کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

عبدالحسین آذرنگ

شاید هرگز خودش این متن را نخوانَد، اما نمی‌خواهم شادی‌ام را از دیدن دوباره‌اش پس از دو سال پنهان کنم. امروز عبدالحسین آذرنگ را در دفتر استادان ویرایش مرکز نشر دانشگاهی دیدم که کلاسش را تمام کرده بود و من شادمان از این که هفت هشت جلسه‌‌ی دیگر می‌توانم میان دو کلاس ببینمش.

هرگز توفیق شاگردی‌اش را نداشته‌ام،‌ اما در همان یک سالی که در دانشنامه‌ی دانش‌گستر هم‌کارش بودم از او بسیار آموختم. همواره به جوان‌ترها اعتماد می‌کرد و در نظرش کارکردن با جوان‌ها عار نبود.


اگر حتی نکته‌ی کوچک بکری از کسی می‌شنید، هرگز وانمود نمی‌کرد که قبلاً ‌آن را می‌دانسته یا به آن فکر کرده و برایش جوابی دارد. برعکس، با تحسین می‌شنید و از گوینده تشکر می‌کرد. از آن طرف، خود نیز دانش خود را صمیمانه در میان می‌نهاد و چون شمعی به‌خاطر آرمان‌های والای فرهنگی‌اش برای دیگران می‌سوخت.

معلمی کم‌نظیر است. با شاگردان خود جز به احترام رفتار نمی‌کند و هرگز نشنیده‌ام که، به‌رغم صراحت لهجه‌اش، کسی از دانش‌جویان خود را رنجانده باشد.

هرآن‌چه بدان اعتقاد دارد به زبان می‌آورَد و هرآنچه می‌گوید بدان رفتار می‌کند. دیرآشناست و دیرپا، پُرکار است و درست‌کار. در تمام عمرم، کم‌تر آدمی به شرافت عبدالحسین آذرنگ دیده‌ام. مردی به معنای حقیقی مَرد. افسوس که شاید بسیاری از شاگردانش ندانند، پشت این صخره‌ی سترگ معرفت، دریایی از وارستگی و شرافت موج می‌زند.

همیشه آموخته‌ایم یا برای مردگان به ستایش قلم زنیم یا برای زندگان و جشن‌نامه‌‌هاشان. اما می‌خواهم بی علتی، فقط به شکرانه‌ی دیدن دوباره‌اش، در ستایشش بنویسم.

هرگز از مهربانی‌اش طلبی نداشته‌ام و هرگز به من لطفی بیش از آنچه به دیگران داشته نداشته؛ به‌خصوص در روزگاری که سعایت «دِمنه‌‌»های فرهنگی دوستی‌های اهل قلم را از آن هم که هست شکننده‌تر می‌کند.

شاید هرگز این متن را نخوانَد و اگر هم بخوانَد...   نه. من برای او نمی‌نویسم. برای نسل تازه‌نفسی می‌نویسم که شاگردان امروز اویند و می‌خواهم آنان بدانند که، در این روزگار نامردمی، هنوز مردانی هستند که معنای حرمت مردانگی‌اند.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩