کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

می‌خواهم چنین باشد، پس هست!

سال‌ها پیش، یکی از بچه‌های محل گله می‌کرد که پدر دوست مشترکمان درباره‌ی او گفته «فلانی آدم "خالی‌بند"ی است»، ولی وقتی دوستمان این را شنید گفت «محال است. این حرف بابای من نیست. بابای من نمی‌گوید "خالی‌بند"!» و راست می‌گفت. پدرش کُردی بود که فارسی را به‌سختی حرف می‌زد تا چه برسد به این که تعبیرهایی امروزی و تهرانی مانند "خالی‌بند" را هم به‌کار بَرَد.

کتابی به نام از دیدار خویشتن به قلم احسان طبری سال‌ها پس از فوتش درآمد. در جای‌جای این کتاب، طبری به برخی از نویسندگان معاصر توهین کرده بود، ولی آن‌ها که زبان احسان طبری را می‌شناختند گفتند این حرف‌ها حرف طبری نیست و محال است این کتاب از او باشد و دلیلشان این بود که طبری همواره از نویسندگان معاصر با احترام یاد می‌کند.

*     *     *

مهمان محترمی که اولین بار بود به خانه‌ی ما آمده بود تا فهمید که سال‌هاست در منزل ما چند نفری جمع می‌شویم و شاه‌نامه می‌خوانیم، یواشکی و دور از چشم جماعت اناث، مرا به کتاب‌خانه کشاند و ازم پرسید این بیت از کجای شاه‌نامه است ــ شک نداشتم که همان بیت را می‌خواهد و همان را می‌خواست ــ:

«میان دو پایش یکی ژرف بود

سُم آهوی رفته در برف بود»


برایش توضیح دادم که قبلاً در همه‌ی نسخه‌های کهن به‌دنبال این بیت گشته‌ام و نیافته‌ام و از آن قانع‌کننده‌تر این که این شعر اصلاً نمی‌تواند حرف فردوسی باشد؛ چون فردوسی شاعر بسیار مؤدبی است و محال است که درباره‌ی این چیزها سخنی بگوید و از داستان «زال و رودابه» مثال آوردم که در صحنه‌ی آخر این داستان که آن دو دل‌داده به سرای خلوت می‌روند، ناگاه راوی محترم، که خواننده‌ی مشتاق را تا دم در حجله کشانده، با این بیت روانه‌ی خانه‌ی خودش می‌کند:

«در حجره بستند و گم شد کلید!»

یعنی تماشا کافی است. بروید دنبال کارتان!

ولی اگر این صحنه گیر شاعران دیگری چون فخرالدین اسعد گرگانی و نظامی می‌افتاد، به این سادگی حاضر نبودند پشت در بسته بمانند و کمی این پا و آن پا کنند و سرانجام به خانه‌ی خود برگردند و خواننده‌ی مشتاق را هم پی نخودسیاه بفرستند. بلکه تا به درون اتاق نمی‌رفتند و از سیر تا پیاز جریان را مو به مو تعریف نمی‌کردند راحت نمی‌شدند. بحث بد و خوب نیست. بحث اختلاف دیدگاه و بیان است ورنه عشق‌بازی‌های ویس و رامین و خسرو و شیرین بسیار هم زیباست.

اما بهترین راه برای تشخیص این که سخنی از کسی هست یا نه این است که آن شخص و طرز بیان او را بشناسیم. مثلاً، نمی‌توان آدم مولوی‌شناسی را قانع کرد که بیت «ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود/ به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم» از مولاناست، در حالی که بیش‌تر خیامی است تا مولانایی ــ این انتساب نادرست را شفیعی کدکنی هم رد کرده ــ یا آن رباعی منسوب به خیام که مصرع سومش (من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی) زبانی متأخر دارد و به زبان قرن پنجم نمی‌مانَد و، افزون بر سست‌بودنش، بسیار هم بی‌نمک است و چیزی از خیا‌م با آن زبان گزنده‌ و نگاه متفکرانه‌اش ندارد و در حد شعرهای سرهنگان بازنشسته است.

باری، مرض معلم بودن، که تا طرف مقابل را کاملاً‌ مجاب نکنی راحت نمی‌شوی، سبب شد که، در حضور خود مهمان محترم، سی‌دی دُرج را گشتم و کشف‌الابیات شاه‌نامه‌ی دبیرسیاقی را گشتم و نشانش دادم که این بیت در شاه‌نامه نیست، ولی مهمان محترم،  که آدم بی‌سوادی هم نیست، قانع نشده بود و فقط چون جوابی نداشت سرش را به علامت «نمی‌دانم» تکانی داد و از کتاب‌خانه بیرون رفت.

مهمانی که تمام شده بود به این فکر می‌کردم که اهل تحقیق برای برطرف‌کردن شک خود راه‌های مشخصی دارند، اما دیگران چه؟ ‌آن‌ها ناگزیرند بسازند و ببافند. در ‌‌آن صورت، ما فقط برای این که گمان‌های خود را محکم کنیم به دنبال گواه می‌گردیم، نه برای این که صدق یا کذب چیزی را بفهمیم. دوست داریم فردوسی این قدر عبوس نباشد و گاهی به پایین‌تنه‌ی قهرمانان خود هم توجه کند، دوست داریم مولانا با چیزهایی که همه‌چیز خود را بر سر آن گذارده گاهی شوخی کند، دوست داریم خیام همیشه، ولو با زبانی سست و امروزی، معترض باشد. مهم نیست که سخنی که در نظر داریم از شخص مورد‌نظر است یا نه، مهم این است که ما می‌خواهیم آن سخن از ‌او باشد. همین که ما، با کم‌ترین ملاک ممکن و منطقی، تشخیص بدهیم سخنی از کسی هست کافی است که آن سخن از او باشد. واقعیت آن چیزی است که ساخته‌ایم و در این کار دانش‌های بشری، مانند نسخه‌شناسی و سبک‌شناسی و بلاغت و نقد ادبی، و ابزارهایی چون شناخت بسامد ویژگی‌های سبکی، زمانی به کار می‌آید که حرف ما را تأیید کند. متن آن چیزی است که ما می‌خواهیم باشد، وگرنه چیز دیگری نیست. می‌خواهم از پیشوندهای فارسی کمک بگیرم و بگویم «ما متن را فرابَرنمی‌خوانیم، فرودَرمی‌خوانیم!»

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٩