کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

ترمیم حافظه

پاییز 88، من و همسرم، مثل نیمی از جمعیت ایران، چند روزی به تایلند رفتیم. تاکسی‌های بانکوک پر از نقشه‌‌هایی است که در کیف‌های کنار پنجره یا پشت صندلی‌های جلو قرار گرفته. خلاصه حوصله‌ات سر نمی‌رود. اما معمولاً‌ خود راننده سر حرف را باز می‌کند با سؤال‌هایی غالباً کلیشه‌ای و مشابه: «از کجا اومدین؟»، «کجاها رو دیدین؟»، «از کجاها خوشتون اومده؟»

آن روز راننده‌ی تاکسی مردی تنومند و سیه‌چُرده بود و چهره‌ای زجرکشیده داشت. از او پرسیدم «اهل کجایی؟» گفت: «کامبوج» و من ــ هر بار این را به یاد می‌آورَم از خجالت به خودم می‌پیچم ــ با این که از کامبوج شاه‌زاده سیهانوک و معبد «آنگ‌کور وات» را می‌شناختم، گفتم: «بله، کامبوج ... پُل پوت!» و راننده‌ی کامبوجی با خجالت و شاید ناسزاهایی که در دلش به من می‌گفت با سر جواب مثبت داد.

*    *    *

بگذارید برای آن‌هایی که پُل پوت را نمی‌شناسند توضیح دهم:

پُل پوت انقلابی مائوئیستی بود که در 1975 با کودتایی در کامبوج بر سر کار آمد و در 1979 با ورود ارتش ویتنام سرنگون شد. دارودسته‌ی پل پوت و طرف‌داران بی‌شمار آنان در آن روزگار معتقد بودند که تحصیل‌کردگان و روشن‌فکران سبب عقب‌ماندگی کامبوج و کشاورزان آن سرزمین شده‌اند. پس به محض قدرت‌یافتن به تصفیه‌ای خونین دست زدند که در تاریخ بشر بی‌سابقه بوده است: نخست فرمان دادند که هر کس عینکی است باید اعدام کرد، چون عینک نشان می‌دهد که آن شخص باسواد است. گروه عظیمی از کامبوجی‌ها فقط به‌خاطر داشتن عینک اعدام شدند. بعد خیلی زود عینکی‌ها از ترس عینک خود را درآوردند. اما در مرحله‌ی بعد، مأموران پل پوت کاغذی را در خیابان نشان مردم می‌دادند که روی آن نشانی محلی نوشته شده بود. از شخصی می‌پرسیدند که آیا این نشانی را بلدی؟ و به محض این که آن شخص شروع به «خواندن» نشانی می‌کرد او را به جرم باسوادی دستگیر و اعدام می‌کردند. گروه عظیمی از کامبوجی‌ها به خاطر خواندن نشانی اعدام شدند. گفته‌ی مشهور پل پوت که «نگه‌داشتن تو برای من نفعی ندارد. کشتن تو برایم ضرری ندارد» به‌روشنی از قتل‌عام آن سال‌های کامبوج خبر می‌داد. صدهاهزار تن از مردم کامبوج در مزارع مرگ با دست خودشان قبرهای دسته‌جمعی شان را می‌کندند و سپس سربازان پل پوت آنها را با اشیای فلزی یا پتک و چکش می‌زدند تا بمیرند و یا گاهی نیز زنده‌زنده بر روی آن‌ها خاک می‌ریختند. فیلم‌های مستندی از آن سال‌های کامبوج هست که گروهی از مردم را در گودال‌های بزرگ نشان می‌دهد که روی زمین نشسته‌اند تا اعدام شوند و در همان گورهای دسته‌جمعی دفن شوند ــ من یکی از این فیلم‌ها را دیده‌ام؛ رقت‌بار است. باری، در طی چهار سال حکومت پل پوت 2میلیون تن از 8‌میلیون جمعیت کامبوج اعدام شدند. پل پوت را پس از سرنگونی، به‌جای اعدام، به حبس ابد محکوم کردند و او را به خانه‌ای روستایی تبعید کردند که هر روز گروهی از دانش‌آموزان به دیدنش می‌آمدند و معلمانشان در حضور پل پوت، علیه او، از جنایات این افعی، که دیگر پیر شده بود، سخن می‌گفت. سرانجام این جنایت‌کار معتقد به آرمان‌های خود در 1998 در همان خانه مُرد و جسدش را سوزاندند.

*    *    *

باری، راننده گفت اهل کامبوجم و من با این که از کامبوج شاه‌زاده سیهانوک و معبد «آنگ‌کور وات» را می‌شناختم، گفتم: «بله، کامبوج ... پُل پوت!» و مرد راننده‌ی کامبوجی با خجالت و شاید ناسزاهایی که در دلش به من می‌گفت با سر جواب مثبت داد.

*    *    *

پیش از این که شما بگویید، خودم می‌گویم: نفرین بر دهانی که بی‌موقع باز شود!

ولی می‌خواهم این موضوع را از دریچه‌ای دیگر ببینم. اگر یک آلمانی هم‌سفر شما باشد، به‌جای آن که آلمان شما را یاد بتهوفن و کانت و گوته بیندازد، یاد هیتلر بیفتید و از او نام ببرید، در حالی که آلمانی‌ها دولت‌مردی چون ویلی برانت هم داشتند که به‌جای آن‌که این و آن گروه را مسبب فجایع جنگ جهانی اعلام کند، با شهامت و به‌صراحت گفت‌: «همه‌ی ملت آلمان در برابر همه‌ی بشریت شرمسارند». اگر در برخورد با یک روس، به‌جای نام‌بردن از چایکوفسکی و راخمانینوف و پوشکین و پاسترناک ــ چقدر دوستش دارم ــ ، نام استالین و ایوان مخوف را به زبان بیاورید، اگر آلبانی را فقط با نام انور خوجه‌ی مخبّط بشناسیم و رومانی را با چائوشسکوی دزد و لیبی را فقط به نام رهبر دلقکش به‌یاد بیاوریم، چقدر از انسان‌ها و مظاهر فرهنگی و تمدنی را نادیده گرفته‌ایم. راه دور نرویم. اگر روزی یک هندی از ما بپرسد که شما کجایی هستید و به محض این که بگوییم «ایرانی»، اولین نامی را که به زبان بیاورَد محمود غزنوی باشد، چقدر باید خجالت بکشیم یا اگر بیگانگان برای یاد‌آوری ایران نام‌های دیگری چون آقامحمدخان قاجار و کسان دیگری را از این دست نام ببرند که مایه‌ی شرمساری ما هستند، چه احساسی خواهیم داشت؟

آیا بزرگان هر ملتی، فارغ از علت شهرتشان، کسانی هستند که برگی بر برگ‌های درخشان تاریخ افزوده‌اند یا کسانی که نامشان مرادف قتل‌عام و کشتار و شکنجه و نامردمی است؟

تاریخ هر ملتی، بیش و کم، از هر دو گروه نمایندگانی دارد: ستودگان و نکوهیدگان. و البته گروه سومی هم هست که غالباً‌ کم‌تر دیده می‌شوند: مردم آن سرزمین. کسانی که آن سرزمین را می‌سازند و برای مهمانان و جهان‌گردان نمایندگان واقعی و غیرتاریخی و زنده و ملموس آن سرزمین‌اند و برای هر کشوری همین مردم بهترین یادآورند.

درست است که کامبوج دیگر پل پوت ندارد، اما لازم هم نیست چندان سانتی‌مانتال فکر کنیم و در برابر آن راننده‌‌ی کامبوجی یا هر کس چون اویی نامی از شاه‌زاده سیهانوک یا معبد آنگ‌کور وات بیاوریم. آیا همین شرافت انسانی کافی نیست که کامبوج را نه به نام پل پوتِ خون‌خوار و نه حتی به نام شاه‌زاده سیهانوک محبوب و فروتن، بلکه به نام همان راننده‌ی زجرکشیده‌‌ای به یاد بیاوریم که امروز در تایلند مشغول مسافرکشی است تا چه بسا درآمدی دست‌وپا کند تا برای خانواده‌اش در وطنش بفرستد؟ چرا نماد هر کشوری باید فقط به اعتبار شهرت شخص یا شیء یا جایی باشد؟ مثال دیگر همین مردم افغان‌اند که، زیر سیل تهمت‌ها و تحقیرها، عمری را در ایران به کارگری گذراندند و همه شاهد بوده‌ایم که وجدان کاری‌شان بسیار بیش‌تر از کارگران وطنی است. آیا کافی نیست که افغانستان را، نه به نام طالبان، که با همین مردم بشناسیم؟

*    *    *

هنوز از به‌زبان‌آوردن نام پل پوت، در حضور آن راننده‌ی کامبوجی، از خجالت به خودم می‌پیچم. کاش وقتی گفت اهل کامبوج است چند ثانیه‌ای تأمل کرده بودم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠