توفیق ِ ادب
ما ایرانیها از قدیم مؤدب بودهایم: حتی کلماتی که بخشی از آنها رکیک مینموده عوضشان کردهایم و اسمهایی را که حتی گاهی کوچکترین شباهتی به کلمات رکیک داشته است تلفظشان و گاهی املایشان را هم عوض کردهایم: عربها «ذِکر» و «فکر» را به باب تفعیل میبرند و ازشان «تذکیر» و «تفکیر» میسازند، ولی چون این کلمات به ساحت ادب این مردم برمیخورده پدرانمان آنها را، بهخلاف قاعده، به باب تفعّل بردهاند و بهجایشان «تذکر» و «تفکر» را ساختهاند. کلمهی فارسی «کُشتی» قبلاً «کُستی» بوده و نام کمربندی بوده که در نبرد تن به تن میبایست دو طرف کُستی همدیگر را میگرفتهاند. همین سیچهل سال پیش، بریژیت باردو را «ب ب» میگفتند، ولی کلودیا کاردیناله را «ک ک» نمیگفتند، «کوستاریکا» را «کاستاریکا» و «زبان تنگوزی» (از زبانهای آلتاییـاورالی) را «تنگوسی» گفتند. در همین سالهای اخیر، «کوسووو» را «کوزووو» کردند و نام «میلان کوندِرا» /kundera/ به محض ترجمهی اولین کتابش در ایران «کوندرا» /kondra/ شد.
فهرست کلماتی که از ماشین مؤدبسازی ما گذشته و تغییر شکل داده بسیار بیشتر از اینهاست و اگر بخواهم کلمات اینچنین را که بهخاطر رکیکنماییشان تغییر یافتهاند برشمارم، مفصل میشود.
امروزه حتی در صدا و سیما بهجای «سلام عرض میکنم» میگویند «عرض سلام دارم» به تصور این که لابد «عرض کردن» ذهن مخاطبان فرهیخته و عوام را به معنای رکیک «کردن» میکشاند.
این همه تلاش برای رکاکتزدایی و مؤدبسازی برای این است که خدای نکرده، زبانمان لال، حرف بیادبانهای نزنیم که ما را به بیادبی متهم کنند. راستی نکند همسایهها یا بستگان یا رهگذران خیابان گمان کنند ما آدمهای بیادبی هستیم...
ولی همهی این زبان مؤدبسازیشده، بهرغم اینهمه یقهجردادنها، به مویی بند است: کافی است کسی جای ماشین ما پارک کند. کافی است کسی توی صف تاکسیهای خطی پیش از ما خودش را توی ماشین بیندازد. کافی است ماشین جلوییمان چندثانیهای پس از سبزشدن چراغ راهنما تأخیر کند یا کسی توی بازار ترهبار چرخ خریدش را ولو بهاشتباه به پای ما بکوبد یا موتورسواری بهزور خودش را از لای ماشینها رد کند و با دست روی کاپوت ماشین ما بزند یا اراذلی به زن یا دوستدخترمان در حضور یا در غیابمان حرف زشتی بزنند و لازم باشد غیرتی شویم.
یکیشان کافی است تا ماشین مؤدبسازی یا مؤدبنماییمان از کار بیفتد و آن وقت دیگر «روم به دیوار» و «بلانسبت» و این مزخرفات را فراموش میکنیم. آنجا دیگر همسایهها و بستگان و رهگذران خیابان اهمیتی ندارند.
به نظر من، مهم این نیست که در این وضعیت دوگانه و دوشخصیتی که ما داریم کدامشان من ِ واقعی ماست ــ هرچند معلوم است ــ مهم این است که منشأ هردوی این وضعیتهای متناقض یک چیز است و آن ترس است؛ ترس از قضاوت دیگران!
ماشین مؤدبسازی ما را در برابر این ذهنیت دیگران مصون میدارد که نکند بگویند «فلانی چقدر بیادب و بیشخصیت است» و به محض این که گمان بریم که دیگران ممکن است فکر کنند که «فلانی نمیتواند از حقش دفاع کند» این ماشین از کار میافتد و بهجای آن حرفهایی میزنیم که گاهی خودمان هم کمتر آنها را از زبان خودمان شنیدهایم.
دوگانهبودن شخصیتمان را فراموش میکنم وقتی میبینم که در چه دنیای ترسآلودی زندگی میکنیم.
نظرات ()
