کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

پرویز داریوش

در 1371 بود که در مجله‌ی تکاپو کار می‌کردم. ویراستار و نمونه‌خوان و به‌اصطلاح آچارفرانسه بودم. رضا براهنی، دبیر بخش نقد مجله،‌ مطلبی با عنوان «گزارش به نسل بی‌سن فردا» نوشته بود و در بخشی از نوشته‌ی خود به شاعرانی اشاره کرده بود و کسانی که به انتشار شعر نو کمک کرده بودند. با منصور کوشان، سردبیر، قرار گذاشتیم که از کسانی که در این مقاله نامی از آنان رفته و در بایگانی مجله تصویری ازشان نداریم،‌ تصویری تهیه کنیم. یکی از این اشخاص پرویز داریوش، مترجم نام‌دار، بود.


در همان روزها که براهنی تازه مطلبش را داده بود، خواستیم با پرویز داریوش تماس بگیریم تا بتوانیم عکسی از او تهیه کنیم. تلفنش را نداشتیم. تلفن روشنک داریوش را پیدا کردیم و به توسط او تلفن پدر را از او گرفتیم. به پرویز داریوش تلفن کردم و ماجرا را برایش توضیح دادم. با طعنه‌ای گفت: «آقای براهنی از منِ حقیر اسم برده؟!» و قبول کرد که فردای آن روز به منزلش بروم و عکسی از او به امانت بگیرم و نشانی منزل را به‌دقت به من داد و من یادداشت کردم.

منزلش در خیابان حافظ پایین‌تر از کریم‌خان بود. در انتهای کوچه‌ای که راحت نمی‌توانستی‌ ساختمان را بیابی. از پله‌ها بالا رفتم و زنگ زدم. دم در آمد و با هیبت به‌راستی عجیبش مواجه شدم: مردی نسبتاً چاق، با قامتی متوسط، چهره‌ای مردانه، پوششی اشرافی، با ریش بزی سفید، موهایی سفید و کم‌پشت، ابروهای پُر، رفتاری آمرانه و اشرافی، کلامی سنجیده.

در را که باز کرد، گفت:‌«بفرمایید تو» و من، از سر عادت و شرم‌حضور و جوانی، به او گفتم: «مزاحم نمی‌شوم». وقتی این را گفتم، ابروهای پرپشت خود را جمع کرد و با تعجبی و اندکی عصبانیت گفت: «یعنی چی که "مزاحم نمیشین"؟!» و با تحکم گفت: «بیاین تو!»

داخل رفتم و مرا به اتاقی راه‌نمایی کرد که بغل در ورودی بود. در آن‌جا دو عکس نشانم داد و گفت من فقط همین دو عکس را دارم: یکی عکس سیاه‌وسفیدی از جوانی‌اش بود که در آتلیه گرفته بود و قطع بزرگی داشت و یکی عکس رنگی نسبتاً تازه‌تری که با دوربین 135 گرفته بودند و به چهر‌ه‌ی آن روزش شباهت داشت و خودش گفت که "این" منم. اما چون مطلب براهنی مربوط به سال‌های دهه‌ی 1320 و 1330 بود، عکس جوانی‌اش را انتخاب کردم و گفتم که به‌امانت می‌برم و با خود بردم. غافل از این‌که کوشان دوست نداشت عکس‌هایی را که حتی به امانت از دیگران می‌گیریم،‌ به آنان برگردانیم و همین رفتار او بر سر عکس‌های بیژن جلالی بود که سبب شد جلالی از من برنجد و رابطه‌ی دوستیمان برای همیشه خراب شود.

باری، این اولین بار بود که پرویز داریوش را دیدم و بار دوم در زمستان همان سال در خیابان کریم‌خان دیدمش که منتظر تاکسی کنار خیابان ایستاده بود و کیف کوچکی در دست داشت و با همان لباس و ظاهر عجیب اخم کرده بود و زیر باران به انتظار راننده‌ای بود که او را سوار کند و این آخرین تصویری بود که از پرویز داریوش به یاد دارم.

درباره‌اش گفته‌اند که آنقدر لغت می‌داند که گویی همه‌ی فرهنگ معین را از بر دارد و برای همین است که ترجمه‌هایش شیرین نیست؛ چون در پی یافتنِ دقیق‌ترین معادل‌هاست و به همین سبب از جذابیت ترتجمه‌اش کاسته می‌شود. با این حال، یکی از شاه‌کارهای ترجمه به فارسی موبی دیکهرمان ملویل است و این را بسیاری از مترجمان اذعان دارند. البته کسانی هم بر ترجمه‌هایش عیب گرفته‌اند کم نیستند.

خاطره‌ای هم دارم که به خودِ پرویز داریوش مربوط نیست، اما خواندنی است: بیژن جلالی خاطره‌ای از صادق هدایت (دایی‌اش) برایم تعریف کرد که وقتی کتاب نمونه‌های شعرنو که پرویز داریوش برگزیده و منتشر کرده بود و از اولین مجموعه‌های شعر نو بود در 1325 منتشر شد، هدایت نسخه‌ای از این کتاب داشت و عنوان روی جلد آن را به این صورت عوض کرد: «نمونه‌های شهر نو»!

 

 

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٩