کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

دو دهان داریم گویا همچو نی ـ یک دهان پنهانْسْت در لب‌های وی

این اواخر با جمعی نُه روزی سفری به ترکیه رفتم. شب همان روزی که به استانبول رسیدیم، با اتوبوس به قونیه رفتیم، چون می‌خواستیم به آخرین مراسم عرس در قونیه برسیم. ده ساعتی راه است. اتوبوس‌هایشان سر ساعت راه می‌افتند و اینترنت هم دارند و آن هم با چه سرعتی! به قونیه که رسیدیم، با ترن به ایستگاه صلاح‌الدین، نزدیک‌ترین ایستگاه به مزار مولانا، رفتیم. با ساک‌های دستمان یک کیلومتری پیاده راه رفتیم تا به مزار رسیدیم. وقتی بقعه‌ی فیروزه‌ای‌رنگ صمیمی مولانا را از دور دیدم، خستگی راه فراموشم شد و جز یک ساعتی که دنبال هتلی گشتیم و حمامی و استراحت کوتاهی، باقی دنبال یافتن بلیت مراسم سماعی بودیم که ما را در این روزهای سرد سال، در آستانه‌ی سال نو، به این کشور کشانده بود.


مراسم را دیدم. البته چون مولانایی نیستم و با عرفان به‌کلی بیگانه‌ام و راستش هرگز نفهمیده‌ام عرفان یعنی چه، هنگام سماع رقصندگان، ذره‌ای تنم نلرزید و هیچ احساس معنوی نیافتم. در عوض، فردای آن روز به موزه‌ ـ مزار مولانا رفتیم و تا دلتان بخواهد احساس صمیمیت کردم. مزار مولانا ابهت و عظمتی، مثلاً مانند مزار فردوسی، ندارد، اما پر از مهربانی و وارستگی مولاناست. کنار پدر خاکش کرده‌اند و دو قبر کنار هم را با یک پارچه‌ی تیره‌رنگ با دعاهایی بر آن‌ها پوشانده‌اند؛ گویی یک قبر است.

با میله‌ای، بازدیدکننده را دو متری دورتر از قبر نگه داشته‌اند و ناچار باید کمی دورتر بایستی. خود اهل ترکیه برایش فاتحه می‌خوانند و دعا می‌کنند و چون قدیسانش می‌دانند. خانمی ایرانی روبه‌روی قبر مثنوی را باز کرده بود و از وسط‌هایش می‌خواند. معلوم بود که با مثنوی آشناست. چند خانم و آقای ایرانی هم گوشه‌ای از مزار روی زمین نشسته بودند و گپ می‌زدند و برخی‌شان گاهی گریه می‌کردند. ولی راستش من اصلاً‌ گریه‌ام نگرفت هیچ، بسیار شاد بودم و از صمیمیت و سادگی فضای مزار به وجد آمده بودم. انگار رفته‌ای خانه‌ی پدربزرگت. خلاصه، از طرف خودم و تک‌تک دوستان که نامشان را یکی‌یکی بردم، بوسه‌هایی از چندمتری برایش فرستادم. غرق بوسه‌اش کردم.

روبه‌روی قبر مولانا، در محفظه‌ای شیشه‌ای، مثنوی نسخه‌ی قونیه را نگه‌داری می‌کنند. صفحه‌ای از ‌آن باز بود که صفحه‌ی پایانی یکی از دفترهای مثنوی بود. البته چون صفحه‌ی مقابلش تذهیب داشت آن را باز کرده بودند. بگویم که این نسخه کهن‌ترین و معتبرترین نسخه‌ی مثنوی است و احتمال می‌دهند که خود مولانا آن را خوانده و تصحیح کرده باشد. در همین نسخه است که بیت اول مثنوی چنین آمده است:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

(این دقیق‌تر از آن روایت رایجی است که معمولاً به یاد داریم و از بچگی یادمان داده‌اند: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند...»؛ چون اولاً هر نی‌ای نیست، بلکه «این نی» است. وانگهی، منطقاً اول باید شکایت کند، بعد ببینی که چه حکایت می‌کند.)

باری، ایستادم و از روی نسخه‌ی خطی خواندم. چند نفر دورم جمع شدند و با آن که نمی‌فهمیدند، به خواندن من گوش دادند. نسخه‌ای از دیوان شمس (خودشان می‌گویند: دیوان کبیر) روبه‌روی آن محفظه بود. با خط خوش نستعلیق و نسخه‌ای طلاکاری‌شده. چون فقط خواسته بودند صفحه‌ای طلاکاری‌شده را نشان دهند، آن صفحه‌ی مقابل را باز کرده بودند که اتفاقاً از آن غزل‌های ناب مولانا نبود. با همراهانم هر یک بیت‌هایی از روی آن خواندیم. باز عده‌ای که از پیش ما رد می‌شدند نگاهمان می‌کردند و به نغمه‌هایی که نمی‌فهمیدند گوش می‌دادند. دست‌کم وزن و قافیه را که می‌توان تشخیص داد. یک دانش‌جوی ادبیات اهل قونیه با ما با انگلیسی شکسته بسته‌ای که بهتر از من نبود با من گپی زدند و یکی‌شان گفت: «شما خیلی خوش‌بختید که کلام مولانا را می‌فهمید. از نظر من، مولانا یک اقیانوس است». گفتم: «مولانا یک متفکر است که پیامی جهانی دارد. مولانا فقط مال ما ایرانی‌ها و مال شما ترک‌ها نیست. مال همه‌ی جهان است. ولی شما در ترکیه، چون کلام او را نمی‌فهمید، فقط سماع و رقصش را می‌شناسید که آن هم برای جلب توریست است. کاش کلاس‌هایی اینجا برگزار کنید و زبان فارسی را، دست‌کم خط و اندکی دستورزبان، بیاموزید تا بفهمید این آدمی که اینجاست چرا آدم بزرگی است». همدیگر را در آغوش کشیدیم. انگار برادر کوچکم بود. در اتاق مجاور، نسخه‌هایی از قرآنو کتاب‌هایی دیگر را در محفظه‌هایی شیشه‌ای گذاشته بودند. جالب‌تر از همه دو نسخه بود: سعادتنامه‌ی منسوب به ناصرخسرو، که یقیناً از ناصرخسرو نیست، و مخزن‌الاسرار نظامی. از روی مخزن‌الاسرار شروع به خواندن کردم و چون نظامی را اندکی بهتر می‌شناسم با شور و حال بیت‌های آغازین مخزن‌الاسرار را، که اتفاقاً‌ به نظرم ضعیف‌ترین کار نظامی است، از روی نسخه‌ی خطی خواندم. مردی میان‌سال کنارم ایستاده بود و از دیدن این موجود مریخی که می‌تواند این کتاب‌ها را که لابد به زبان رمز نوشته‌اند بخواند با تعجب نگاه می‌کرد. وقتی داشتیم از محوطه‌ی موزه خارج می‌شدیم همین مرد را دیدم که سیگار می‌کشد و مرا با چشم دنبال می‌کند.

بر روی دیوار سردر مرکز فرهنگی مولانا جمله‌ای به‌غایت بی‌معنی به فارسی حک شده که حتی فونت‌های آن نیز نشان می‌دهد که کسی که آن را انتخاب کرده اصلاً فارسی نمی‌دانسته: «یا آنگونه که هستی باش، یا آن گونه باش که هستی»! البته اصلش ظاهراً این بوده: «یا آن‌گونه بنما که هستی، یا آن‌گونه باش که می‌نمایی».

این‌ها را گفتم تا بگویم ملتی به نام ترکیه گنجینه‌ای دارد که آن را نمی‌فهمد. اما از آن خوب نگه‌داری می‌کند. ولی هرچقدر هم مولانا را مثل امامان و پیامبران بزرگش کنند، باز این را نمی‌توانند کتمان کنند که او را نمی‌فهمند. بگذارید مثالی کاملاً مفروض و فانتزی بزنم تا موضوع «از آن خود دانستن» و «نفهمیدن» را روشن کنم: ابونواس، شاعر عربی‌گوی، اهل اهواز خودمان است. حتی یک بیت فارسی هم ندارد. حال فرض کنید که قبر ابونواس در اهواز بود و می‌خواستیم او را عزیز و ایرانی بداریم، در حالی که شعرهایش را نمی‌فهمیدیم. چقدر عجیب و شاید مسخره بود. نه؟ این دقیقاً معادل ایرانی نقیضه‌ای است که اهل ترکیه با مولانا دارند. اما من قضیه را جور دیگری می‌بینم: همین که بنیاد بزرگی به نام «مرکز فرهنگی مولانا» درست کرده‌اند و هر سال (قرار است از امسال هر شنبه‌شب) در آن مراسم سماع برگزار می‌کنند و مجسمه‌ها و تابلوهایی می‌فروشند گواه احترام اهل ترکیه و دولت‌مردان آن به مولاناست. البته، اگر کلام مولانا را می‌فهمیدند بسیار بیشتر محظوظ می‌شدند، ولی ما ایرانی‌ها هم فارابی و رازی را از راه ترجمه‌ی آثارشان یا پژوهش‌های دیگران می‌شناسیم، چون اثری به فارسی ندارند، اما برای شناختشان هیچ مؤسسه‌ای علمی درست نکرده‌ایم و همیشه از این گله‌مندیم که فلانی ایرانی است و رندان بیگانه ادعای مالکیتشان را دارند. این که مو‌لانا ایرانی است مرا اینقدر خوش‌حال نمی‌کند که می‌بینم در جایی به نام مولانا مرکزی فرهنگی درست کرده‌اند و اینقدر عزیزش می‌دارند.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٩