیاورند و تاریخ‌نامه‌ای به‌نسبت منصفانه تألیف کنند. برایِشان راه‌آهن و تأمین امنیت راه‌های ایران در زمان رضاشاه و گسترش کارخانه‌ها و مدارس در زمان محمدرضاشاه و حتی نتایج مفید «اصل چهار» ترومن را مثال زدم که کشاورزی و صنعت ایران را دگرگون کرد. برای اعضای گروه توضیح دادم که، برای متولدین دهه‌های شصت و هفتاد، پهلوی‌ها حتی خاطره هم نیستند و فقط نام‌هایی از میان صدها نام‌ تاریخی‌اند. در حافظه‌ی تاریخی پانزده‌ـ‌شانزده‌ساله‌های امروز ما، محمدرضاشاه تفاوت چندانی با خشایارشا ندارد.

در پاسخ من گفت موافقم که خدمات آن‌ها را هم باید نوشت و مثلاً کشیدن راه‌آهن را گفت، ولی این را هم باید گفت که چرا خط آهن ایران ضربدری نصب شد. علتش این بود ــ همان حرف همیشگی ــ که نیروهای شوروی و انگلیس بتوانند به‌راحتی از مناطق شمال غربی (ترکیه) به جنوب شرقی (هندوستان) و از جنوب غربی (خوزستان و عراق) بتوانند به شمال شرقی (آسیای مرکزی) برسند... خلاصه‌ی حرف‌هایش این بود که راه‌آهن ما به خواست بیگانگان کشیده شد.

*   *   *

وقتی درباره‌ی احداث راه‌آهن و ماجرای ضربدری کشیدن آن چیزی می‌خوانم یا می‌شنوم، یاد حرفی از ابراهیم گلستان می‌افتم که در گفت‌وگویش با پرویز جاهد (نوشتن با دوربین) از سریال «اختاپوس» پرویز صیاد نقل کرد که در یکی از قسمت‌های آن سریال کسی گفت «این اسکندر ملعون تخت جمشید را خراب کرد» و دیگری پرسید «چند سال پیش؟» اولی جواب داد «دوهزار سال پیش» و دومی در جواب گفت «یعنی در این دوهزار سال هنوز آن را نساخته‌اید؟!»

انگار کار ما این بوده که همیشه‌ی روزگار فقط نق بزنیم و کم‌کاری‌ها و رخوت خود را به گردن دیگران بیندازیم. هفتاد سال است که می‌گوییم راه‌آهن را برای عبور بیگانگان ضربدری ساخته‌اند، قرن‌هاست که می‌گوییم تخت‌جمشید را اسکندر گجستگ ویران کرد، اوستا را اسکندر و کتاب‌های ایران باستان را مهاجمان عرب آتش زدند. حالا دیگر هیچی نداریم، چون آنچه داشته‌ایم یا نابود شده یا به یغما رفته. بهانه‌ی بدی نیست؛ چون نداشته‌های خود را به گردن دیگران می‌اندازیم و خودمان را از تلاش بیش‌تر بی‌نیاز می‌کنیم و این را طوری می‌گوییم که انگار هیچ ملتی جنگ نکرده و بیگانگان اشغالش نکرده‌اند و اصلاً حاکمان جبار نداشته‌اند. و جالب این‌جاست که این حرف‌ها را باسوادان و فرهیختگان می‌زنند، نه مردم عامی. یعنی همان‌هایی که می‌توانند، به سهم خود، تکه‌ای از ویرانی‌های تاریخی را بازسازی کنند. یاد صحنه‌ی آخر ویدئوکلیپ «دیوار» پینک‌فلوید می‌افتم که بعد از ویران‌شدن همه‌ی تمدن، کودکان نوپایی روی زمین نشسته‌اند و دارند تکه‌آجرها را روی هم می‌گذارند. این همان چیزی است که لازم است از همین بیگانگان دزد و غارتگر بیاموزیم. بالاخره از دزدها هم می‌توان ادب آموخت. همان‌هایی که می‌توانستند دست‌کم جنگ‌های صلیبی و جنگ‌های اوتو و ناپلئون و دو جنگ جهانی را بهانه‌ای کنند تا امروز مثل ما، به‌قول اخوان عزیز، مرثیه‌خوان «عصمت غمگین اعصار» باشند. در این صورت نمی‌دانم چه کسی فنّاوری و پزشکی و دانش بشر را به پیش ‌می‌بُرد. یادمان باشد که راولینسون، برای خواندن کتبیه‌ی بیستون، به روستاییان پول می‌پرداخت که او را ساعت‌ها با طناب از کوه آویزان کنند و نمی‌دانم اگر یکی از این روستاییان طناب را پاره می‌کرده چه می‌شد. این زمانی بود که کتبیه‌ی بیستون را نمی‌شناختیم و شاید راه‌گشای گنجی می‌دانستیم که در شاهی افسانه‌ای در گوشه‌ای از این کوه‌ها پنهان کرده است. ولی حتی سال‌ها بعد از این که اهمیت و واقعیت کتیبه را شناختیم، کسانی که می‌خواستند تمرین تیراندازی کنند به سراغ کتیبه‌ی بیستون می‌آمدند و کلاه سردار سکایی را که در نقاشی برجسته‌ی آن در پایان صف ایستاده است و شاخ بلندی دارد هدف می‌گرفتند و به هم می‌گفتند «شاخ رو بزن». برای همین است که کتبیه‌ی بیستون، افزون بر این که سند ملیت ماست، همیشه سیبْل ملت غیور و وطن‌پرست هم بوده است که زحمت کشیده‌اند جای تیر خود را در جای جای این کتبیه درج کرد‌ه‌‌اند. یادداشت‌های سیاحتگران داخلی محترم را هم که لابد دیده‌اید بر ستون ستون تخت‌جمشیدی که اسکندر گجستک ویرانش کرده است.

باری، برای ساختن آینده راه درازی در پیش داریم که شاید شرط اول قدمش این باشد که غبن‌ گذشته را فراموش کنیم و به‌جای آن‌که بگوییم چه داشته‌ایم و از دستمان گرفته‌اند، از خود بپرسیم چه می‌توانیم داشته باشیم.

 

(بنا به دلایل آشکار، از دوستان عزیزی که برای این نوشته یادداشت می‌گذارند خواهش می‌کنم که بحث بیش‌تر تاریخی و اجتماعی این نوشته را سیاسی نکنند.)

/ 21 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان یشایائی

ذوست گرامی ، با سلام به نکته درستی اشاره کردید. کتمان هر آنچه در گذشته داشته ایم شاید به دلیل آنست که همواره هر چه را که داشته ایم-خوب یا بد- از آن حکمرانانمان دانسته ایم.انگار نه انگار که این سرزمین مردان و زنانی داشته که بودن ما از آنهاست.مهندسان و کارگران فداکاری را که راه آهن را ساختند و حفظ کردند وامیگذاریم و برای عقده گشایی و عقب نماندن از قافله چپ و راست محکوم می کنیم.فهرست مفصلی از این نقاط درخشان در گذشته و حتی همین امروز وجود دارد که با لجاجت نادیده شان میگیریم

رامک

مثل اینکه ایرادات کار امیرکبیر را نمی بینیم یا خدامات ناصرالدین شاه را. ذهنیت دو قطبی. سیاه و سفید. نمی دانم برای اصلاحش از کجا باید شروع کرد واقعا

رامک

در مورد ترجمه ی عربی پرسیده بودید. بله. ترجمه ها از خودم است و درخت ابدی احتمالا نمونه های دیگدر را در گودر دیده اند.

دینا

عالی بود، خیلی عالی.

فرواک

سلام. دولت ها همیشه برای کارهای بزرگ اهداف سیاسی یا اقتصادی داشته اند و این به نظر من بد نیست. مثلا راه‌اهن بافق _ بندر عباس هم بیشتر به خاطر همین اهداف در این دولت راه‌اندازی شد. خدمات شایسته‌ی هیچ دولتی را نباید فراموش کرد. مثلا راه آهن تهران تبریز که از زنجان به بعد کوهستانی و صعب‌العبور است و چندین تونل دارد در زمان رضاشاه و بدون هیچ امکاناتی احداث شده که به توسعه‌ی اقتصاد آن منطقه و از نظر سیاسی به کنترل اهداف دموکرات‌ها کمک کرده است.

ادیب

سلام استادبسیارمحققانه قلم زدید کاش بینشمان وسعتداشت چشم هارابایدشست وهمانجوررادقیقترنگاه کردمن که به عنوان دبیرادبیات موافقم بانقدمنصفانه تان دوست خوب

مولود قضات

سلام نظر ندادن به این مقاله کمی سخت است. نظر دادنش سخت تر. کاش می توانستیم در تاریخ این سالها بنویسیم :« خط هوایی ایران از فلسطین تا چین همه کشورها را پوشش داد. » بعد، مخالفان هر چه می خواهند بگویند. اما باید بنویسیم :« در مدت سی سال، خط آهن اصفهان فقط یک روز کار کرد و بیشتر زوار کعبه با خط هوایی عربستان جابه جا شدند.» آقای عباسپور ، مطلبتان سفید خوانی داشت . امیدوارم درست خوانده باشم.

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

جانا دلمان را خون کردید ... دست گذاشتید روی دردی که متاسفانه متاسفانه فرهنگ نفوذ کرده در زیر پوست فرد فردمان شده است. بقول شما اگر افراد بیسواد چنین بگویند نباید خــُرده گرفت ولی چار تحصیلکردگانمان؟؟ درد تا آنجاست که پزشک مان با یک عطسه برای ورود به اتاق عمل، کمی مکث میکند؛ آنوقت انتظار داریم که تاریخمان را که هرسال و هرسال تغییر میکند، دیگران واقع تر بنویسند؟؟؟ بعید میدانم. سوای اشاره ی شما به ضعف کم کاری، بد نیست بدانید که این یک سنت شده است و شاید روزگاری دیگران نیز تاریخ این دوره را گونه ای دیگر بنویسند .... عالی بود دوست گرامی و ببخشید که پرحرفی کردم. درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

بارها خدمت رسیدیم و ظاهراً مشغولیات اجازه نداده مطلبی تازه منتشر کنید .... آروز میکنم که در نهایت آرامش و سلامت بسر ببرید. عیدفطر مبارک موفق و پیروز باشید .... درود و دو صد بدرود ارادتمند حمید

ققنوس

با سلام..فقط میخواستم بدونم میشه مطالتون رو جایی share کرد یا لینک داد یا خیر...راستی لازم نیست بگم عالی مینویسید و حرف دل