کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

حکمت و حکومت

روزی مأمون چهار تن را ولایت داد: یکی را منشور خراسان داد و سه‌هزار دینار خلعت داد؛ و یکی را ولایت مصر داد و ‏سه‌هزار دینار خلعت؛ و یکی را ولایت خوزستان داد و سه‌هزار دینار خلعت داد؛ و چهارم را همچنین ولایت اَرمَن داد. پس ‏موبدان را بخواند و گفت: «یا دهقان، بدان وقت که پادشاهان شما به ولایتِ عجم پادشاهی کردندی، هیچ‌کس را این ‏خلعت دادندی که شنیده‌ام که خلعتشان هرگز از چهارهزار درم برنگذشتی!»‏ ‏

موبدان گفت: «زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد، ایشان را سه چیز بود که شما را نیست: یکی آن‌که از مردمان چیز به ‏اندازه سِتَدندی و به اندازه دادندی؛ و دیگر آن‌که از آن‌جا سِتَدندی که شایستی و بدان‌جا دادندی که بایستی؛ سدیگر ‏آن‌که جز از ‌گناه‌کار کسی را بیم نبودی.»‏

مأمون گفت: «راست گفتی». و نیز پاسخ نداد. و از بهر این بود که دخمه و گورخانه‌ی کسری نوشروان را باز کرد و ‏بجُست و چهره‌ی او را بدید همچنان تازه و جامه‌ها بر وی تازه و ناپوسیده و انگشتری در انگشت وی، نگین از یاقوت ‏سرخِ گران‌مایه که هرگز چشم مأمون گوهری بدان طراوت و خوبی و قیمتی ندیده بود. و بر نگین وی نبشته: «بــِه مـِه، نه ‏مـِه بــِه»*. (از نصیحةالملوک غزالی، قرن پنجم)‏

 

 

* چون یکی دو تن از دوستان در خواندن و، به تبع آن، در فهم این جمله مشکل داشتند، توضیح می‌دهم. البته این برداشت من است و اگر درست نمی‌نماید تذکر دهید:

«بــِه مـِه، نه ‏مـِه بــِه» به نظر من، یعنی: «بهترین‌ها باید مهتر و فرادست باشند، نه این که هر که مهتر و فرادست بود لزوماً بهترین است».

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩