کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

هیچ نخلی حکایت نمی‌کند (ترجمه‌ی هایکوهایی از تمپو یامادا)



کارخانه آدم‌ها را بلعید
و در مٍه
دود تف کرد

 

آشنایی با او در تراموا
یادآوری خاطره‌‌ها
و حال مانند چشمه‌ای

 

از کابوسی بیدار شدم
و از سینه‌ام
شعرهایی فروافتاد

 

 


 

در آفتاب زمستانی
برگ‌ها به روی دریاچه می‌ریزند
هم‌نوایان نشسته‌اند بر قایقی

 

اکنون مِهی انبوه
برای رسیدن به بندرگاه
دوربین بیهوده جست‌وجو می‌کند

 

دو عاشق می‌گذرند
سایه‌ها تعقیبشان می‌کردند
تا ماه خود را پوشاند

 

در حیاط گودالی می‌کَنم
در افسوس کبوتر
گل سرخ غم‌انگیز است

 

پس از میهمان تنها شده‌ام
با شعرهای کالوچای(*)
گرمای آفتاب نوازشی می‌کند

Kalman Kalocsay (1891-1976، شاعر و داستان‌نویس مجار و از پایه‌گذاران ادبیات زبان اسپرانتو.



در تنهایی اندیشیدم
در آسانسور سرد
سفر به زمهریر می‌مانَد؟

 

خورشید گرم حمام می‌کند
تپه‌ای را
که به نام شهیدان است

 

از وظیفه شانه خالی کردم
در ساحت دل
اختری خُرد پر زد

 

شعرهای سفر

(1) در کشتی روسی
ستاره‌ها می‌درخشند
کشتی در تاریکی
برایم جشن می‌گیرد

 

در سیبری
در تابستانِ سیبری
آسمان لاجوردین است
دشت مخملین

 

دشتِ تابستانی ...
کنار کومه‌ای
گل می‌دهد کدویی

 

دشتِ سیبری
به خمیازه دودی سپید بازمی‌دمد:
کارخانه‌ی ملی


در مسکو
هواپیمای ما
خورشید را در قفا می‌دوانَد
و در مسکو برج رخ می‌نماید

 

در فنلاند
مرزهای وطن طی شده
اما همان گل‌های چمن
انبوهه‌ای رنگین شده

 

قایق بر دریاچه می‌رود
در شبی سپید
دنبالة موج در قفا می‌آید

 

در هلسینکی
حیرتِ سفر...
اینک مرغان دریایی در پروازند
بر فراز چراغ‌های دماغه

 

به‌سوی استکهلم
سوت کشتی
بر اندام مِه رعشه می‌اندازد
بر خواب من نیز

 

در استکهلم
سربازان قصر
یک یک می‌آیند
خیابان روشن  می‌شود

 

در کپنهاگ
در نسیم بندرگاه
پری دریایی دلتنگ نشسته
فقط دریا را می‌بیند

[اشارة شاعر به مجسمه‌ی پری دریایی است که براساس داستانی از هانس کریستین آندرسن ساخته‌اند و در ساحل کپنهاگ قرار دارد؛ چنان که پشت او به ساحل است و روی او به طرف دریاست. مترجم]

 

 

پادگان آرام است
بر فرازش برق می‌زند
گوهرهای ستاره

 

با نوای پارو
آواز می‌خوانَد
در پگاه و آرامش

 

پری‌رویی پارو می‌زند
چکاوک‌ها بر بلندی نغمه ساز می‌کنند
آیا جهان بهشت است؟

 

 

در هایدلبرگ
قلعه‌ی افسانه‌ای ...
بر رود راین پل زده است
رنگین‌کمانی روشن

[گویا اشاره‌ی شاعر به یکی از دو قلعه‌ی مرتفع دوران رنسانس به نام‌های Otto Heinrisch Bau و Friedrisch Bau است که در استان ورتمبرگ، در نزدیکی هایدلبرگ، قرار دارند که مهتابی‌هایشان بر شاخه‌ای از رود راین و بر چشم‌انداز باشکوه اشراف دارد. مترجم]

 

 

نسیمِ رود
تازه‌ام می‌کند بر بام قلعه
بر سرم هلال ماه

 

آه شهابی
سویم جهید
دژ خاموش است

 


در پاریس
میان میدان ایستاده
بنای یادبود با سایة گسترده‌اش
چه تلخ است سرنوشت

 

در بلوار
تنها می‌نوشم
آفتاب فرومی‌آید

 

در فرانسه
سایه‌ی برج
گاوها را می‌پوشاند
در دهکده‌ی خزانی

 

در سوئیس
ماتِرهورن سراشیب است
مِه صدای زنگوله‌ها را
فرومی‌بلعد

[Matterhorn، قله‌ای از رشته‌کوه آلپ که در جنوب خاک سوئیس و در حوالی مرز ایتالیا قرار دارد و بلندی آن 14780 متر است. مترجم]

 

 

چه شکوهی دارد ایستگاه
چون قله‌های آلپ
مِهِ صبحگاهی

 

 

در رُم
چشمه‌ی تره‌وی را
این راه می‌دوانَد
ناگزیر آینده را به خیال می‌نشینیم

[Trevi، نام چشمه‌ای در شهر رم که هر کس آرزویی می‌کند و سکه‌ای در آن می‌اندازد. بسترِ چشمه انبوهی از آرزوهاست. مترجم]

 

 

فواره‌ی تندیس‌های کاخ ...
رم باستان را
هیچ نخلی حکایت نمی‌کند

 

رم ... تابستان
کنار فواره‌ی کاخ
سورچی سیگار می‌کشد

 


در اتریش
رقصی باشکوه
بر قصر غروب می‌شود
رنگ همه‌چیز ملایم است

 

از بستر کامروایی ماری
فقط نامی
بر خیابانی مانده است

[شاید مراد شاعر خیابان Mariahilfer باشد که در مرکز وین قرار دارد و احتمالاً به نام ماری لوئیز، همسر اتریشیِ ناپلئون و ملکه‌ی فرانسه، نام‌گذاری شده است. مترجم]

 

 

به‌سوی زادبوم
هواپیما پرواز می‌کند
بر فراز اورال
مارس می‌نوازد

[Mars، خدای جنگ در اساطیر رومی که جوانان قوم سابین (Sabin) را، به هنگام مهاجرت یاری می‌کرد. مترجم]

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٩