کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

یادم نمی‌آید

جمعی از دوستان گرد می‌آییم. وقتی او را می‌بینم، به این فکر می‌کنم که دو سال است او را ندیده‌ام. سلام و روبوسی سردی. هردو می‌دانیم از هم دل‌خوریم.

معمولاً در جمع همه از همه چیز حرف می‌زنند. دو به دو کنار هم می‌نشینیم و، به محض پاشدن یکی، دیگری به جای او می‌نشیند. کنارم می‌نشیند  ــ من نمی‌توانم پیش‌قدم شوم ــ  گپی از این‌ور و آن‌ور. کم‌کم لبخندی و بعد خنده‌ای و بعد انفجار قهقهه‌ای میانمان که نظر همه را جلب می‌کند. هردو از هم دل‌خوریم ولی یادم نمی‌آید چرا. فقط یادم است آخرین باری که با هم بودیم در یک رستوران بود و رفتارش مثل همیشه نبود ــ یا من اینطور گمان می‌کردم ــ ولی رفتار امشبش مرا به یاد همان سال‌های خوش دوستی‌‌مان می‌اندازد. همان صمیمیت و شادی و خوش‌مشربی را در  رفتارش می‌بینم. ولی از هم دل‌خوریم ــ یا من اینطور فکر می‌کنم ــ داریم گپ می‌زنیم که از حال و روزم می‌پرسد ــ من نمی‌توانم از او بپرسم یا نمی‌خواهم ــ می‌گویم سعی می‌کنم خوب باشم و روحیه‌ام را نبازم. ولی خیلی زود من هم از او می‌پرسم. گرفتار عشق تازه‌ای است ولی سر کارش گرفتاری‌هایی عجیبی پیدا کرده. از او می‌خواهم بیش‌تر بگوید و می‌گوید. کم‌کم سر درددل باز می‌شود. من هم از خستگی‌ها و نومیدی‌های گهگاهی و جفای کارفرمایان می‌گویم. صحبتمان گل انداخته. حتی، به‌جای نشستن سر میز شام، بشقاب‌هایمان را در دست می‌گیریم و در گوشه‌ای کنار هم ‌می‌نشینیم. از شعرهایش می‌خوانَد و از نمایشگاه تازه‌اش می‌گوید ــ نقاش است ــ و تازگی هم سفری به فرانسه کرده ــ به روی خودم نمی‌آورم که می‌دانم ــ از همه چیز می‌گوییم تا این که ناگهان هردو ساکت می‌شویم. لحظه‌ی غریبی است. می‌ترسیم. و هردو می‌دانیم که حالا باید یکی پیش‌قدم شود که می‌شود ــ من نمی‌توانم ــ می‌پرسد: چرا دو سال است ــ زمان را به یاد دارد ــ از من خبری نمی‌گیری؟ چه شده که از من دل‌خوری؟ هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که چرا دل‌‌خورم. می‌گویم من دل‌خور نیستم. برعکس، گمان می‌کردم تو از من دل‌خوری! می‌گوید اصلاً‌ از من دل‌خور نبوده و یادش نمی‌آید که چرا رابطه‌مان سرد شده. کم‌کم هردو متوجه می‌شویم که فقط یک احساس لحظه‌ای و سطحی، بگو سوءتفاهم، بوده، ولی تا این را بفهمیم چند دقیقه‌ای فکر می‌کنیم و آخرین دیدارها را یکی‌یکی با هم مرور می‌کنیم. حالا که درست فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که چرا از او دل‌خور بوده‌ام ــ اگر چیز مهمی بود حتماً یادم می‌مانْد. مهمانی به آخر می‌رسد و مهمان‌ها یکی‌یکی و جفت‌جفت خداحافظی می‌کنند و ما هنوز مشغول گپ‌زدنیم. راستش صحبت با او را به دیرگاه رفتن و صبح زود پاشدن ترجیح می‌دهم. لابد برای او هم همین‌طور است، ولی این را به هم نمی‌گوییم. کم‌کم همه می‌روند و ما می‌مانیم و صاحب‌خانه‌ای که بی‌‌آن‌که چیزی بگوید ماجرا را فهمیده است.

دیگر دیروقت شده و خمیازه‌ها. شادتر و سبک‌تر از سلاممان با هم خداحافظی می‌کنیم و قرار می‌گذاریم که توی همین هفته همدیگر را باز ببینیم. در طول راه، همه‌اش به او فکر می‌کنم. قلبم آرام است و سبک شده‌ام. به خودم می‌گویم که دو سال را بی‌خودی از هم دور بوده‌ایم. و به این فکر می‌کنم که پیامکی بنویسم و تا رسیدم برایش بفرستم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٩