کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

آی غول‌های سنگی!

شعرهایی از مارکتا پروخاسکووا

مارکِتا پروخاسکووا (Marketa Prochazkova)، متولد 1963، شاعر و موسیقی‌دان چک، این شعرها را بین شش تا دوازده‌سالگی‌اش سروده، و این شعرها را ییرژی کورینِک (Jiri Korinek)  به اسپرانتو ترجمه کرد و ما از اسپرانتو به فارسی.

ترجمه‌ی این شعرها یادگار بیست سال پیش است. زمانی که سرباز وظیفه بودم. این ترجمه‌ها در کیهان فرهنگی دوره‌ی اول (به سردبیری رخ‌صفت و مدیریت تهرانی) منتشر شد: سال ششم، شماره‌ی 12 اسفند 68، شماره‌ی مخصوص نوروز 1369.

ترجمه‌ی مشترکی است با علیرضا دولتشاهی که روزگاری جان و آرمانمان یکی بود.

 

عشق

آن‌گاه که حتی ستارگان

به‌خاطر خودخواهی آدمی

احساس سرما می‌کنند،

قلبت را می‌توانی

تنها با یک چیز بپوشانی

 

روشنایی

به‌آرامی گذر دارد

اما

خفتگان را بیدار می‌کند

 

مالیخولیا

از دریچه‌ای خاص

نگاه‌نکردن

هنگامی که شادی در خانه نیست

 


قلب تو

قلبت

کانون کهکشان جوان‌سالی من است

یا فقط پرنده‌ای است

که بر تردترین شاخه‌ی محتضر

بنا می‌کند

آشیانه‌ی آواز را

هنوز؟

 

توکاهای زمستانی

گل‌های سیاه زمستان

بر آرامکده‌ی سپید برف

 

اگر یخبندان در سکوت

برای همیشه آنان را

بلورین نکند،

بهاران می‌شکفند

با نوای فلوت

 

صخره‌ها

آی غول‌های سنگی،

اشباح آسمان و دریا،

پاس‌داران خاموشی پرنده،

یادآوران بی یاد!

شما نیز

پیر و خاکستری می‌شوید

و شن‌هاتان خرد و پراکنده.

و من با همان شن‌ها در سایه‌تان بازی می‌کنم

و با دست‌هایم پشته‌ای می‌سازم

و این گذر زمان است.

 

چگونه

درختان بر چهره‌ی خود نقاب می‌زنند

تا کسی نداند

چگونه از زمستان می‌ترسند

و من لب‌خند می‌زنم

تا هیچ‌کس حدس نزند

که می‌خواهم بگریم

 

چکاوک

قلب زنده‌ی ناقوسی آبی‌رنگ

فرامی‌خواند

به نماز سروری ساده

 

گنبد مینا

روحی که با عشق خود به جهان

تا ابدیت رویید

 

صداقت

تنها از ژرفای تشنگی‌ات

کاوشگر چشمه‌هایی خواهی شد

برای دیگران

 

ناتوانی

زیر شکنجه

گاهی دروغ

حقیقتی کوچک است

 

خاموش باش

هنگامی که

پنهان‌ترین اشک‌هایت می‌شوم،

حتی زیر شکنجه‌ی زمانی ستمگر،

پراکنده‌ام مکن

زیرا نباید بدرود کنیم

 

نور

گاه درد می‌آفریند

اما چندان مهم نیست

اگر پایان نابینایی را دلالت کند

 

عبور

روزها از پی هم

به‌آرامی

فرومی‌افتند

اما تنها

با تو

تا ابد

ادامه خواهند داشت

 

چنین است

چون کوچکم،

همه می‌پندارند

که روحی کوچک دارم

عشقی کوچک نیز

و تنها رنج‌های کوچکی را

و نه بر هیچ چیز حقی را

 

تنهایی

نزدیک‌ترین

نزدیکی جهان

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٩