کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

خلیفه‌ی مشکوک (یک اشتباه در پنج کتاب)

تاریخ جهان، گاهى، شاهد جابه‌جایىِ شخصیت‌هایى بوده است که معمولا در این جابه‌جایى، صفات و رفتار ـ وحتا گاهى آثارِ ـ یکى از آن‌دو، به دیگرى نسبت داده شده است. براى نمونه، وقتى‌که مى‌گویند رباعیات منسوب به حکیم عمر خیامى نیشابورى در اصل متعلق به شاعرى به نام علاءالدین على خیام بخارایى بوده است، نه از شاعربودنِ حکیم نیشابور یقین دارند و نه از زندگانى و آثار شاعر بخارایى اطلاعِ کافى در دست است. البته گفتنى‌ست که سلبِ انتساب آن رباعیات از حکیم عمر خیامى نیشابورى هم از آن جنجال‌هاى مطبوعاتى و «روکَم‌کنى»هایى بود که محیط طباطبایى براى درگیرى با مینوى به‌راه انداخت؛ و این را خودِ محیط هم اعتراف کرد[1]؛


وگرنه چگونه است که خوارزمى و فارابى و ابن‌سینا و امام غزالى و شیخ‌بهایى و میرفندرسکى و بسیارى دیگر از دانشمندانِ ایرانى شعر مى‌گفته‌اند و در این هیچ تردیدى نیست، اما نوبت به این حکیم مظلوم که رسید، حقِ شاعرى را به گناهِ این‌که شاعرى به نام خیام هم در زمان او مى‌زیسته، از او گرفته‌اند؟!

صوفیان واستدند از گروِ مِى همه رَخت

دلقِ ما بود که در خانه‌ى خمّار بماند!

***

در غرب هم سال‌ها پیش، شخصى به نام کالوین هوفمان نظر داده بود که ویلیام شکسپیر اسمِ مستعارِ کریستوفر مارلو، نویسنده‌ى نمایشنامه‌ى مشهورِ دکتر فاوستوس، است که بنا بر قول مشهور، در یک نزاع کشته شده بود. هوفمان گفته بود که برخلاف نظرهاى رایج، مارلو در آن نزاع کشته نشده، بلکه به ایتالیا سفر کرده و نخستین اثر خود را به نام رومیو و جولیت در آن کشور تصنیف کرده است.[2]  و جالب‌تر این‌که، صاحب این نظریه، تصاویر چهره‌هاى مارلو و شکسپیر را هم، که از قضا بسیار شبیه یکدیگرند، دلیل دیگرى براى اثبات نظرش قرار داده بود. اما امروزه همه یقین دارند که شکسپیر، شکسپیر است و مارلو نیست.

 

چنان‌که مى‌بینید، جابه‌جایىِ دو شخصیت در تاریخ، هنگامى روى مى‌دهد که از زندگىِ دست‌کم یکى از آن‌دو، مدارکِ معتبر و اطلاع زیادى در دست نباشد؛ اما حالا اگر درمورد هردوى آنان به اندازه‌ى کافى آگاهى داشته باشیم، و از زندگانى و حتا سالِ دقیق تولد و مرگ آن‌دو کاملا آگاه باشیم، و مهم‌تر این‌که اگر این جابه‌جایى و اشتباه در کتابى رخ داده باشد که هیچ تردیدى در صحَّتِ آن نداریم، چه؟

مثلاً اگر در کلیات سعدى اشتباهى وجود داشته باشد، چه کسى را باید گناهکار شمرد؟ خودِ سعدى، یا نسخه‌نویسانِ دیوانِ او، یا مصحّحِ کلیاتش، یا کسان  دیگر را؟

به‌هرحال، در کلیات سعدى به‌تصحیح زنده‌یاد محمّدعلى فروغى، که بیش‌ترِ کلیات سعدىهاى موجود در بازار را شامل است و بارها و بارها چاپ شده است، در بخش قصاید عربى، قصیده‌ى معروفى وجود دارد که گویا طه حسین، ادیب و دولتمرد مصرى، آن را برجسته‌ترین شعر زبان عربى دانسته است. این قصیده مرثیه‌ئى‌ست تلخ براى آخرین خلیفه‌ى عباسى که در روزگار سعدى به دست مغولان کشته شد و شاعر در یک بیت از این قصیده به اسم این خلیفه اشاره کرده است :

«اَیُذْکَرُ فى اَعلَىالمَنابِرِ خُطْبَةٌ

وَ مستعصمٌبالله لَمْ یَکُ فىالذِّکْر»[3]

 

سعدى در سوک مستعصم قصیده‌ى مشهورِ دیگرى هم، منتها به فارسى، دارد، با این مطلع :

«آسمان را حق بُوَد گر خون بگرید بر زمین

بر زوال مُلکِ مستعصم امیرالمؤمنین»[4]

 

بنابراین، از مطالعه‌ى تاریخ، و نیز بر اساس اشاره‌ى صریح خودِ شاعر، جاى تردید نمى‌مانَد که خلیفه‌ى مزبور، مستعصم‌بالله بوده است.

تا اینجاى قضیه جاى بحث نیست. بحث از آنجایى شروع مى‌شود که عنوان این قصیده‌ى عربى را مى‌خوانیم :

«فى مرثیة امیرالمؤمنین المعتصمبالله و ذکر واقعهى بغداد»!![5]

 

اولین‌بار که این قصیده را خواندم، با خود گفتم معتصم کجا و واقعه‌ى بغداد کجا! میان مرگِ معتصم تا سقوط بغداد بیش از 400 سال فاصله است! و بلافاصله حدس زدم که ماجرا از یک اشتباه عادى و ناچیزِ چاپى آب مى‌خورَد؛ به‌طورى‌که «سِ» المستعصم افتاده و تبدیل به المعتصم شده است. پس، براى این‌که حدسم را یقین ببخشم، به‌سراغِ «فهرست اعلام» رفتم؛ ولى با نهایت تعجب دیدم که در این فهرست از نام المستعصم خبرى نیست و به‌جاى آن از المعتصم نام برده شده است :

«المعتصم(خلیفهى عباسى) 766،764»[6]

 

اما جالب اینجاست که این دو صفحه، همان صفحاتى‌ست که قصایدِ مذکورِ فارسى و عربى در آن‌ها آمده است و در هر دو صفحه، در متن شعرها ـ چنان‌که پیش‌تر آورده شد،ـ نام مستعصم آمده، نه معتصم![7]

بله، این اشتباهى‌ست که در بسیاری از چاپ‌های  کلیات سعدى به‌تصحیح محمّدعلى فروغى وجود دارد و به همین دلیل نمى‌تواند یک غلط چاپى باشد؛ اما متأسفانه کسى به این مسئله توجهى نداشته است.[8]

حال، اگر تکرار این اشتباه، در چاپ‌هاى متعدد، به‌سبب سهل‌انگارىِ ناشر و بى‌توجهىِ برخى پژوهندگان است، شایسته‌ى سعدى نیست؛ و یا چنان‌چه هیبتِ نامِ فروغى ـ با همه‌ى احترامى که به شخصیت علمى و ادبى او مى‌گزاریم ،ـ مانع رفع این اشتباه شده است، یقیناً حقیقت از او عزیزتر است و اگر خودِ فروغى هم زنده بود، از رفع این اشتباه ناخشنود نمى‌شد.

ÊÊÊ

در کتاب اسلام در ایران نوشته‌ى ایلیا پاولویچ پتروشفسکى ترجمه‌ى کریم کشاورز نیز چنین آمده است :

«پس از آنکه فاتحان مغول به موجودیت خلافت عباسیان پایان دادند و بغداد را به تصرف درآوردند و معتصم، آخرین خلیفهى عباسى را اعدام و همهى افراد ذکور آن دودمان را نابود کردند، دیگر در جهان اسلام خلیفهاى که مورد قبول همهى سنیان باشد، باقى نماند.»[9]

در اینجا هم با یک اشتباهِ آشکار روبه‌روییم. بدین صورت که از معتصم به‌عنوان آخرین خلیفه‌ى عباسى نام برده شده است. منتها عجیب آن است که در جاى دیگرى از همین کتاب از معتصم به‌عنوان جانشین مأمون نام رفته است! و در آنجا تاریخ خلافت او نیز ذکر شده است :

«مذهب معتزله در عهد جانشینان مأمون ـ یعنى معتصم (که از 218 تا 228ه .[10] حکومت کرد) مذهب رسمى دولتى باقى ماند.»[11]

***

کتاب سلسله‌هاى اسلامى نوشته‌ى پروفسور کلیفورد ادموند باسورث، ترجمه‌ى دکترفریدون بدره‌اى را باز مى‌کنیم که به‌عنوان سال‌شمارِ حکومت خلفا و سلسله‌هاى اسلامى در ایران و دیگر کشورها، مرجع بسیار مفیدى است. گفتنى است که باسورث از ایران‌شناسان برجسته است و کتاب تاریخ غزنویانِ او به اعتقاد بسیارى صاحب‌نظران، معتبرترین تحقیق درباره‌ى آن دوران از تاریخ ایران است.[12]

 

در کتاب سلسلههاى اسلامى، آنجا که سالشمار خلافت عباسیان درج شده است، مى‌خوانیم:

«خلفاى عباسى در بغداد 132ـ 656] ه . [ـ  1258]م.[



مستعصم

. . .

. . .

640 ـ 656 / 1242 ـ 1258 مستعصم»!![13]

 

 

مى‌بینید که برخلاف اشتباه موجود در کلیات سعدى و اسلام در ایران، این بار نام مستعصم به جاى معتصم آمده است![14]

***

کتاب تاریخ ایران (از زمان باستان تا امروز) گردآمده از آثار گروهى ایران‌شناسان شوروى، ترجمه‌ى کیخسرو کشاورزى نیز اشتباهى مشابهِ اشتباهِ سلسلههاى اسلامى دارد. در این کتاب مى‌خوانیم:

«[غلامان ترکى] که نقش گاردهاى سوار را ایفا مىکردند ـ بردگان جوانى بودند که به‌وسیله‌ى برده‌فروشان از آنسوى مرز وارد ایران شده و نخستین بار المستعصم خلیفه (833ـ842 [م] ‌از آنها سازمانى جنگى به وجود آورد، بعدها امیران نیمهمستقل و فئودالهاى بزرگ و میانه اقدام به خرید این غلامان و تأسیس چنین سازمانهایى کردند.»[15]

در اینجا از دو تاریخِ مقابل نام مستعصم، به‌خوبى پیداست که شخص مورد نظر، معتصم بوده است. و در این کتاب نیز همانند کتاب سلسلههاى اسلامى ـ و برخلاف دو کتاب کلیات سعدى و اسلام در ایران ـ نام معتصم، به‌اشتباه، تبدیل به مستعصم شده است.

***

در ترجمه‌ى کریم کشاورز از این کتاب، ـ با نام تاریخ ایران (از دوران باستان تا پایان سدهى هجدهم میلادى) ـ در سطرهاى مزبور چنین اشتباهى رخ نداده؛ اما در عوض در جاى دیگرى از ترجمه‌ى او نام مستعصم تبدیل به معتصم شده است:

«سال بعد هولاکوخان لشکریان خویش را به‌سوى بغداد سوق داد. قلمرو خلافت در آن زمان یک امارت فئودالى کوچک بیش نبود ولى نفوذ کلمه و قدرت روحانى خلیفه که پیشواى تمام سنیان شمرده مى‌شد ـ کاملا محفوظ مانده بود. خلیفه المعتصم‌بالله (از 1242 تا 1258 م. ـ 640 تا 646 ه . حکومت کرد) ادارهى امور متصرفات خویش را به درباریان محول کرده بود و اینان دایماً به‌خاطر قدرت با یکدیگر در مبارزه بوده به تحریک و تفتین سرگرم بودند.»[16]

و در چند سطر بعد می‌خوانیم :

«روز دهم فوریه‌ى سال 1258 م. ـ 656 ه  .[17]  خلیفه المعتصمبالله تسلیم  شد.»!![18]

***

اما راستى از این دو تن کدام معتصم است و کدام مستعصم؛ و کدامشان از دیگرى قدیم‌تر است؟

 

معتصم‌بالله برادر مأمون بود، و پس از مرگ مأمون در 218ه /833 م به خلافت برگزیده شد. با مرگ مأمون، همبستگى میان عباسیان و خراسان بریده شد[19]  و معتصم که از مادرى تُرک‌نژاد بود، بیش از پیشینیانش به سپاهیگرى رغبت داشت. برخى اقدامات مهم او در دوران خلافتش از این قرار بود: ذکر نام شهرها بر روى سکه‌هاى طلا (219 ه  ./ 834 3م.)[20] ، سرکوب قیام خرّمیان به دست افشین و قتل بابک (223 ه  ./ 838 م.) ، سرکوبى قیام مازیار به‌وسیله‌ى اتحاد با عبدالله بن طاهر (224 ه  ./ 839 م.)، محاکمه و محکوم کردن افشین که به مرگ او در زندان انجامید (226 ه  ./ 841 م.). معتصم در 18 ربیع‌الاول 228 ه  ./ 5 ژانویه‌ى 842م. درگذشت و خلافت در یک دوره‌ى پرکشمکش به دست پسرش واثق افتاد.[21]  معتصم سیاستمدارى باهوش و مقتدر بود و اقتدار خویش را با تکیه بر نیروهاى نظامى‌اش اِعمال مى‌کرد. درباره‌ى بخشش‌ها و بخشایش‌هاى او روایاتى در تاریخ‌نامه‌هاى کلاسیک آمده است که البته در پذیرش آن‌ها باید محتاط بود.[22]

 

مستعصم‌بالله آخرین خلیفه‌ى عباسى در بغداد بود که در سال 640 ه  ./1242 م. به خلافت رسید. تا قبل از حمله‌ى مغول، اتفاق مهمى در دوره‌ى خلافت او رخ نداد. وى مردى نَرم‌خو، نازک‌دل، خوش‌خُلق و دین‌دار بود و به‌قولى قرآن را حفظ داشت[23] ؛ اما در عین حال فردى خوش‌گذران و در کار سیاست، سُست‌اندیش و بى‌اراده، و در مجموع، امیرى بى‌کفایت بود. غریغوریوس ابوالفرج بارهبرایوس (ابن‌العبرى) تاریخ‌نویس هم‌عصر او مى‌نویسد: «مستعصم اهل لهو و لعب و شُربِ شراب و رقص و کباب و پرندهباز بود. زن‌ها بر او تسلط داشتند و او مردى ضعیفالرأى بود.»[24]  او فکر مى‌کرد که مغولان که اینک به نزدیکى بغداد رسیده بودند، کارى با او ندارند و بغداد را به او مى‌بخشند و به‌قول ابن‌طِقطَقى، حتی در آن ساعاتى که مغولان به بغداد رسیده بودند، «مستعصم پیوسته در پى شنیدن آواز و گوشدادن به نغمات موسیقى بود، حال آنکه بناى دولتش رو به ویرانى مىرفت.»[25]  سرانجام در 14 صفر 656 ه . / 10 فوریه‌ى 1258 م. هولاگوى فاتح که بیم داشت با ریختن خون خلیفه، مردم علیه او خواهند شورید، فرمان داد تا مستعصم را در کیسه‌اى کردند و زیرِ لگدِ اسبان انداختند[26] ؛ و بدین‌ترتیب حکومت پانصدساله‌ى عباسیان در بغداد به پایان رسید.

***

به هرحال، اشتباهات موجود در پنج کتابِ کلیات سعدى، اسلام در ایران، تاریخ ایران (از زمان باستان تا امروز)، تاریخ ایران (از دوران باستان تا پایان سدهى هجدهم میلادى)، و سلسلههاى اسلامى، بیشتر، از این بابت ذکر شد که نشان داده شود یک «سِ» ناچیز و جابه‌جایی دو حرف چگونه مى‌تواند تاریخ را بیش از چهار قرن جابه‌جا کند؛ و این سهل‌انگارىِ کوچک از طرف مؤلف، مترجم یا ویراستار، و یا حتی این غلط چاپىِ بى‌ارزش در آثار مهم و مرجع، چگونه مى‌تواند اشکالات عمده‌اى در پى داشته باشد. در فهم این کلام کافى است تصور کنیم که اگر یک علاقه‌مند به تحقیق، بخواهد پژوهشى در تاریخِ عصر سعدى انجام دهد، درحالى‌که از این اشتباه آگاهى ندارد، تا چه اندازه سردرگُم مى‌شود. یا اگر کسى براى استخراج تاریخ خلافتِ یکى از این دو خلیفه، به کتاب سلسلههاى اسلامى ـ به‌عنوان مرجعى قابل اعتماد ـ رجوع کند، تا چه حد به اشتباه خواهد افتاد. یا باز کسى که در این زمینه به کتاب‌هاى اسلام در ایران و تاریخ ایران ـ هر دو ترجمه‌ى آن ـ استناد کند، چه‌قدر گمراه خواهد شد.

پس، پیش ـ و یقیناً بیش ـ از آن‌چه در فکر ترجمه و تجدید چاپ آثار مهم فرهنگى هستیم، باید در اندیشه‌ى پاکیزگى، پیرایش و تصحیح آن‌ها باشیم.

***

در اینجا اما، اگر نامى از محقّقى فرزانه نیاورم، جانب انصاف را نگاه نداشته‌ام؛ و او همانا زنده‌یاد محمد پروین گنابادى است که ترجمه‌ى کتاب اوّلِ العِبَر، اثر بى‌همانندِ ابن‌خلدون، با نام مقدمهى ابنخلدون را از او به یادگار داریم.

در فصل پنجاه و دومِ این کتاب، آنجا که سخن از «پیشگویى درباره‌ى دولت‌ها» است، خواننده با این جمله روبه‌رو مى‌شود که: «شاید کتاب مزبور ]جفر [در ضمن کتبى که هلاکو پادشاه تاتار هنگام استیلاى بغداد و کشتن مستعصم آخرین خلیفه، آنها را در دجله فروریخت از دست رفته باشد.»

مترجم فرهیخته، بر روى کلمه‌ى مستعصم عددى قرار داده و در توضیح آن در زیرنویسِ همان صفحه نوشته است :

«در چاپ پاریس به‌غلط «معتصم» است.»[27]

 

و بدین‌گونه اشتباهِ یکى از نسخه‌هاى مبنا را، با آگاهى و اطمینان، رفع کرده است.[28]  از او بیاموزیم...

ÊÊÊ

این مقاله تمام شده بود که به نکته‌ى جالبى در همین زمینه در کتاب تاریخِ فخرى برخوردم. ابن طِقطَقى در جایى از این کتاب، در حکایتى که به‌قول خودش شگفت‌انگیز مى‌نماید، از کسى نقل مى‌کند که روزى در زمان خلافت مستعصم، به‌هنگامِ صیدِ چارپایان، گورخرِ تنومندى شکار شده که داغى از زمان معتصم بر بدن داشته است و سالخوردگىِ حیوان ـگورخرِ چهارصد و چندساله!ـ شکارچیان را حیرت‌زده مى‌کند و آنان را وامى‌دارد تا آن را آزاد کنند![29]

 

براى ذهنِ نکته‌بین، این پرسش پدید مى‌آید که آیا ممکن نیست مأمور داغگاهِ سلطنتى نیز، به‌اشتباه، با انداختن حرفِ «س» از روى «داغینه»، چنین خطایى را مرتکب شده باشد؟

پاسخْ چندان دشوار نیست: وقتى مؤلفان و مترجمان و ویراستاران نامدارى مرتکبِ چنین اشتباهى شده‌اند، از یک مأمورِ داغگاه، توقعى بیش از این باید داشت؟!

 

یادداشت‌ها:

 


[1] ـ «مینوى کبر داشت و غرور داشت و باید او را مالاند. من مالاندمش. حاصل کارش را بى‌اعتبار کردم...من کارى به کار خیام نداشتم. شاعر من سعدى و مولوى بود. اما براى زدن توى دهن مینوى مجبور شدمخیام را هم بزنم. اما خدا گواه است که من نمى‌خواستم خیام را دراز کنم. مى‌خواستم مینوى را درازکنم.» به نقل از: خیام، مسعود، خیام و ترانه‌ها، نشر نخستین، چاپ اول 1375، ص 155 (گفت و شنودىبا استاد محمد محیط طباطبایى) همچنین ر.ک. به «محیط تحقیق و تاریخ و ادب» (گفتگو با استادمحمد محیط طباطبایى)، کیهان فرهنگى، دوره‌ى اول، س 1، ش 10، دى 1363، صص 7-8.

[2] ـ مستعان، ایرج، «مرده‌اى که شکسپیر را زنده ساخت»، اطلاعات ماهانه، ش 93 (آذر 1334)،     ص 26.

[3] ـ کلیات سعدى، به‌تصحیح محمدعلى فروغى، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، ص 767.

[4] ـ همان، ص 764.

[5] ـ همان، ص 1041.

[6] ـ همان، ص 1041.

[7] ـ یک بى‌توجهى دیگر در کلیات سعدىِ حاضر این است که اسامىِ مذکور در اشعار عربى، در     «فهرست اعلام» نیامده است!

[8] ـ خوشبختانه در کلیات سعدى به‌تصحیح عباس اقبال، از این اشتباه مبرّا است و این بى‌گمان به‌دلیل تبحّر اقبال در تاریخ‌پژوهى است. اما باید در نظر داشت که در مجموع، شهرت ـ و شاید اهمیتِ ـ کار اقبال، در تصحیح کلیات سعدى، هم‌ارزِ کار فروغى نیست.

[9] ـ پطروشفسکى، ایلیا پاولویچ، اسلام در ایران، ترجمه‌ى کریم کشاورز، انتشارات پیام، چاپ هفتم،     ص 166.

[10] ـ در اینجا، در ذکر تاریخ وفات معتصم نیز اشتباهى رخ داده است و چنان‌که در این مقاله     خواهد آمد، معتصم در سال 227 ه . درگذشته است. براى نمونه، دینورى در اخبارالطّوال (ترجمه     محمدمهدى دامغانى، ص 448)، طبرى در تاریخ‌الرسل و الملوک (ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 14،     ص 5955)، ابن‌واضح در تاریخ یعقوبى (ترجمه محمدابراهیم آیتى، ج 2، ص 504)، مسعودى در     مروج‌الذّهب (ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 2، ص 476)، ابن‌اثیر در الکامل فى‌التاریخ     (دارالکتاب‌العربى بیروت، جزءالخامس، ص 269)، و نویسندگان تاریخ سیستان (به‌تصحیح     ملک‌الشعراى بهار، ص 189)، و مجمل‌التواریخ والقصص (به‌تصحیح ملک‌الشعراى بهار،      ص 358)،تاریخ وفات او را در این سال ذکر کرده‌اند.

[11] ـ اسلام در ایران، ص 225.

[12] ـ این کتاب با ترجمه‌ى حسن انوشه و به‌همّتِ انتشارات امیرکبیر منتشر شده است.

[13] ـ باسورث، کلیفورد ادموند، سلسله‌هاى اسلامى، ترجمه‌ى دکتر فریدون بدره‌اى، مؤسسه‌ى مطالعات و      تحقیقات فرهنگى، صص 23-24.

[14] ـ البته در اینجا نمى‌توان حدس زد که این اشتباه یک غلط چاپى است و باید براى پى‌بردن به آن، به     «فهرست‌ها» رجوع کرد؛ زیرا در این فهرست علاوه بر بى‌نظمى در ترتیبِ الفبایىِ نام‌ها، در ذکر     شماره‌ى صفحاتِ مربوطه هم اشتباهاتى وجود دارد و باید اعدادِ جلوِ نام‌ها را یکى‌دوتا کم یا زیاد      کرد.

[15] ـ گرانتوسکى، داندامایو، کاشلنکو، پتروشفسکى، ایوانف، بلوى، تاریخ ایران (از زمان باستان تا       امروز)، ترجمه‌ى کیخسرو کشاورزى، انتشارات پویش، ص 198.

[16] ـ پیگولوسکایا، یاکوبوسکى، پطروشفسکى، بلنیتسکى، استرویوا، تاریخ ایران (از دوران باستان تا      پایان سده‌ى هجدهم میلادى)، ترجمه‌ى کریم کشاورز، انتشارات پیام، صص 340-341.

[17] ـ جالبِ توجه است که در یک صفحه (341 ص) تاریخِ وفاتِ معتصم ـ و در واقع مستعصم ـ بهدوصورتِ 646 و 656 ذکر شده است.

[18] ـ همان، ص 341.

[19] ـ متحده، روى، تاریخ ایران کیمبریج، ج 4، گردآورده‌ى ر. ن. فراى، ترجمه‌ى حسن انوشه، انتشارات      امیرکبیر، ص 68.

[20] ـ اشپولر، برتولد، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ج 2، ترجمه‌ى دکتر مریم میراحمدى،      انتشارات علمى و فرهنگى، ص 249.

[21] ـ تاریخ ایران کیمبریج، ج 4، ص 69.

[22] ـ براى نمونه ر.ک. به تاریخ طبرى، ترجمه‌ى ابوالقاسم پاینده، ج 14، صص 5956-5961.

[23] ـ محمد بن على طباطبا (ابن طِقطَقى)، تاریخ فخرى، ترجمه‌ى محمد وحید گلپایگانى، انتشارات      علمى و فرهنگى، ص 445.

[24] ـ ابن‌العبرى، غریغوریوس ابوالفرج اهرون، تاریخ مختصرالدُّوَل، ترجمه‌ى دکتر محمدعلى تاج‌پور/      دکتر حشمت‌الله ریاضى، انتشارات اطلاعات، ص 330.

[25] ـ تاریخ فخرى، ص 61.

[26] ـ گروسه، رُنه، امپراطورى صحرانوردان، ترجمه‌ى عبدالحسین میکده، انتشارات علمى و فرهنگى،      ص 581.

[27] ـ عبدالرحمن ابن خلدون، مقدمه‌ى ابن‌خلدون، ترجمه‌ى محمد پروین گنابادى، انتشارات علمى و      فرهنگى، ج 1، ص 660.

[28] ـ در ترجمه‌ى فارسىِ العبر، به‌نام تاریخ ابن‌خلدون، مترجم دانشمند این کتاب، عبدالمحمد آیتى نیز      اشتباه مشابهى را رفع کرده است که جاى سپاس دارد. (تاریخ ابن‌خلدون، مؤسسه‌ى مطالعات و      تحقیقات فرهنگى، ج 3، ص 151).

[29] ـ تاریخ فخرى، ص 70.

 

محل انتشار: مجله‌ی نگاه نو، شماره‌ی 31.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩