کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

علی قاسم‌نژاد (2) نوشته‌ی فرانک جمشیدی

دقیقاً دو هفته‌ی پیش بود که با خواهرزاده‌ام ـ آناهیتا ـ صحبت می‌کردم و به سببی که خواهم گفت یادی از علی قاسم‌نژاد کردم. آناهیتا 14 سال دارد و در سنی است که خواه‌ناخواه با تجربه‌ای به نام دوست پسر مواجه است. او از من خواست که نظرم را در این‌خصوص به او بگویم و من نه‌فقط او را برای برانگیخته‌شدن احساسات و هیجاناتی از این دست سرزنش نکردم، بلکه به او اطمینان دادم که تغییرات حسی و هیجانی‌اش کاملاً منطبق با دوره‌ی رشد روانی ـ جنسی اوست و این نباید هرگز موجب نگرانی‌اش شود. اما در میان همه‌ی مطالبی که با او در میان گذاشتم، ضرورت مدیریت عواطف و احساسات، برجسته‌تر می‌نمود. به او گفتم: متأسفانه در فرهنگ ما کم‌تر آموخته می‌شود که چگونه در نقش دختری و یا پسری روابط خود را با هم‌جنسان/ دگرجنسان خود به‌درستی و راستی تنظیم کنیم. به جای آن، حتماً آموزش داده می‌شود که دسترس‌ناپذیر باشیم تا عزیزتر جلوه کنیم. ولی به ما آموخته نمی‌شود که سرانجام پس از این که با تحمل مرارت‌های بسیار به رابطه‌ای که در جستجویش بودیم، دسترسی یافتیم یا برای طرف مقابل دسترس‌پذیر شدیم، چگونه به این رابطه ادامه دهیم که شادابی و تازگی آن پایدار بماند. به همین سبب، هرچه به پیرامون خود نگاه می‌کنیم، رابطه‌هایی می‌بینیم که عمر آن‌ها به اندازه‌ی عمر یک گل شبوست.

البته این‌ها را مطابق با فهم و درک آناهیتای 14 ساله گفتم و اما غرضم از نقل آن در این یادداشتی که به مناسبت درگذشت دوست عزیزم آقای قاسم‌نژاد می‌نویسم، چیست؟

علی قاسم‌نژاد از بهترین دوستان من و از زمره‌ی اندک کسانی بود که مدیریت رابطه را آموخته‌اند. سال 75 بود که من و قاسم‌نژاد برای نخستین‌بار با هم آشنا شدیم. مکان آشنایی‌مان، مرکز پژوهش‌های بنیادی (سابق) و پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات (فعلی) بود. آن زمان آقای دکتر فاضلی (البته بدون آن‌که مفتحر به دریافت لقب دکتر شده باشند!) ریاست مرکز مذکور را برعهده داشت و نیز سردبیری فصلنامه‌ی نامه‌ی پژوهش را که من مدیر داخلی و ویراستار آن بودم. براساس هنجار رایج و شایع فرهنگ‌ ما که هر دختر و پسر مجردی را فوری مثل قطعات جورچین کنار هم می‌نشاند، آقای فاضلی هم در همان وهله‌ی نخستِ دعوت از آقای قاسم‌نژاد ـ برای ترجمه و همچنین همکاری با فصلنامه ـ و دیدار ما دو تن با یکدیگر در دفتر ایشان، ایده‌ی وصلت ما در ذهنش نقش بست و پس از اتمام جلسه و رفتن آقای قاسم‌نژاد، این ایده را به زبان هم آورد. بعدها از آقای قاسم‌نژاد شنیدم که یک دوبار این پیشنهاد را به او هم داده بود. زیرا به نظرش می‌رسید وجوه اشتراک ما دو نفر آنقدر قابل توجه است که می‌توان برای این پیوند، سرانجام خوبی پیش‌بینی کرد. اما آن‌چه جالب و قابل اهمیت است و هنوز هم از پسِ آن سال‌ها، شگفتی و تازگی‌اش نزد من از دست نرفته، این است که این نقطه‌ی شروع یا ـ به اصطلاح ـ زده‌شدن دگمه‌ی استارت توسط آقای فاضلی ـ که علی‌القاعده نقش کاتالیزور یا تسریع‌کننده می‌توانست داشته باشد ـ هرگز از سوی من و قاسم‌نژاد موجب نشد که احساس کنیم بیش از آن‌چه عرف یک آشنایی ساده و آغازین اقتضا می‌کند، احساس صمیمیت و نزدیکی به یکدیگر داشته باشیم بلکه هر دو ـ بی‌توافقی از پیش ـ خود را به دست جریان آرام، اما پیوسته و پیش‌رونده‌ی یک همکاری دوستانه قرار دادیم تا این‌که به‌تدریج این جریان به طور کاملاً ارتجالی یا خودانگیخته به یک دوستی ژرف تبدیل شد.

من برای مفهوم ژرف، به شاخص‌هایی نظر دارم که آن‌ها را برمی‌شمارم:

(1)            علی قاسم‌نژاد همیشه و همه‌جا در هر کاری که از او یاری می‌خواستم، آماده‌ی همراهی و همدلی بود. فراموش نمی‌کنم در آن سال‌ها که به‌لحاظ کاری حجم سنگینی از مسئولیت‌ها به دوش من بود، او بی‌آن‌که اظهار خستگی کند، واقعاً هم‌دوش و پابه‌پای من یاوری‌ام می‌کرد. این کمک‌ها از آن‌رو در ذهن من بسیار برجسته و پررنگ است که او کارمند بانک بود و پس از اتمام ساعت اداری به دفتر فصلنامه می‌آمد و با رویی گشاده ـ که همواره داشت ـ انجام بخشی از کارها را برعهده می‌گرفت.

(2)            قاسم‌نژاد همواره اولین و سخت‌ترین منتقد من بود. به‌رغم این‌که ـ شاید ـ بسیاری «رودربایستی» و «ملاحظه» را ویژگی آشکار او محسوب کنند، اما در روابطی که میان ما حاکم بود، به یاد ندارم از کوچک‌ترین خطایی که در حیطه‌ی حرفه‌ی ویراستاری‌ام در «گفت» یا «نوشت» من راه می‌یافت، چشم می‌پوشید. مهم‌تر از این، کاستی‌های رفتارم را همیشه به خودم می‌گفت و ایمان داشتم که هرگز درباره‌ی آن‌ها ـ چه در حضورم، چه در غیبتم ـ با دیگری سخن نخواهد گفت.

(3)            قاسم‌نژاد در دوستی با من نفعی برای خود نمی‌جُست. با این‌که آن زمان از مراکز و موسسات و نهادهای متعدد، سفارش‌های بسیاری برای کارهای ویرایش یا ترجمه داشتم که به ایشان پیشنهاد می‌دادم، اما این امکان/ ظرفیت/ قابلیت، در دوستی ما هیچ‌گاه محوریت نیافت.

(4)            رعایت نزاکت و ادب در گفتار و رفتار یکی از بارزترین ویژگی‌های قاسم‌نژاد بود. در دوستی او با من خط‌قرمزهایی وجود داشت که او ـ پیش از این‌که حتی اشاره‌ای کرده باشم ـ خود برای خویشتن خویش تعیین کرده بود. درباره‌ی او به‌درستی دریافته بودم که ـ حداقل ـ در دوستی‌اش با من این خط‌قرمزها به‌موازات این که گام‌های زمان، نقش عمیق‌تری بر پیشانی دوستی‌مان حک می‌کند، نمود بیش‌تری می‌یابد. این خیلی ارزشمند و گران‌سنگ است. زیرا معمولاً مرزهای طرفین دستخوش صمیمیت روابط می‌شود. اما ندیدم او قائل به قاعده‌ی «بین‌الاحباب تسقط الآداب» باشد. به جای آن، هرچه با کسی دوست‌تر می‌شد، اصرار به تحفظ آداب داشت. به‌واسطه‌ی بهره‌مندی‌اش از این غنیمت اخلاقی، نزد من گران‌بها بود و فراموش‌نشدنی،

(5)            فروتنی قاسم‌نژاد و بی‌ادعایی‌اش درخصوص فضل‌مندی و ـ اغلب ـ خودداری‌اش از اظهار فضل از دیگر ویژگی‌هایی بود که او را بیش از آن‌چه باید در ذهن و دل من نشاند. مرکز (و بعدها پژوهشگاه)ی که در آن جا کار می‌کردم، بسان عرصه‌ای فرهنگی بود که دیگران می‌بایست می‌توانستند فکر و اندیشه‌ی خود را در آن جا عرضه کنند و به همین سبب ـ به قول بوردیو ـ عرصه‌ی منازعه بوده و هست. اما آقای قاسم‌نژاد اهل نزاع ـ حتی از نوع فرهنگی‌اش ـ نبود. بیماری‌های اهل فرهنگ را هم نداشت:‌نه به زبان‌بازی، پله‌ی ترقی کسی می‌شد تا پله‌ی ترقی‌اش شوند، نه با نیش قلم، کسی را از شأن و مرتبتش پایین می‌کشید تا خود را برکشد. اساساً با «بازی مار و پله» بیگانه بود. ویراستار بود؛ ویراستاری کارآمد که درست و نادرست دیگران از نگاه تیزبین‌اش دور و پوشیده نبود. اما ندیده بودم شوخ کسی را به چشمش بیاورد. اهل مطالعه بود. اما به یاد نمی‌آورم پیش از این‌که از او پرسشی شده باشد، در عرضه‌داشت خوانده‌ها و یافته‌هایش شتاب نشان داده باشد.

افزون بر همه‌ی این‌ها، ویژگی‌های دیگری هم در قاسم‌نژاد بود که به ژرف‌ترشدن این دوستی کمک می‌کرد، از جمله این‌که بسیار ساده‌زیست بود. پوشش ساده و بی‌آلایش او به رفتار و گفتارش که دقیقاً به همان اندازه به دور از هرگونه رنگ و جلا بود، کاملاً می‌آمد. ندیده بودم سعی کرده باشد در سایه‌ی «جامه» و «خامه»ای پرتکلف، خود را بزرگ‌تر از آن‌چه هست بنمایاند یا چندان با هیبت به نظر برسد که کسی را زهره‌ی نزدیک‌شدن به او نباشد.

از قاسم‌نژاد بسیار آموختم و شاید کم‌تر مجال داشتم و توفیق یافتم که من نیز چیزی به او بیاموزم. مهم‌ترین دانشی که از او فراگرفتم، دانش مدیریت روابط انسانی، به‌ویژه مدیریت رابطه‌ی میان دو دوست دختر و پسر بود. این یادداشت، فقط گرامی‌داشت یاد عزیز یک دوست نیست، بلکه گزاردِ ـ اندکی از ـ حقِ دوستیِ دوستی است که «دست» بود از باب یاری، «پای» بود از باب همراهی و «سر» بود از باب هم‌اندیشی. روحش شاد و سبکبار.

دهم مهر 1390

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠

علی قاسم‌نژاد

دوستی و همکاری ما در دانشنامه‌ی ادب فارسی بود. هفده هجده سال پیش که در دانشنامه‌ی ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، کار می‌کردم گه‌گاه می‌دیدیم کسی از اهالی بابل به جمع همکاران دانشنامه اضافه شده است. خب انوشه هم مثل خیلی‌های دیگر به هم‌شهری‌هایش لطف داشت و ما هم به‌شوخی بهش می‌گفتیم که دانشنامه‌ی ادب فارسی سفارت مازندران در تهران است! در میان بابلی‌هایی که به جمع مؤلفان دانشنامه اضافه شدند چندتایی‌شان در هر شرایطی می‌توانستند کارهای درخشانی کنند. یکی از آن‌ها همین علی قاسم‌نژاد بود. پسر جوان و لاغراندامی با 190 سانت قد، چهره‌ای نسبتاً زیبا، با عینکی درشت، سبیلی دراز به اندازه‌ی لب بالایی‌اش،‌ چشم‌هایی شیطان با غمی پنهان در آن. تندتند حرف می‌زد، اما حرفِ تند نمی‌زد، مؤدب بود.‌ آرام بود، جز در لحظه‌های تنهایی جمعمان شوخی نمی‌کرد، مهربان بود. از همان روزهای آغاز به کار،‌ به فکر ادامه و پیش‌رفت در کار فرهنگی بود، می‌خواست مترجم شود. به ادبیات تطبیقی و جویس و فالکنر علاقه داشت. به سبک و ‌آهنگ حرف‌زدن دیگران دقت می‌کرد، می‌توانست زبان‌شناس شود،‌ هرچند بعدها زبان‌شناسی هم خواند. من و محمدرضا ربیعیان و بابک آتشین‌جان معمولاً در یک اتاق کار می‌کردیم و علی قاسم‌نژاد هم که آمد به جمع ما پیوست. قاسم‌نژاد لیسانس ترجمه یا ادبیات انگلیسی داشت. نثر فارسی‌اش چنگی به دل نمی‌زد،‌ اما در عوض، در حد پژوهشگری جدّی در کارش دقت داشت، منابع کار خودش را می‌شناخت، آدم کتاب‌خوانده‌ای بود، هروقت درباره‌ی موضوعی بحث می‌کردیم که در آن مطالعه نداشت، دنبالش می‌رفت و چند روز بعد درباره‌ی آن بحث کتابی یا مطلبی در دستش می‌دیدم.

در همان چند ماهی که همکار بودیم،  رشد شخصیت‌اش را از یک دانش‌جوی شهرستانی به یک ادب‌پژوه علاقه‌مند می‌دیدم. در همان چند ماه بود که عاشق یکی از همکارانمان شد و من هم که تازه ازدواج کرده بودم و آن روزها در این توهّم بودم که عشق با ازدواج جاودانه می‌شود، می‌کوشیدم که عشق آن دو را به سرانجام برسانم و برای همین بود که درددل‌های آن دو را چنان که باید، برای بهترماندن رابطه‌شان، دست‌کاری می‌کردم و به آن یکی می‌گفتم. غافل از این که هیچ واسطه‌ای نمی‌تواند کمکی به رابطه‌ای کند، آن هم رابطه‌ای که در سنین ناپختگی شکل می‌گیرد و هر رفتار مداخله‌گرانه‌ای از دیگران ممکن است به فاجعه‌ای بینجامد. هرچند من هم در سنین ناپختگی بودم و چون ازدواج خوبی کرده بودم گمان می‌کردم که عشق فقط با ازدواج تکمیل می‌شود. قاسم‌نژاد هم از همین بابت بود که از من رنجید و رنجیدگی‌اش بی‌علت نبود. همان روزها بود که کس دیگری که با پدر قاسم‌نژاد دوست بود با خانواده‌اش تماس می‌گرفت و از دخترک بدگویی می‌کرد و همین بدگویی‌ها سرانجام سبب شد که عشق این دو به ازدواج نینجامد و دختر ازدواج کرد. بعد از قطع همکاری‌مان و استخدام من در صداوسیما، در آن زمان که منصبی داشتم و می‌توانستم کاری برای استخدامش کنم، برای شرکت در آزمون استخدام ویراستار از من کمک خواست و من که می‌دیدم به چنین نیروی پرتوانی نیاز داریم همه‌ی جزوه‌های شورای عالی ویرایش را در اختیارش گذاشتم. نمی‌دانم که در این آزمون شرکت کرد یا نه، ولی سرانجام سر از بانک درآورد و در آن‌جا استخدام شد. در همان سال‌های کارمندی بانک کارشناسی ارشد زبان‌شناسی را خواند، ولی غم نان و نگرانی از ناامنی اقتصادی دیگر نگذاشت که به زندگی فرهنگی بازگردد. چند سال پیش که در خیابان با دوستش دیدمش سلام و علیک سردی با من کرد و حدس زدم که به‌رغم کمکی که در استخدامش در صداوسیما کرده بودم هنوز از من دل‌خور است.

باری، چند روز پیش که برای جشن بیستمین سالگرد استقلال تاجیکستان در باغ سفارتشان دعوت شده بودم،‌ سر شام حسن انوشه را دیدم و گفت شامت را که خوردی می‌خواهم چیزی بگویم و گفت «علی قاسم‌نژاد مُرد. یک روز توی بانک سکته کرده و همان‌جا پشت میزش تمام کرده»... قاسم‌نژاد چهل‌ودوساله فرزندی پنج‌ساله دارد که لابد باید تا پایان عمر به روح پدرش قسم بخورد و این فکر دیوانه‌ام می‌کند. از مرگ قاسم‌نژاد نه از این بابت غصه می‌خورم که احتمالاً‌ تا وقتی زنده بود از من دل‌خور بود، این چندان اهمیتی ندارد وقتی به این فکر می‌کنم که چه مترجم و منتقد بزرگی می‌داشتیم اگر غم نان می‌گذاشتش و از بیم فردای بی‌پناهی در جهان فرهنگی به نان بخور و نمیر و حقارت‌پرور دولت قناعت نمی‌کرد. اما روزگار ما گویی همین را حکم می‌کند. به قول شاملو «فقر احتضار فضیلت است» و به قول پاسترناک چه بسیارند شاعران بزرگی که در زیر خاک خفته‌اند و کسی استعدادشان را کشف نکرده است. درگذشت او را به همکاران مشترکمان تسلیت می‌گویم. قصه‌اش چه زود به سر رسید.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠