کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

دانایی اندک یا جهل بسیار؟

نقطه‌ی مقابل آگاهی جهل است و نقطه‌ی مقابل علم اسطوره. هر چیز را که نمی‌توان درک کرد می‌توان برایش داستانی ساخت. برای پاسخ به هر سؤال دشواری می‌توان به هپروت پناه برد و به‌جای تلاش در کشف آن و دست‌کم گفتن شهامت‌آمیز «نمی‌دانم» یا «هنوز برایش پاسخی نداریم» برایش داستانی می‌توان ساخت و با آن داستان می‌توان خود را فریب داد و رفته‌رفته داستانی که خودمان آن را ساخته‌ایم می‌شود عین حقیقت.

اسطوره کوششی است برای توجیه و تبیین جهان. چینی‌های باستان برای توجیه ناقص‌الخلقه‌بودن برخی آدم‌ها داستانی ساخته‌اند: گوازن، برای آفرینش انسان، با خاک رس آدمک‌هایی می‌سازد و بر اثر طوفان چندتایی از آدمک‌ها می‌شکنند و این آدمک‌های شکسته تبار ِ انسان‌های ناقص‌الخلقه‌اند. هندوها، برای توجیه نظام طبقاتی خود که متأثر از جغرافیای آن سرزمین بوده، داستان پروشه و قربانی‌ و قطعه‌قطعه‌شدن او را ساخته‌اند که هریک از قطعه‌ها یکی از طبقات اجتماع را می‌سازد.

فرانسوی‌ها، با وجود واژگان بسیارشان، برای دو مفهوم «رعد و برق» و «صدای حرکت» فقط یک کلمه‌ی roulement را دارند؛ چون انسان نیمه‌متمدن گمان می‌کرد که رعد و برق حاصل صدای به‌حرکت‌درآمدن ارابه‌های خدایان بر روی ابرهاست.

ما فارسی‌زبانان هنوز، در زبان زنده‌مان، دو واژه‌ی «طلوع» و «غروب» را به‌کار می‌بریم که نشانی از نگاهی پیشاکوپرنیکی دارد: خورشید به دور زمین می‌گردد و طلوع و غروب می‌کند!

گاهی، برای یافتن معنای اسطوره، باید علت و معلول را جابه‌جا کرد؛ مثلاً می‌گویند گاو در ایران باستان مقدس بوده، چون میترا دست در دست گاوی دارد؛ در حالی که درست آن این است که چون گاو مقدس بوده برای آن این اسطوره ساخته‌اند و دستش را در دست میترا گذاشته‌اند.

* * *

فهرست اسطوره‌ها تمامی ندارد، اما من اسطوره‌ها را مقدس نمی‌دانم و افتادن به دام آن‌ها را خطرناک می‌دانم. به نظرم اسطوره‌ها را باید فقط از دو نظر جدی گرفت: تأثیر آن‌ها در زندگی امروز بشر و جنبه‌های زیبایی‌شناسی‌شان. در این باره در پُست بعدی‌ام خواهم نوشت.

برخلاف اسطوره، من به نیروی عقل بشر اطمینان دارم. تا همین‌جا عقل بشر بسیاری از موهومات را کنار زده است. سومریان اعتقاد داشتند که هوا (حجم دور و بر ما) پر از اجنه است و وقتی راه می‌رویم، صف آنان را می‌شکنیم و دائم تنمان به آن‌ها می‌خورَد. در همین ایران خودمان، همین دوسه نسل پیش، مردن بچه‌ها را، که اغلب بر اثر نبود‌ بهداشت رخ می‌داد، به گردن موجود موهومی به نام «آل» می‌انداختند. این که سهل است، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها در حمام‌های عمومی به‌راحتی جن می‌دیدند!

* * *

ترجیح می‌دهم چیز بسیار اندک ولی مطمئنی بدانم، تا آن‌که با توهم گمان برم که همه‌چیز را درباره‌ی هستی و جهان می‌دانم. ترجیح می‌دهم همه‌ی معلوماتم از این جهان بزرگ فقط به اندازه‌ی یک صفحه کاغذ باشد، ولی از همه‌ی مطالب آن یک صفحه اطمینان داشته باشم تا به‌جای آن به خود بقبولانم که این جهان بزرگ را کاملاً می‌شناسم، اما با معلوماتی موهوم و در جهانی هورقلیایی. ترجیح می‌دهم تا همین سر کوچه‌مان بروم و پاهایم روی زمین باشد تا این که در خیالات هپروتی تا آن سر کهکشان‌ها پرواز کنم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٩