کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

سه خاطره (در بیستمین سالمرگ مهدی اخوان ثالث)

اول

در سال‌های نوجوانی، من هم مثل عده‌ای از نوجوانان آن دوران، گمان می‌کردم که با فراگرفتن و گسترش زبان اسپرانتو می‌توانیم جهان را بهشت کنیم  ــ همه در نوجوانی آرمان‌خواه‌اند و اکثراً‌ در میان‌سالی آرمان‌باخته. کاری که در آن سال‌ها می‌کردم این بود که کتاب خود‌آموز این زبان را به همه‌ی اهل قلم بفرستم. یکی از این خودآموزها را همراه شعری از خودم برای اخوان فرستادم که مثلاً‌ هم با اسپرانتو آشنا شود و هم شعر مرا بخوانَد و درباره‌اش نظر بدهد. نامه و کتاب را به دفتر جُنگ چراغ بردم و به خانم سیما کوبان دادم تا به اخوان بدهد.

چند ماهی گذشت و جوابی نگرفتم تا این‌ که در بهار سال 1364 با دوستم، محسن صالحی، داشتیم روبه‌روی دانشگاه قدم می‌زدیم ــ کار هر روزمان بود ــ ناگهان صدایی شبیه اخوان را شنیدم. قبلاً بارها و بارها صدایش را در نواری که کانون منتشر کرده بود شنیده بودم. برگشتم و بهت‌زده نگاهش کردم. اخوان بود. شاعر لحظه‌های تنهایی‌ام. نزد من شأنی اسطوره‌ای داشت. در نظرم به خدا می‌مانست. هنوز هم شعر او را بیش از دیگر شاعران معاصر دوست دارم. حالا که این بُت خود را دیده بودم نمی‌توانستم از او بگذرم.

با سه جوان داشت راه می‌رفت و بلندبلند حرف می‌زد. از کتاب‌فروشی خوارزمی بیرون آمد. بلافاصله پیشش رفتم و خودم را معرفی کردم و همراهش به سمت میدان انقلاب قدم زدم. گفتم که همانم که برایش شعری فرستاده‌ام. با همان حرف‌زدن عجیب و یگانه‌اش، که به قول فریدون رهنما در حرف‌زدنش جرقه‌هایی می‌بینی ولی تا می‌آیی که روشن شوی خاموش می‌شود و آرام سخن می‌گوید، جواب داد:

«ببخشید. من در نامه‌نوشتن تنبلم... من یک نامه به حسین رازی که دوستم بود و می‌پرستیدمش نوشتم. همان که شعر "دریچه‌ها" را برایش گفتم: "ما چون دو دریچه روبه روی هم". بعد از سال‌ها دیدم که آن نامه را نفرستادمش!»

در حین حرف‌زدن نگاهش می‌کردم: مردی به‌نسبت کوتاه‌قامت، با چهره‌ای مهربان و به‌غایت دوست‌داشتنی، با چشم‌های تیره و تیله‌ای و خندان و بازی‌گوش که از نگاهش هوش و بصیرت و طنز می‌بارید، موهای جوگندمی‌ تاب‌دارش به سفیدی گراییده بود و غیر از وسط سرش باقی پُرمو بود و دامنه‌ی موهایش تا روی شانه‌هایش ریخته بود. پیراهن مردانه‌ی سفید راه‌راهی به تن داشت و آستین‌ها را تا زده بود و دست‌های سفیدش را بیرون انداخته بود. شلوار مشکی یا قهوه‌ای تیره ــ این را فراموش کرده‌ام. آخر بیست سال گذشته ــ پوشیده بود. پاهای کوچکی داشت و کفش مشکی تمیز اما کارکرده‌ای به پا داشت.


 

آرام راه می‌رفت. هر چند قدم کمی می‌ایستاد. انگار حین راه‌رفتن کم‌تر می‌توانست تمرکز کند. چند قدمی با او راه رفتم. یکی از جوان‌های کنار پیاده‌رو که اخوان را نمی‌شناخت با همین کلام گفت: «عشق هیپی‌ای داره!» ــ لابد اگر بیک‌ایمان‌وردی رد می‌شد، حتماً‌ همه او را می‌شناختند و چه بسا تعظیم و تکریم می‌کردند.

به تقاطع خیابان فروردین که رسیدیم، یکی از نوارفروش‌های کنار خیابان، که آن روزها فراوان بودند، نوار صدای فروغ را گذاشته بود و پخش می‌کرد. اتفاقاً فروغ داشت آن لحظه شعر «غزل 3» از اخوان را می‌خوانْد... انگار داشت اخوان را صدا می‌کرد. داشت با اخوان حرف می‌زد... ناگهان اخوان، مثل بچه‌های ذوق‌زده، گفت: «فروغه‌ها، فروغه!» چشم‌هایش برق می‌زد و با انگشت به نوارفروشی اشاره می‌کرد. نمی‌توانم احساسم را از آن لحظه‌ی ناب بیان کنم. هنوز از به‌یاد‌آوردن این خاطره احساس معنوی خوشایندی می‌کنم. باورم نمی‌شد که اخوانی که چندماه یک‌بار روبه‌روی دانشگاه می‌آید و با صدای فروغ که گاهی پخش می‌شد هم‌زمان باشد. آخر در آن نوار، فروغ فقط یک شعر از شاعران دیگر خوانده که همان شعر اخوان است. من از اعتقادات عرفانی بویی نبرده‌ام، ولی نمی‌توانم معنویت اخوان را انکار کنم.

به کتاب‌فروشی آگاه رسیدیم. اخوان می‌خواست داخل برود. ایستاد تا با من خداحافظی کند. پرسیدم «کجا می‌توانم باز ببینمتان؟» گفت: «گاهی به کتاب‌فروشی مروارید می‌آیم. البته هر روز نمی‌آیم». با او دست دادم و با شاعر رویاهایم وداع کردم. گمان می‌کردم که باز هم می‌توانم به همین راحتی ببینمش. یک ماه تمام. در همان ساعت‌ها، به شوق دیدنش، آنجا می‌رفتم. بارها از کتاب‌فروشی مروارید، از جوانی که امروز همه‌ی موهایش سفید شده و هنوز ‌آنجا کار می‌کند، می‌پرسیدم که کِی می‌آید و او نمی‌دانست.

 

دوم

دیگر ندیدمش تا این که در آذر همان سال 64، در مراسم یادبود غلامحسین ساعدی در مسجد حجت، در سهروردی شمالی آمده بود. صندلی‌های مسجد پر شده بود و صحن دیگر را برای آقایان باز کرده بودند تا روی زمین بنشینند. اخوان وسط صحن نشسته بود. روبه‌روی در. با قبایی بر دوش. همه به احترام او یا دور صحن نشسته بودند یا پشت سرِ او. انگار نماز جماعتی بود که پیش‌نمازش با سر پایین‌انداخته داشت دعا می‌خواند. وجود معنوی‌اش هرگز از یادم نمی‌رود. اخوان، حتی اگر «پیر» و «مراد» هم نمی‌خواست باشد، هیبت پیران را داشت.

همراه دخترش، لولی، به مسجد آمده بود. لولی را از روی شباهت چهره‌اش با اخوان شناختم. لولیِ لبخند به لب، چشم از پدر برنمی‌داشت. چشمانش به دیدن پدر برق می‌زد. معلوم بود پدر را که می‌دید در دلش قربان‌صدقه‌اش می‌رود.

کفش مشکی کوچولوی واکس‌زده‌اش را که کفش‌‌دار داده بود جلوِ پایش جفت کردم ــ کفش اخوان بود ــ از او پرسیدم: «ارغنون 2 کِی درمی‌آید؟» با همان لحن یگانه‌اش گفت: «اسمش عوض شده. اسمش شده: "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم" [این عبارت را با چه آب و تابی خواند] امیدوارم امسال دربیاد».

کسانی که در آن لحظه در کنار کفش‌کَنی مسجد بودند و هم‌زمان با اخوان از صحن بیرون آمدند، از جمله یکی دو تا از دوستانم، به یاد دارند که بعضی از کسانی که از کنار اخوان رد می‌شدند دستی به پشت عبایش می‌کشیدند و بر صورتشان می‌مالیدند. انگار پیری، موبدی، یا یکی از کبریاست. تازه فراموش نکنید که مراسم ختم نویسنده‌ای لائیک بود و آن جمعی که آن‌جا آمده بودند چندان مسجدبرو نبودند و اهل عرفان و مکتبی هم نبودند. عده‌ای از نویسندگان و مترجمان بودند که به احترام غلامحسین ساعدی جمع شده بودند. با این حال، دست‌به‌عباکشیدنی را که در آن‌جا دیدم فقط هنگامی دیده بودم که در قم، مردمی که پشت سر آیت‌الله مرعشی نجفی نماز می‌خواندند، بعد از نماز، به عبای او دست می‌کشیدند و دستشان را بر چهره می‌مالیدند. اما اخوان نه پیش‌نماز بود و نه موبد. به نظرم اندیشه‌ی اخوان تلفیقی از اندیشه‌های فردوسی و خیام و هدایت و باورهای شخصی خود او بود.

چند سال گذشت و اخوان را دیگر ندیدم. کتاب تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم درآمد و در این سال‌ها درباره‌ی او خبرهایی شنیدیم؛ از جمله این که گفته بود «ما "بر قدرت"ایم، نه "با قدرت". شیرمردی بود. نادره‌ی دوران بود!

 

سوم

ظهر روز چهارم شهریور 1369، که برای رفتن به مراسم ترحیم دکتر پرویز خانلری آماده می‌شدم، دوستم، محمد پولادوند، تلفن کرد و گفت: «یه خبر بد: اخوان مُرد...» بیست سال می‌گذرد و هنوز از به‌یاد‌آوردن این جمله ستون فقراتم تیر می‌کشد. هنوز مرگ آن یگانه، آن شاعری که نزد من چون خدا می‌نمود، برایم چندان سنگین است که از آن روز تا امروز، نوار صدایش را نمی‌توانم بشنوم. دیوانه‌ام می‌کند.

باری، به مجلس ترحیم دکتر خانلری رفتم. جمعیت از درگذشت استاد توانای زبان و ادب فارسی غمگین بودند،‌ اما مرگ اخوان این جماعت فرهنگی را سوگوارتر کرده بود. سیمین بهبهانی را می‌دیدم که حتی لحظه‌ای گریستن رهایَش نمی‌کند. دست‌هایش، که مثل امروز پیر نشده بود، وقتی که چشم‌هایش را پاک می‌کرد می‌لرزید. صدایش می‌لرزید. مرگ اخوان در 62 سالگی مرگ استاد 77 ساله را تحت‌الشعاع قرار داده بود.

فردای آن روز مراسم خاک‌سپاری اخوان بود که با تغییرکردن محل دفن فقط مراسم بردن پیکر او به بهشت زهرا بود. صبح ساعت 10 به بیمارستان مهر در خیابان زرتشت رفتیم ــ سرباز بودم و مرخصی گرفتم‌ ــ دیروز اخوان همین‌جا مرده بود. کم‌کم جمعیت اضافه می‌شد. همه‌ی اهل قلم را می‌توانستی آن‌جا ببینی. همه غم‌زده و گریان. شانه‌های سپانلوی قدبلند و تنومند از گریستن تکان می‌خورد. عمران صلاحی تا جواب سلام ما را داد نتوانست جلو خودش را بگیرد. شفیعی کدکنی مثل پدرمرده‌ها، از این‌ور به آن‌ور می‌رفت و مراسم را مدیریت می‌کرد. بغض‌ها می‌ترکید و کسی از گریستن خجالت نمی‌کشید. دو ساعتی طول کشید تا اخوان را از سردخانه آوردند. در چند قدمیِ در سردخانه بودم. به ما اجازه ندادند چهره‌اش را ببینیم، ولی عکاسانی از او عکس گرفتند. عکسی از چهره‌ی بی‌نفس او در دنیای سخن چاپ شد...

[ببخشید. نمی‌توانم ادامه دهم. شاید روز دیگری بتوانم این خاطره را هم بنویسم...]

باری، آخرین بار که اخوان را دیدم روز تشییع پیکرش بود که از سردخانه تا ماشین نعش‌کش روی شانه‌ام بود و بر ترمه‌اش ضجه می‌زدم. همه چیزم بود. کاش هرگز آن روز را نمی‌دیدم. کاش به‌جای او  من مرده بودم و او بود و باز می‌سرود.

 

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٩