کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

آن که گفت و آن که نگفت

سال‌ها پیش، وقتی عضو کانون فیلم وزارت ارشاد بودم، با دوستم شبی به تماشای فیلم مشهور «سال گذشته در مارین‌باد» رفتم. طرح داستان فیلم این بود که مردی بارها و بارها با زنی ملاقات می‌کند و می‌خواهد به زن بگوید که پارسال با او در جایی که معلوم نیست کجا بوده دیدار کرده؛ دیداری که اصل وقوع آن هم جای تردید است. خلاصه همه‌ی فیلم صحنه‌های مکرر ملاقات آن آقا و آن خانم بود و گفتن این حرف که ما همدیگر را پارسال جایی دیده‌ایم و این صحنه مکرر و سرسام‌آور بر مغز تماشاگر بی‌نوا کوبیده می‌شد.

آن‌هایی که عضو کانون بودند به یاد دارند که وقتی فیلمی تمام می‌شد، تماشاگران، هنگام خروج، مجادله‌های پرحرارتی می‌کردند که گاهی بحثشان در پیاده‌روهای اطراف هم ادامه داشت.

آن شب، بعد از پایان فیلم، سکوتی زمستانی فضای مرحوم سینما شهرقصه را فراگرفته بود. فقط صدای پای تماشاگران به گوش می‌رسید و بسته‌شدن بی‌احساسِ صندلی‌ها. اگر مرا به بدبینی متهم نکنید، می‌خواهم بگویم که از آن جماعت «فیلم‌ببین حرفه‌ای» یا کسی فیلم را نفهمیده بود و یا کسی از فیلم خوشش نیامده بود و در هر دو صورت جرئت بیان هیچ کدام از این دو را نداشت.

در آن سکوت محض، فقط یک نفر صدایش شنیده شد که به دوستش که چند قدم جلوتر از او بود گفت «من هیچی نفهمیدم!» آن شخص من بودم.

*  *  *

بارها به این فکر کرده‌ام که چرا جرئت نداریم نفهمیدن خود را اذعان کنیم یا چرا باید سلیقه‌ای مشابه سلیقه‌ی دیگران داشته باشیم و باید از هرآنچه نزد اهل قلم و جامعه‌ی فرهنگی هنجار محسوب می‌شود بپسندیم، وگرنه به عوام‌گرایی و نفهم‌بودن متهم می‌شویم. یعنی همه‌ی جماعت فرهنگی ناچارند فقط فیلم‌های خاصی را بپسندند، موسیقی‌های خاصی را دوست داشته باشند، صدای خوانندگان خاصی دل‌خواهشان باشد، شاعرانشان، هنرمندانشان، فیلم‌هایشان، تفریحات و تفریح‌گاه‌هایشان، و هر آنچه سلیقه در آن نقش دارد مشترک و مشابه باشد.

آیا این هنجار عمومی جامعه‌ی روشن‌فکران وحی مُنزل است و تخطی از آن جایز نیست؟! بهتر نیست یک بار جرئت کنیم و به‌جای ادای همدیگر را درآوردن و خود را مثل دیگران نشان‌دادن، جرئت داشته باشیم و حرف خودمان را بزنیم؟! تا کی می‌خواهیم سلیقه‌ها و استعدادها و تجربه‌های شخصی به‌قیمت تشابه با دیگران سرکوب کنیم؟!

یعنی یکی نیست که مظاهری از سینمای مدرن را دوست نداشته باشد؟! یکی نیست که به‌صراحت بگوید صدای گلپا را از صدای شجریان بیش‌تر دوست دارد؟! یکی نیست که بگوید من شعرهای حافظ را دوست ندارم؟!

*   *   *

می‌خواهم از خودم شروع کنم. هر کس می‌تواند با این سلیقه‌ها که خواهم نوشت مرا به داشتن نگاهی عوامانه متهم کند، ولی باکی نیست و می‌دانم که در عوض شناس‌نامه‌ی فرهنگی و فکری و سلیقه‌ای خودم را دارم:

من هنوز نفهمیده‌ام که عرفان چیست و دست‌کم چیزهای متنوع و متضادی را که به اسم عرفان معرفی می‌شود نمی‌توانم از یک مقوله بدانم.

رنه مگریت را بیش از دالی و هر دو را بیش از پیکاسو دوست دارم. راستش خیلی از کارهای پیکاسو را نمی‌فهمم.

صمیمیت شعرهای سبک خراسانی را بیش از حرف‌های تکراری سبک عراقی دوست دارم.

فروغ شاعر من نیست و در خلوت خود شیمبورسکا نمی‌خوانم و از میان شاعران زن سیمین بهبهانی را بیش‌تر از فروغ دوست دارم.

به‌رغم ترجمه‌های درخشان و دکلمه‌ی زیبای شاملو، نتوانسته‌ام لورکا را دوست داشته باشم و ماجرای قتل شاعر به‌نظرم احمقانه جلوه می‌کند.

فوتبال را دوست دارم. استقلال را بیش‌تر از پرسپولیس، ولی برایش یقه جر نمی‌دهم و عمدتاً از پیروزی تیم‌های شهرستانی خوش‌حال‌تر می‌شوم تا پیروزی آبی‌ها بر قرمزها.

کارهای محسن نامجو را نه دوست دارم، نه می‌فهمم.

علی شریعتی با آن گفته‌های لوس و کلی‌بافانه‌اش که چپ و راست و کافر و مسلمان و سبز و سیاه از او نقل می‌کنند، بیش از آن که در نظرم متفکر جلوه کند، شاعر دست‌دومی می‌نماید که می‌کوشد به زبان مصلحان و پیامبران باستانی سخن گوید.

موسیقی اصیل ایرانی، به‌خصوص آواز، را دوست ندارم و به‌جای چهچه، که هنوز علت تولید این صدا را نمی‌فهمم، ترجیح می‌دهم موسیقی بی‌کلام و آرام غربی را گوش دهم.

از شعرهای براهنی و اداهایش حالم به‌هم می‌خورد و شعرهای سپهری و بیش‌تر از آن شعرهای قیصر امین‌پور به نظرم بسیار لوس است، ولی رمان زیبای حجازی را رمانی خوب می‌دانم و شعرهای اخوان و نادرپور و خوئی و بعضی کارهای رویایی را بسیار دوست دارم.

توپ‌مرواری را شاه‌کار هدایت می‌دانم، حتی اگر نود سال باشد که در گوشمان کرده باشند که شاه‌کار هدایت بوف کور است و بس.

فقط شاملوی دهه‌های چهل و پنجاه را دوست دارم با آن چهره‌ی زنده و شعرها و دکلمه‌های نابش، ولی بیست سال آخر عمرش را با آن نظریات عجیب و ادبیاتی که به اسم شعر می‌گفت و دکلمه‌اش با دندان‌های مصنوعی را دوست ندارم.

از شخصیت و قلم گلشیری و آل‌احمد خوشم نمی‌آید و به نظرم مقاله‌ی مشهور «پیرمرد چشم ما بود» بسیار بیش از ارزش آن شهرت یافته.

نقاشی‌های فرشچیان و ایران درّودی و سپهری به نظرم تکراری و خسته‌کننده است، ولی حاضرم بعضی از تابلوهای محمد احصایی و پرویز کلانتری را ساعت‌ها تماشا کنم.

*   *   *

خلاصه این که هیچ لزومی نمی‌بینم که در ظاهرْ سلیقه‌ام را مشابه دیگران کنم و حتماً‌ کسانی را ستایش یا نکوهش کنم که هنجار جامعه‌ی فرهنگی امروز باشد. ترجیح می‌دهم آن را که دوست دارم در خلوتم هم دوست داشته باشم.

اما نداشتن سلیقه‌ی مشابه با دیگران نباید به معنای این باشد که با هرچه دیگران می‌گویند حتماً باید مخالف بود. این دیگر لج‌بازی و خودنمایی است. خیلی از سلیقه‌های من هم مثل بیش‌ترِ اهل فرهنگ است؛ منتها این که آن‌ها را نگفتم برای این بود که مکرر بود و آشنا و هیچ ارزشی نداشت. هرچند گمان نمی‌کنم گفتن این‌ها هم که نوشتم ارزشی داشته باشد. اما از این که شناس‌نامه‌ و عینک خودم را دارم خوش‌حالم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠