کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

شعر امروز و مردم امروز

«در سالگرد مشروطیت»

وقتی که از بیداد ستمگران رنجور می‌شویم، می‌گوییم: «در سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد...»، یا «دهانت را می‌بویند...». حتی کسانی بودند که لحظه‌ی اعدام، چشم در چشم مسلسل، شعر شاملو می‌خواندند. روزگاری شاعران عصب جامعه بودند.

جریانِ پیوستن شاعران به مردم از جنبش مشروطه آغاز شد. شاعرانِ مشروطه را، به‌جز یکی دوتایشان، نمی‌توان از قله‌های شعر فارسی دانست. اگر معدود شعرهای موفق این دوران را کنار بگذاریم، به قول سپانلو، کارنامه‌ی شعر این شاعران نمره‌ی درخشانی ندارد. اما یک چیز را نمی‌توان نادیده گرفت: شاعران مشروطه آغازگر تحولی بودند که طی آن شاعران به خلوت مردم راه یافتند و در زمان حیاتشان شعرشان ضرب‌المثل شد. این هم یادمان باشد که برخی‌شان، به‌جای دربارنشینی، که سزاوارشان بود، هم‌راهی با مردمِ زمانه‌ی خود و جنبش آزادی‌خواهانه را برگزیدند و‌ شاعرانی چون ادیب‌الممالک و ملک‌الشعرا، که بسیار بهتر از صبای کاشانی و قاآنی می‌توانستند در ظل حضرت سلطانی زندگی راحتی بیابند، برخلاف حکم عقل معاش، به جنبش مردم پیوستند.


اما امروز شعری برای بیان احساسات و عواطف ایرانیان امروز نمی‌یابیم: وقتی فیش برق و گاز و آب به در خانه می‌آید و اجاره‌بها را هم که به آن‌ها اضافه کنی و مابقی حقوقت فقط در حد زنده‌ماندن است، وقتی راننده کرایه‌ای که حقش نیست از تو مطالبه می‌کند و با او بحث می‌کنی و ناچار کرایه‌ی زور را می‌پردازی، شعری نیست که آن لحظه با خودت بخوانی و آرامت کند.

وقتی سوار مترو می‌شوی و بوی تن بغل‌دستی حالت را به هم می‌زند و در آن وضعیتِ کنسروشده نمی‌توانی حتی سرت را برگردانی، وقتی هم‌ساختمانیِ محترم، برای پنهان‌کردن دود و دم خود، پیازداغ درست می‌کند یا دنبه می‌سوزانَد و بویش همه‌ی ساختمان را می‌گیرد، وقتی برای کاری به اداره‌ای دولتی می‌روی و آن که باید باشد تا مرحله‌ای از کارَت با امضای او طی شود همان روز به مرخصی رفته و کسی دیگر هم حاضر نیست کار او را انجام دهد، وقتی مأمور ملبسْ خلاف دیگران را نمی‌بیند یا با گرفتن هدیه‌ای نمی‌خواهد ببیند و تو می‌بینی و باید تحمل کنی، شعری نیست که آن لحظه با خودت بخوانی و آرام شوی.

وقتی حق و نوبت و اضافه‌کار و حق‌التدریس و حق‌الزحمه‌ی تو را به‌راحتی، با اندکی زبان‌بازی، می‌خورند، سطرهای کدام شعر است که با خواندن آن خود را تسلی می‌دهی؟

شعر امروز، شعر دو دهه‌ی اخیر، بیانگر عواطف و حالات مردم امروز نیست. انگار شعر امروز برای مردم نیست، برای شاعران دیگر است که در محافلی برای هم بخوانند. شعر امروز برای مردم امروز نیست. همین که شاعری شعر خود را در شب شعری در پاریس بخوانَد کافی است که در شعر امروز گردن بیفرازد و دیگر مأنوس‌بودن مردم معاصرش با شعر او اهمیتی ندارد.

بیست سال پیش داریوش آشوری در گفت‌وگویی با بی‌بی‌سی گفت شعر در ایران به پایان رسیده است و دیگر شعر بازگوی عواطف و احساسات ایرانیان نیست. بماند که این حرف از آن زمان بر خیلی‌ها گران آمده است، ولی درستی آن، مثل بسیاری دیگر از حرف‌های آشوری، اثبات شد. آنچه بیش‌تر می‌نماید بیگانگی شاعران امروز از مردم امروز، به‌ویژه آدم‌های کوچه و بازار است. هدیه‌ای که شعر مشروطه به ما داد خیلی زود گمش کردیم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٩