کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

شعر‌گونه‌هایی از کلیله و دمنه

هربار که می‌خواستم کلیله را بخوانم تنم مورمور می‌شد. همیشه در شگفت بودم که چه اصراری دارند که این کتاب را جزو شاه‌کارهای زبان فارسی بشمارند. همین ترجمه از پنچه‌تنتره را، البته با اختلافاتی در گزینش قصه‌ها،‌ محمد بن عبدالله بخاری با نام داستان‌های بیدپای نوشته، آن هم با نثری رشک‌برانگیز و ساده.

و می‌دانم چرا میان این دو ترجمه (بیدپای و کلیله) هنوز در دانشکده‌های ادبیات کلیله را تدریس می‌کنند:چون باید استاد به شاگردان خود گوشزد کند که ببینید چقدر باسوادم! و علت دیگرش این که قرار نیست دانش‌جوی ادبیات متن زیبا بخوانَد، فقط باید کلمه یاد بگیرد که خوش‌بختانه در کلیله کم نیست!

کلیله با آن نثر دشوارش سبب شده بود که هرگز آن را یک بار از آغاز تا پایان نخوانم تا این که این اواخر، به‌خاطر مجموعه‌ای از متن‌های کهن که قرار است برای جوانان تهیه شود، ناچار خواندمش. از آن کتاب‌هایی است که رفته‌رفته با آن مأنوس می‌شوی و تا به نثر و دست‌اندازهای آن عادت کردی، دیگر برایت دل‌نشین می‌شود. شاید همین سبب شده که پدرانمان از این کتاب لذت برده‌اند. چون با سبک آن خو گرفته‌اند و به آن عادت کرده‌اند.

سطرهای زیبای‌ کلیله و دمنه کم نیست، ولی هنوز در عجبم که چرا این همه گفتارهای زیبا و حکیمانه در پشت پیچیدگی‌های بی‌علت پنهان شده.

باری، نمونه‌هایی از سطرهای زیبای کلیله و دمنه را می‌آورم. باشد که همین پاره‌ها کسانی را به خواندن دست‌کم گزیده‌ای از این کتاب ترغیب کند:

 

عرصه‌ی امید بر ایشان فراخ می‌دار و عنان عطا تنگ می‌گیر.

هیچ پیرایه در روز محنت چون زیور صبر نیست.

تیزیِ‌ آتش خشم به صفای آب حلم بنشانَد و شیطان هوا را به افسون خرد در شیشه کند.


در این نزدیکی، آب‌گیری می‌دانم که آبش به صفایْ پرده‌درتر از گریه‌ی عاشق است و غمّازتر از صبح صادق.

دانه مادام که در پرده‌ی خاک نهان است هیچ‌کس در پروردن او سعی ننموده. چون نقاب خاک از چهره‌ی خویش بگشاد و روی زمین را زیور زمردین بست، معلوم گردد که چیست.

تو را به مرغزاری برم که زمین او چون کلبه‌ی گوهرفروش به الوان جواهر مزیّن است و هوای او چون طبل عطار به نسیم مشک و عنبر معطر.

مرغزاری که نسیم آن بوی بهشت را معطر کرده بود و عکس آن روی فلک را منور گردانیده از شاخی هزاران ستاره‌ی تابان و در هر ستاره هزار سپهر حیران.

سیمرغ سحرگاه در افق مشرقی پروازی کرد و بالِ نورگستر خود را بر اطراف عالم پوشانید.

نقاب ظلمت از جمال صبح جهان‌آرای بگشاد و شاه سیارگان عروس‌وار در جلوه‌گاه مشرق پیدا آمد.

شاه سیارگان به افق مغرب خرامید و جمال جهان‌آرای را به نقاب ظلام بپوشانید. سپاه زنگ، به غیبت او، بر لشکر روم چیره گشت.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩