کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

«چه خبر؟» یا «چه خبر خوب؟»

تا سال‌ها من هم، مثل خیلی‌های دیگر، با دیدن دوستان و آشنایان از آن‌ها می‌پرسیدم «چه خبر؟» و، غیر از شنیدن «سلامتی» و جمله‌ی بی‌معنی «قابل عرض»، قطاری از خبرهای بیش‌تر اقتصادیِ سطحی و عامه‌فهم، از قبیل گرانی مرغ و تخم‌مرغ و لوازم یدکی و افزایش نرخ برق و آب و گاز و اختناق، از جلوِ چشمم رد می‌شد. این قطار هرگز سر بازایستادن ندارد و تو محکومی به این که هر بار در تاکسی می‌نشینی ــ تازه بدون پرسیدن «چه خبر؟» ــ سوار این قطار شوی. و جالب این که این خبرها را هم طوری می‌دهند که انگار تو نه مرغ و تخم‌مرغ می‌خوری و نه اصلاً در این کشور زندگی می‌کنی.

سال‌هاست که سعی می‌کنم، به‌جای پرسیدن «چه خبر؟»، بپرسم «چه خبر خوب؟». این‌جوری مخاطب را وامی‌دارم که کمی فکر کند و چیز تازه‌ای، غیر از مرغ و تخم مرغ و اوضاع بد سیاسی، به یاد بیاورد، اما مخاطب معمولاً توقع این سؤال را ندارد و با این پندار که لابد همه‌ی خبرها بد است و مگر خبر خوبی هم اصلاً وجود دارد؟!، با نگاهی عاقل اندر سفیه به من نگاه می‌کند و در گفتن خبر خوب درمی‌مانَد.


ما در انتقال خبرهای بد از دیگران پیشی می‌گیریم، ولی هیچ خبر خوبی را منتقل نمی‌کنیم، مگر شاید نفعی در آن باشد، نفعی مانند احساس سربلندی از این که آقازاده یا خواهرزاده‌ی دل‌بندمان در کنکور قبول شده. مثالی بزنم: روز 10 مهر 1385، در مسابقات وزنه‌برداری جهان، حسین رضازاده رکورد جهان را شکست و نشان طلا را بر گردن آویخت؛ همان نشان که روزی بر گردن آلکسیف روسی آویخته شد و او با همین مدال قهرمان ملی شوروی شد. همان شب، پیروزی رضازاده را در تلویزیون دیدم. از شوق این پیروزی و این که قوی‌ترین مرد جهان هم‌وطن من است کم مانده بود گریه‌ام بگیرد ــ کاری به ادامه‌ی کار رضازاده و تبلیغات پیرامونش و سرنوشت ورزشی و اداری او ندارم ــ . اما فردای همان روز اتفاق دیگری هم افتاد: عمران صلاحی، شاعر و طنزنویس نازنین، که من بیش از شعر و طنزش، شخصیت معصومانه و کودکانه‌اش را دوست داشتم، درگذشت. صبح 11 مهر 1385، شش پیامک به من رسید که همه خبر درگذشت عمران صلاحی بود و دریغ‌ها و دردنامه‌هایی شاعرانه که یقیناً صادقانه و از سر اندوه و نوشته شده بود. اما حتی یک نفر خبر پیروزی ملی ایران را نداد. اگر این پیروزی روزگاری در شوروی، که نشان طلا و جزو دو سه کشور اول المپیک شدن برایشان مسلّم و مکرر است، شادمانیِ مردم را به خیابان‌ها می‌کشاند، در این کشور رستم و اسفندیار و گرشاسپ حتی ارزش یک پیامک ناچیز را نداشت.

سال‌هاست که سعی می‌کنم در نوشتن پیامک‌های حاوی درگذشت بزرگان پیش‌قدم نباشم. می‌گذارم یکی دو روز بگذرد، بعد با پیامکی متنی می‌فرستم که محتوای آن دریغ از فقدان آن درگذشته باشد، نه خبر درگذشت او. ولی چند سال قبل که فریدون آدمیت درگذشت، گذاشتم فردای آن روز پیامکی تقریباً با این تعبیر که «دیگر چه کسی می‌خواهد زندگی و اندیشه‌های نخبگان معاصر را بنویسد؟» به دوستانم فرستادم، ولی دوست نازنینی بلافاصله و با این ذهنیت که «ای بابا، خبرت قدیمی شده» جواب داد: «متشکرم. دیروز از بی‌بی‌سی شنیدم». آخر باید در گفتن خبر بد عجله کرد و حتی یک روز که از آن رویداد بگذرد، دیگر خبر سوخته است!

ما در گفتن خبرهای بد از هم پیشی می‌گیریم. دوستی داشتم که کارش دادنِ خبر درگذشت اهل قلم بود. به محض این که می‌شنید یکی از نویسندگان درگذشته، تلفن می‌کرد و می‌گفت: «خبر داری؟ فلانی مرد!» کارش به‌جایی رسیده بود که در گفتن خبر مرگ کسی عجله هم می‌کرد. یک روز، در مجله‌ی گردون، تلفن کرد و گفت «خبر داری؟ مهرداد بهار مرد!». البته استاد چندماهی بود که با بیماری سرطان می‌جنگید، ولی من که یک هفته پیش‌تر با استاد تلفنی صحبت کرده بودم، بلافاصله به منزل استاد تلفن کردم و اتفاقاً خود ایشان گوشی را برداشتند و چیزی را بهانه کردم و حالشان را پرسیدم. شتاب در دادنِ خبرهای بد، حتی به قیمت پراکندن شایعات بی‌اساس!

سال‌هاست که نمی‌خواهم سوار قطار خبرهای بد شوم و دست دیگران را هم بگیرم و به این قطارشان بکشانم. گاهی فکر می‌کنم یعنی در این کشور هیچ خبر خوبی نیست؟ کتاب خوبی منتشر نشده؟ نرم‌افزار مفیدی به بازار نیامده؟ همه‌ی خبرها که نباید فرهنگی باشد. دوستی خانه نخریده؟ دوستی در جای معتبری استخدام نشده؟ دستگاه به‌دردبخوری برای آشپزخانه به بازار نیامده؟ حتی آقازاده یا خواهرزاده‌ای در کنکور قبول نشده؟ یعنی همه‌ی خبرها یا از مرغ و تخم‌مرغ باید باشد یا از مرگ و میر و اختناق؟! سال‌هاست که سعی می‌کنم بازگوکننده‌ی خبرهای بد نباشم. و به‌جای خبر درگذشت اهل قلم، اگر از دستم برمی‌آید، روز تولدشان را به دوستانم تبریک بگویم. می‌دانم که، در این مسیر خلاف موج، همیشه تنها هستم و تازه چه بسا به بی‌خیالی متهم شوم و دیگران بگویند «ای بابا، توی این گرانی مرغ و تخم مرغ و لوازم یدکی و اختناق چه جای این حرفاست؟!» ولی راستش به این نظر چندان اهمیتی نمی‌دهم. در عوض، وقتی با خبر خوبی دیگران را حتی برای چند لحظه خوش‌حال می‌کنم و لبخندشان را می‌بینم یا تصور می‌کنم، احساس می‌کنم مزد خودم را گرفته‌ام.

 

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٩