کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

من آنم، پس هستم!

نویسنده‌ای رو می‌شناسم که همه‌ی دستاورد عمرش یه کتاب چندجلدیه‌ که تازه‌ همه‌ش محصول چسب و قیچیه و بعد از گذشت چن سال از چاپش، نه کسی کتابو به یاد میاره، نه اصلاً کسی تو این ‌سالا بهش مراجعه کرده. ولی این نویسنده‌ی محترم، هرجا می‌شینه، ادعا می‌کنه که نویسند‌ه‌های جوون‌تر از روی کتابش رونویسی کرده‌ن!

شاعری رو می‌شناسم که، به‌جز دوستاش، هیشکی نمی‌شناسدش و  شعرش رو کسی نخونده، ولی خودشو بزرگ‌ترین شاعر دنیا می‌دونه و جایزه‌ی نوبل رو حق خودش می‌دونه که تازه در دادنش تأخیر هم کرده‌ن. این شاعر تا دیروز فقط شاملو رو قبول داشت و شنیده‌م مدتیه دیگه اونم قبول نداره.


 

نقاشی رو می‌شناسم که افتخارش اینه که روزگار جوونیش در یه نمایشگاه بزرگ با چن تا نقاش دیگه شرکت کرده و در یه نمایشگاه جهانی با ویکتور وازارلی عکس گرفته و نقاش مجار از کارش تعریف کرده. این نقاش امروز توی یه آتلیه‌ی خصوصی مشغول تدریس نقاشیه و برای این‌که خرج زندگی و دود و دمشو دربیاره، داره از روی صورت آقایون و خانومای اشرافی نقاشی می‌کنه و البته هنوزم نمایشگاه وازارلی رو به دیگران یادآوری می‌کنه.

یکی از استادای ما، که از قضا درس «عرفان» می‌داد، روزی سر کلاس از استاداش نام بُرد: فروزانفر و صفا و که و که. بعدش گفت: «ما که شاگرد اینا بودیم این شدیم. وای به حال شما که شاگرد مایین!»

ورزش‌کاری که روزی سلطان فوتبال ایران بود و هنوز برای خودش سینه‌زَنایی داره هنوز این و اونو شاگرد خودش می‌دونه و هنوز گمون می‌کنه فلان بازیکن که خیلی خیلی از خودش مشهورتره، فقط به صِرف این که روزگاری در تیمی بازی می‌کرده که مربیش همین آقای فوتبالیست بوده، پس هنوز حق داره اونو شاگرد خودش بدونه.

 

اینجا اگه هر کاری بکنی کسی هس که بگه این کارو از من یاد گرفته. اینجا هر چی بنویسی __ مهم نیس چی __ کسی هس که بگه اینو از من دزدیده. اینجا کسایی هستن که کسی نیستن و می‌خوان هرجور هس بهت بباورونن که هستن.

اینجا تا دس به قلم نبرده‌ی کسی کارت نداره،‌ ولی به‌محض این که بنویسی، هزار تا آدم دیگه که تا دیروز تو رو نمی‌شناختن می‌گن «اینو باش. تازه پیداش شده، می‌خواد جای ما رو بگیره!»

 

o     o     o     o     o

 

چرا تاب درخشش چهر‌ه‌های تازه را نداریم؟ چرا همه‌چیز را، هرچه باشد، فقط به شرطی می‌پذیریم که سهمی هرچند ناچیز در آن داشته باشیم؟ چرا می‌خواهیم دیگران را نفی کنیم و توأمان خود را اثبات کنیم؟ آیا به این خاطر نیست که نگرانیم دیگران ما را نبینند؟

نمونه‌های این نوع تفکر و رفتار فقط مختص جامعه‌ی فرهنگی نیست: دانش‌آموز هم‌کلاسیتان را به یاد بیاورید که در میان هم‌درسان به «خالی‌بند» معروف بود و خانمی که در میان اقوام به پُزدادن شهرت دارد و آقایی که هربار به او می‌گویی فلان کالا را فلان قیمت خریده‌ام، بی‌درنگ پاسخ می‌دهد که گران خریده‌ای ــ این‌جور آدم‌ها معمولاً قیمت همه‌ی کالاها را می‌دانند ــ و بعد درباره‌ی این که آن کالا را از کجا و چگونه می‌تواند ارزان تهیه کند دادِ سخن می‌دهد و تو همیشه در این فکری که چرا این بابا، با این‌همه زرنگی، وضع زندگی‌اش چندان فرقی با شما ندارد.

همه‌ی این‌ها فقط یک چیز را فریاد می‌زنند: «مرا ببینید!»

آن نویسنده‌ی محترمی که همه را دزد آثار خود می‌خوانَد و آن شاعری که هیچ‌کس را جز خودش قبول ندارد و آن نقاشی که هنوز با خاطرات هنری خود استمنا می‌کند و آن استاد دانشگاهی که دانش‌جویان خود را مشتی از خود پایین‌تر می‌داند و آن فوتبالیستی که همه را شاگرد خود می‌داند، همه و همه، می‌خواهند بگویند: «تو را به‌ خدا مرا ببینید. من وجود دارم». آیا به این سبب نیست که همه‌شان خود را باخته‌اند از این که می‌بینند در این جهان نو و در این ازدحام آدم‌ها نادیده گرفته شده‌اند؟ آیا برای این نیست که خودشان می‌دانند آن‌کس که باید می‌شدند نشدند ولی به من و شما می‌خواهند بقبولانند که کسی شده‌اند؟

 

ولی آیا همه‌ی این‌ها حرفشان ناحق است؟ آیا حتی رگه‌ای از حقیقت در حرف‌های آنان نیست؟ چرا باید منطق را چیز مجردی بدانیم، خارج از زمان و مکان، و هرگز به این فکر نکنیم که این مرز و بوم هم منطق خودش را دارد، مثل هر مرز و بوم دیگری که منطقش بر مبنایی استوار است؟

اگر زیربنای منطق فرانسوی‌ها اعتراض است و زیربنای منطق امریکایی‌ها عمل است و زیربنای منطق انگلیسی‌ها سنت، آیا نباید باور کرد که منطق ما ایرانی‌ها هم زیربنایی دارد و آن «هویت» است؟

همه‌ی این ناراحتی‌ها از دیدن چهره‌های تازه، که لزوماً هیچ خدشه‌ای هم به شخصیت ما نمی‌زنند و جای ما را تنگ نمی‌کنند، برای این است که نگرانیم دیده نشویم.

روزی که اینان جوان بودند به دنبال کسب هویت بودند و حالا که چیزی جز خاطره‌ی جوانی‌شان نیستند، با یادآوری موفقیت‌های دوران جوانی، باز می‌خواهند هویتشان را به من و شما گوشزد کنند.

خواننده‌ای که روزی اسطوره‌ی هنر ایران بود وقتی کلیپش را می‌سازند حتماً صحنه‌هایی از چهر‌ه‌ی جوانی‌اش را بر آن مونتاژ می‌کنند. جامعه‌شناس مشهوری‌ که خود در حلقه‌ی مریدانش به غولی می‌مانست داده بود سردیسی از جد خود را که در کاشان به‌خاطر قتل‌عامی شهرت دارد بسازند و در خانه‌اش نصب کنند. این‌ها ما را به روزگار ساسانیان می‌برَد که خود را از تبار هخامنشیان می‌خواندند و سامانیان که خود را از تبار ساسانیان و رضاخان میرپنج که، با فرمان صدور شناسنامه در کشور، نام خانوادگی «پهلوی» را برگزید تا بگوید تباری معنوی از روزگار کهن دارد.

همه‌ی این‌ها از سر این است که دل‌نگرانی ما همواره هویت‌خواهی‌مان بوده است. ولی چرا باید خود را آنقدر بزرگ بدانیم که با کوچک‌ترین احساس کم‌محلی ناچار شویم همه‌ی هویت خود را، بارها و بارها، به دیگران یادآوری کنیم؟

*          *          *

با این‌حال، اگر زیربنای منطق ما اعتراض یا عمل یا سنت نیست، چندان مغبون نیستیم؛ زیرا یقین دارم که روزی زیربنای منطق ما بازسازی خواهد شد؛ یعنی جهان وامی‌داردمان که بازسازی‌اش کنیم.

غبطه‌ی آن را هم نخوریم که چرا روزگار نطفه‌ی ما را در این مرز و بوم بست که ناچار باشیم همواره درگیرِ اثبات هویتمان باشیم. یادِمان باشد که همین روزگار می‌توانست نطفه‌ی ما را در قاره‌ی سیاه ببندد،‌ میان دهان‌های همیشه‌باز تاریخ و آن شکم‌های ورم‌کرده و مگس‌های اطراف چشم‌ها و دهان‌ها. اگر سرنوشت این‌چنین بر ما جفا می‌کرد، آن وقت هویت اولین چیزی نبود که به آن می‌اندیشیدیم، وقتی که همه‌‌ی تلاش‌مان صَرف ادامه‌ی حیات می‌شد و زیربنای منطقمان زنده‌ماندن می‌بود.

 

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : یادداشت