کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

شهیدخواندگی

دوست‌تر داریم قهرمان محبوبمان کشته شود تا به مرگ طبیعی بمیرد؛ زیرا مرگ در بستر از منزلتش می‌کاهد. گویی احتشام قهرمانان با مرگ به دست دشمن کامل می‌شود و سرانجامی جز این شایسته‌ی آنان نیست. انگار کسی که تا پایان عمر خود با اعتراض و طغیان زیسته قرار نیست در رختخواب، آرام و طبیعی، بمیرد. در کتابی در تاریخ جنگ‌ها خوانده بودم یکی از جنگ‌افزارهای کهن تیرهایی سمّی بود که به‌سوی نیروهای ارتش بیگانه پرتاب می‌کردند و به هر کس اصابت می‌کرد او را به‌تدریج مسموم و ضعیف می‌کرد و می‌کشت. یکی از هدف‌های نظامیان از به‌کاربردن تیرهای سمی این بود که، با مردنی اینچنین، پهلوانان دشمن آرزوی مرگ قهرمانانه در میدان را به گور می‌بردند و همچون پیران و ضعیفان بر بستر، تن به قضای مرگ می‌سپردند.


مرگ به دست دشمن، هم آرزوی مردان مبارزی است که قدم در کارزار نهاده‌اند و هم خواسته‌ی آنانی که این مردان را می‌ستایند. هم خودِ مبارزان شهادت را می‌طلبند و هم هواخواهانشان شهادت آنان را.

راه دور نرویم. در همین روزگار ما،‌ کسانی را شهید خواندند بی آن‌که مدرکی دال بر قتل داشته باشند.

درباره‌ی مرگ جهان‌پهلوان گفتند که چون در روزگار تبعید دکتر مصدق بر ارادت به او تأکید می‌ورزیده ساواک او را به قتل رسانده و با این جمله‌ی تأثربرانگیز که «چه کسی می‌تواند باور می‌کند که تختی خودکشی کرده باشد؟!» او را شهید خواندند، با ‌آن که، به قول عطاء بهمنش، می‌توانستند به پزشک تختی که هنوز زنده است رجوع کنند و مشکلات جسمی و روحی او را بپرسند؛ مشکلاتی که زندگی خانوادگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار داده بود و به خودکشی‌اش واداشت.

صمد بهرنگی، داستان‌نویس محبوب، را شهید خواندند و گفتند مأموران ساواک او را کشته‌اند و جسد را به رود ارس انداخته‌اند و با این جمله‌ی همیشه‌درآستینِ «چه کسی می‌تواند باور کند که بچه‌ی حاشیه‌ی رود ارس شنا بلد نبوده؟!» به اسطوره‌اش بدل کردند تا این که دکتر حمزه‌ی فراهتی، دوست ارتشی صمد، شاهد عینی ماجرا، در نامه‌ای که سال‌ها بعد از مرگ صمد منتشر شد ــ و نمی‌دانم چرا ــ ، جزئیات غرق‌شدن او را شرح داد.

علی شریعتی، که لقب «معلم شهید» هرگز از جلوِ‌ اسمش دور نمی‌شود، نیز از قهرمانان شهیدخوانده بود که پس از مرگش همان جمله را باز نوشتند: «چه کسی می‌تواند باور کند که معلم شهید دکتر علی شریعتی به مرگ طبیعی مرده باشد؟!» و جالب این که یکی از مستندات طرف‌داران شهادت او سفیدبودن دفترچه‌ی بیمه‌ی او بود که، به باور آنان، گواه سلامتش بود و انگار همه‌ی کسانی که ناگهان سکته می‌کنند قبلاً دفترچه‌ی بیمه‌شان باید پر بوده باشد! همه‌ی باورها درباره‌ی قتل شریعتی و دیگران، به قول عبدالکریم سروش، ناشی از تب‌وتاب انقلابی آن روزها بود. در حالی که خودِ سروش، که با میناچی نخستین کسی بود که در پزشکی قانونی بر سر جسد شریعتی حضور یافته بود، در جایی گفته است که هیچ سندی دال بر مشکوک‌بودن مرگ شریعتی به‌دست نیامد و برعکس، سیگارکشیدنِ مفرط و سفر پنهانی‌اش به خارج که همراه با فشار عصبی بسیار بود به سکته‌ی قلبی‌اش انجامید.

جلال آل‌احمد، که اتفاقاً خود از کسانی بود که در رواج خبر قتل تختی و بهرنگی آتش‌بیار معرکه بود، در شهریور 1348، در حضور همسرش سکته کرد و خودِ سیمین ماجرا را جزءبه‌جزء بازگو کرد. اما‌ ناگهان شمس آل‌احمد، برادر دل‌سوز، پس از سال‌ها ــ و می‌دانم چرا ـــ ،‌ در روزهای پرتب‌وتاب بعد از انقلاب، ادعا کرد که ساواک او را کشته است. «راستی چه کسی می‌تواند باور کند که نویسنده‌ی مبارزی که هرگز آرام نداشت به مرگ طبیعی مرده است؟!»

*                 *                 *

باری، هفته‌ی پیش،‌ به لطف پروانه، به دیدن اپرای عروسکی مولوی رفتیم. در این اپرا، مرگ شمس تبریزی را به دست مغولان نشان دادند که یکی دیگر از شهیدخواندگی‌های انقلابی معاصران است.

ماجرای مرگ شمس به دست مغولان، در این نمایش آمده بود و در بروشور آن نوشته هم شده بود. تأکید می‌کنم که اگر فقط در نمایش‌ آمده بود، می‌توانستیم آن را، به تسامح، روایتی هنری تلقی کنیم که الزاماً با تاریخ منطبق نیست، ولی چون در بروشورِ این نمایش هم این مطلب آمده، نمی‌توانیم آن را فقط برداشتی هنری بگیریم.

ماجرای مرگ شمس تبریزی به دست مغولان حتی بر روایات شفاهی نیز منطبق نیست. در جای‌جای ولدنامه و مقالات شمس دل‌خوری شمس از بدگویی نزدیکان مولانا بیان شده است و حتی خود شمس خواسته که از قونیه برود و مولانا را به حال خود بگذارد. مقایسه و نقل این گفتارها را می‌توانید در کتاب خواندنی شمس تبریزی به قلم محمدعلی موحد بخوانید.

کهن‌ترین متنی که در‌ ‌آن از پایان کار شمس گفته‌ رساله‌ی سپهسالار است که نوشته در یک روز پنج‌شنبه در سال 645 که مولانا، برای دیدن شمس، به خانه‌ی او رفته، او را دیگر ندیده است. سلطان ولد، پسر مولانا، و فریدون سپهسالار، که هر دو معاصران مولانا و شمس بوده‌اند، هیچ اشاره‌ای به قتل شمس ندارند و نخستین کسی که به قتل شمس اشاره کرده صاحب کتاب کواکب‌المضیئه (یک قرن پس از مولانا) است که می‌‌گوید: اطرافیان مولانا ــ‍‍ دقت کنید: نه مغول‌ها ــ قصد جان او را کردند و ناگهانش از پای درآوردند و خدا داناتر است».

افلاکی هم روایت‌های متناقضی آورده: یک روز شمس در دیدار مولانا بوده که او را صدا می‌زنند و شمس می‌گوید «به کشتنم آمده‌اند» و دیگر بازنمی‌گردد و جای دیگر، افلاکی می‌نویسد شمس را کشته‌اند و جسد به چاهی انداخته‌اند و سلطان‌ولد او را به خواب دیده و جسد را یافته و در مدرسه‌ی مولانا به خاک سپرده است. در روایتی نیز، سلطان ولد، فرزند مولانا، را قاتل شمس دانسته‌اند. موحد، در کتاب شمس تبریزی، به مزار منسوب به شمس در خوی اشاره می‌کند و به احتمالْ مرگ شمس را میان راه قونیه به خوی می‌داند که پس از وفات در نزدیکی خوی به خاکش سپرده‌اند.

در میان همه‌ی این گفته‌ها، حتی یکی بازگوی قتل شمس به دست مغولان نیست و این قول کاملاً ساختگی است و انگار شبیه همان جمله‌‌ی مکرری است که جز جریحه‌دارکردن احساسات عوام، دربردارنده‌ی هیچ منطق و استدلال محکمه‌پسندی نیست: «چه کسی می‌تواند باور کند که شمس تبریزی، عارفِ بزرگ معترض، به مرگ طبیعی مرده باشد؟!»

*                 *                 *

ظاهراً داستان شهیدخواندگی‌ها پایانی ندارد و لابد قرار است در آینده فردوسی و ناصرخسرو و بیهقی و مسعود سعد و خاقانی و سیف فرغانی و مولانا و حافظ و مصدق و شاملو را هم شهید بخوانند. چه کسی می‌تواند باور کند که این معترضان روزگار خویش به مرگ طبیعی مرده‌اند؟!

شاید برخی ندانند که در مقدمه‌ی محمد گلندام، نخستین گردآورنده‌ی دیوان حافظ، در معرفی حافظ آمده است: «[...] مخلص این کلمات و متخصص این مقدمات ذات ملک صفات مولانا الاعظم السعید المرحوم الشهید [...] شمس‌المله و الدین محمد الحافظ شیرازی بود». بفرمایید، این هم سند: جامع دیوان حافظ او را «شهید» لقب داده. و چه اهمیتی دارد که علامه قزوینی در وجود تاریخی محمد گلندام شک دارد؟ مهم این است که یک شهیدخوانده‌ی دیگر یافته‌ایم. آیا به‌راستی حافظ به مرگ طبیعی مرده است؟! ابرشاعری که به قول شاملو قلندر یک‌لاقبای کفرگویی بود که «در تاریک‌ترین ادوار سلطه‌ی ریاکاران زهدفروش، در ناهار بازار زاهدنمایان، و در عصری که حتی جلادان آدم‌خوارِ مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آنچنانی خود را حدزدن و خُم‌شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند، یک تنه وعده‌ی رستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عشق، و شیطان را عقل می‌خواند».

راستی چه کسی می‌تواند باور کند که حافظ، این شاعر معترض همیشه‌ی روزگار، به مرگ طبیعی مرده باشد؟!

چشم‌به‌راه نمایش‌هایی خواهیم بود با این مضمون.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩