کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

هماره کوچیدن (ترجمه‌ی شعری از یولی‌ئو باگی)

فقط کوچیدن، به‌ دور کوچیدن، هماره کوچیدن
و به‌جای‌نهادنِ ‌هر جایی که خود تکه‌ای از دلِ‌ آدمی‌ست.
دور از خاکِ وطن، به یاد وطن، حسرتی در دل داشتن؛
در خاک وطن، اما، برده‌وار رویای آزادی را به خواب دیدن.


و هماره دویدن تا  بندِ نفس
از قعر سایه‌ای در ظلمت تا بلندای آفتاب سعادت.
زندگانیِ من همه هجرت است و حسرت
دلی ناکام و قلبی رهسپار دل‌خواه!

اشک دیگری را به تسلی پاک‌کردن
در تنهایی، اما، با خود گریستن
خود را شاد جلوه‌دادن، اما پنهانی اشکی به دیده داشتن
و با دلی گرم دیگران را دل‌داری دادن
و بعد، به‌خاطر هر پشیمانی، دیرهنگامی افسوس‌خوردن
دادن است و گرفتن تقدیرِ من
بذرافشانیِ عبث و رویایی بی‌ثمر

آرمان، هدف، نیکی، حقیقت، عشق.
تنها بدین واژگان است همه چیز خود را بر من می‌نمایانند:
می‌دانم که تمامیِ‌این جهانِ ‌باشکوه
تنها میان صحرایی با چشمه‌ای خشک مقام دارد
که برای گرفتن جانِ هم، و برای کشیدن آب از آن چشمه
و برای آن که احساساتِ یکّه‌ای در آن بریزیم،
چشمی بینا باید، حیرتی کور
درخواستنی دوزخی و گریزی به هذیان.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٩