کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

منشور کوروش اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر نیست!

سال‌هاست که می‌شنویم و می‌خوانیم که استوانه‌ی گِلی کوروش حاوی قانون یا اعلامیه‌ی حقوق بشر است. مدت‌هاست که از این متن جمله‌هایی نظیر این‌ها نقل می‌کنند: «انسان‌ها آزادند که هر خدایی را که دل‌خواه آن‌هاست بپرستند. آن‌ها آزادند که در کشور دل‌خواه خویش زندگی کنند. همگی باید در آرامش و صلح زندگی نمایند» و حرف‌هایی که به محض خواندنش به صحتش شک می‌کنی که نمی‌تواند متعلق به جهان باستان باشد: آزادی در پرستش خدا و آزادی در انتخاب سرزمین دل‌خواه در جهان باستان!

پیش‌تر بگویم که برای کوروش بزرگ احترام بسیاری قائلم، ولی این احترام سبب نمی‌شود که گمان کنم حرف مکرر سند نمی‌خواهد و وقتی چیزی را همه می‌گویند لابد درست است و ممکن نیست همه اشتباه کنند.

نمی‌دانم چند تن از آنانی که گمان می‌کنند استوانه‌ی کوروش اعلامیه‌ی حقوق بشر است متن کامل استوانه‌ی کوروش را خوانده‌اند. خودم پیش‌تر این متن را نخوانده بودم و مدت‌ها بود که به‌دنبال ترجمه‌ی معتبری از متن استوانه‌ی کوروش می‌گشتم تا این که استوانه را به ایران آوردند و من هم مثل خیلی‌های دیگر چشمم به دیدن آن روشن شد ــ به گمانم سال 1350 هم آن را در موزه‌ی «شهیاد» دیده بودم ولی درست یادم نیست ــ و اتفاقاً چند ماه پیش روزی به دیدنش رفتم در سالنْ تنهای تنها بودم و جز کارمند موزه، که روی صندلی‌اش نشسته بود، کسی در اتاق نبود و فرصتی بود که برای استوانه‌ی باستانی‌مان از فاصله‌ی یک متری بوسه بفرستم ــ آخر جلوتر نمی‌شد رفت. هرچه باشد پاره‌ای از تن فرهنگ این سرزمین است.

هم‌زمان با سفر استوانه‌ی کوروش به سرزمین مادری، ترجمه‌ی معتبری هم از این لوح به قلم دکتر شاهرخ رزمجو (انتشارات فرزان روز) منتشر شد که مسئولان موزه در آن روزها صفحات این ترجمه را بزرگ کرده بودند و به دیوار نصب کرده بودند. این را مخصوصاً نوشتم که بگویم این ترجمه چندان معتبر است که موزه‌ی ملی آن را پذیرفته و متن آن در اختیار بازدیدکنندگان قرار داده است.

حالا برویم سراغ خود استوانه. متن آن 45 سطر است؛ یعنی مَطالبش را در دو صفحه‌ی آـ‌چهار می‌توان نوشت؛ متنی که خلاصه‌اش این است:

«نَبونَئید، پادشاه بابِل که با شورشی به پادشاهی رسیده بود و تبار او شناخته نیست، به‌جای مَردوک، خدای بزرگ بابِل، به سین، خدای ماه، اعتقاد داشت و همین اعتقاد نامتعارف او سبب هرج‌ومرج‌ها و مخالفت‌های مردم بابِل شد. کوروش دوم هخامنشی، یعنی همان کوروش کبیر، برای سرکوب نَبونئید به بابِل می‌رود. مردم بابِل به یاری کوروش می‌شتابند و کوروش آن سرزمین را تسخیر می‌کند، مردمانش را به بابِل برمی‌گردانَد و آیین پرستش مَردوک را باز معمول می‌کند، پیش‌کشی‌های خود را به مردوک می‌افزاید و سپس به آبادگری سرزمین بابِل می‌پردازد. البته، چنان که از زبان کوروش نقل می‌شود، کوروش با مردمانی که به یاری‌اش شتافته‌اند با مهربانی رفتار می‌کند، ولی در عوض نَبونئید و سپاهش را به‌سختی سرکوب می‌کند».

این خلاصه‌ی متن مکتوب بر استوانه‌ای است که به نام منشور کوروش می‌شناسیم: «فتح‌نامه‌ی پادشاهی مقتدر و پیروز». این را هم بگویم که، بنابر آنچه در تاریخ آمده، پیش‌تر نبونئید از کرزوس، پادشاه لودیه، در حمله‌اش به کوروش حمایت کرده بود و شاید همین سبب گوش‌مالی او بوده باشد.

چنان که می‌بینید، و البته متن آن را در ترجمه‌ی مذکور خواهید خواند، حتی یک سطر از استوانه‌ی گِلی کوروش درباره‌ی این نیست که مردم حق دارند سرزمین خود را خودشان انتخاب کنند و حتی یک کلمه در آن نیامده که مردم در انتخاب دین آزادند.

*     *     *

کتابی در نوجوانی خوانده بودم که نویسنده‌اش کوشیده بود اختراع موشک‌های قاره‌پیما و ماهواره‌های جاسوسی را در قرآن بیابد. نویسنده غافل از این بود که دو نظام نشانه‌شناختیِ گفتمان‌های اعتقادی و علمی را لزوماً نمی‌توان و نباید منطبق دانست. تازه استوانه‌ی کوروش متن اعتقادی هم نیست و به نظرم نباید از متن غیراعتقادی باستانی تفسیری امروزی بسازیم. اگر هم بسازیم، نتیجه‌اش عقل سلیم را راضی نمی‌کند.

بزرگ‌داشتن ِ خود در طول تاریخ گاهی به نفع ما بوده است: هرگز بَرده نشده‌ایم و مستعمره‌ی ابرقدرتی نبوده‌ایم. اما همین بزرگ‌داشتن ِ خود گاهی هم به زیانمان بوده است: به افتخاراتِ گذشته چسبیده‌ایم و حرفی برای امروز نداریم... ولی این بزرگ‌داشتن ِ خود سویه‌ی دیگری هم دارد که من می‌خواهم به آن بپردازم: کوچک‌داشتن ِ کار دیگران.

وقتی پزشک انسان‌دوست اروپایی واکسن ِ کشف‌کرده‌اش را پیش از هر کسی به خودش تزریق می‌کند و واکسن او در حد افتخار ملی کشورش شمرده می‌شود و از آن بزرگ‌تر: دستاوردی جهانی تلقی می‌شود، ما فقط پول می‌دهیم و آن را می‌خریم، بی آن که برایش احترام قائل باشیم و تازه لابد ادعا می‌کنیم که دانشی که این دارو براساس آن حاصل شده ریشه در معلومات رازی و ابن‌سینا و جرجانی خودمان داشته است... اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هم همین وضع را دارد و لابد با داشتن منشور کوروش به چشممان نمی‌آید.

به نظرم، مشکل از همین جا آب می‌خورَد: ملتی با پیشینه‌ی فرهنگ و تمدنی بزرگ قرن‌هاست که در تمدن بشر سهمی نداشته است و، برای رفع این کمبود، عده‌ای که در خیرخواهی و وطن‌پرستی‌شان شکی نیست کوشیده‌اند، هر طور شده، سهمی برایش دست‌وپا کنند و همیشه هم چکیده‌ی حرف‌هایشان همین یک جمله است: «در آن روزگاری که جهان پر از توحش و عقب‌ماندگی بود، ما ملتی متمدن و بافرهنگ بودیم و بزرگانی داشتیم».

کوروش پدر ملتی است که قرن‌هاست این ملت سهمی در پیش‌رفتِ تمدن بشری نداشته و فقط مصرف‌کننده‌ی خوراک و فنّاوری و اطلاعات دیگران بوده است. کوروش حتماَ در زمان خود رهبر بزرگی بوده و آزاد‌کردن بردگان بابِلی و بازگرداندن خدایانشان در زمان خود شاید کار بی‌سابقه‌ای بوده، ولی اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، که مفاد آن طی قرن‌ها فراهم آمده و برای یافتن و گنجاندن هر اصل آن ملتی تجربه‌ی دردناک و مخاطره‌آمیزی داشته، با فتح‌نامه‌ی کوروش تفاوت آشکاری دارد: صد‌ها کوروش و فاتحان دیگر در جهان آمده‌اند و جنگیده‌اند و فاتح یا مغلوب گشته‌اند و صدها ملت گرفتار مظالم بشری شده‌اند تا کلمه‌کلمه‌ی اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر نوشته شده است که امروز عصاره‌ی همه‌ی آرمان‌های نوع بشر، البته بشر امروز، تلقی می‌شود؛ همان دستاوردی که به هیچش گرفته‌ایم و با یک فتح‌نامه‌ی ملی، که البته برای پیشینه‌ی کُهنمان مایه‌ی افتخار است، می‌خواهیم عوضش کنیم. خیلی بی‌انصافیم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٠