کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

تغییرنام ماه‌ها و روزها (طنز)

برای احسان عزیز

از احسان شنیدم ــ پیش‌تر نمی‌دانستم ــ که صفر مراد نیازوف، رئیس جمهور فقید ترکمنستان، نام روزهای هفته و ماه‌ها را در کشور خود تغییر داده بود و نام اقوام خود و قهرمانان ملی را جانشین آن‌ها کرده بود. با رجوع به مدخل ویکی‌پدیا، دیدم که این آدم عجیب کارهای عجیب دیگری هم کرده است: بعد از انتصاب خود به رئیس جمهوری برای خود لقب «ترکمن‌باشی» (سردار ترکمن‌ها) را برگزیده ‌بود و رفتارهایی منحصربه‌فرد داشت؛ مثلاً، غدغن‌کردن ریش و تعطیلی کتاب‌خانه‌ها در سراسر ترکمنستان و تحقیر و برکناری وزرا با اتهامات واهی و نمایشی در برنامه‌های زنده تلویزیونی و ساختن مجسمه‌های خود. صفر مراد نیازوف کتابی سرشار از نصایح‌ مانند قابوس‌نامه به نام روح‌نامه خطاب به ملت ترکمن نوشته که در ترکمنستان جایگاهی هم‌ارز قرآن به آن داده شده‌ است با یک موشک روسی با صرف هزینه‌ای بیش از 50هزار دلار از پایگاه فضایی «بایکنور» قزاقستان به فضا فرستاده شد. این کتاب تا شاید موجودات فضایی هم از خواندن آن بهره ببرند. باور نمی‌کنید؟ به مدخل ویکی‌پدیا رجوع کنید. باری، یکی از کارهای او این بود که ماه‌های سال را به اسامی قهرمانان ملی و اعضای خانواده‌ی خود، از جمله مادرش، نام‌گذاری کرد. به قول شاملو، همه‌ی دیکتاتورها یک جورایی «مشنگ‌»اند.

صفر مراد نیازوف در سال 2006 درگذشت و تغییر نام ماه‌ها و روزهای هفته به امر او سبب شد به این فکر کنم که اگر در ایران، به‌جای نام روزهای هفته و ماه‌ها، ناچار بودیم اسم افراد را بگذاریم چه اتفاقی می‌افتاد:

جملات قصار دولتمردان:

اکبرآقا روز سرنوشت‌سازی برای ملت ما بود.

اصغرآقای سیاه داغ ننگی بر پیشانی رژیم سابق بود.

تاریخ هرگز عاطفه‌خانوم خونین را از یاد نخواهد برد.

 

اطلاعیه‌ی روزنامه‌ها:

روزهای شهین‌خانوم همه‌ی تئاترها و سینماها تعطیل است.

وزنه‌برداران دوپینگی روز اشغر‌آقا معرفی می‌شوند.

ادارات دولتی این هفته، روزهای شهین خانوم و مهین خانوم، تعطیل خواهد بود.

به‌علت قطع برق، کارکنان کارخانه‌ی نساجی، اسما‌ل‌آقای این هفته را استراحت می‌کنند.

آزمون سراسری در روزهای شهین خانوم، پنجم مهر، و مهین خانوم، ششم مهر، برگزار می شود.

حداکثر مهلت ارسال درخواست‌ها اکبر آقای هفته‌ی آینده است.

از این هفته این برنامه، شهین خانوم‌ها از رادیو عرفان پخش می‌شود.

روز شهین خانوم این هفته تمام مدارس تعطیل شد.

اداره‌ی هواشناسی هوای تهران را عصر اسمال‌آقا آفتابی با غبار پراکنده پیش‌بینی کرد.

مردم ایران هر سال در شب لیلاخانوم از روی آتش می‌پرند.

 

سطر پایانی اعلامیه‌ی ترحیم:

مراسم سالگرد درگذشت پدر گرامی ایشان‌ در شب مهین خانوم برگزار می‌شود.

 

تیزر تلویزیونی:

یک برنامه‌ی آموزنده و سرگرم‌کننده،‌ هر هفته از شهین خانوم تا مهین خانوم!

 

رادیو ورزش، برنامه‌ی نگاهی به روزنامه‌ها:

روزنامه‌ی ورزشی در خبر صبح اسمال‌آقای خود گفت که مسابقه‌ی شب عاطفه‌خانوم به صبح اسمال‌آقا موکول شده است.

 

در صفحات روزنامه‌های زرد:

از اکبرآقا تا شهین خانوم، در ستون فال هفتگی شما!

شبِ شهین خانوم بازار صفویه مملو از جمعیت بود، در حالی که صبح اکبرآقا پاساژ کساد بود.

عاطفه خانوم‌ها و اسما‌ل‌آقاها استراحت کنید و بقیه‌ی هفته را کار کنید.

جلسات عرفانی شب‌های خاله نرگس این هفته برگزار نمی‌شود.

 

تاریخ روزنامه‌ها:

کیهان، اسمال آقا، 24 تیر 89

شرق، مهین خانوم، 17 آذر 89

 

مقالات تاریخی:

سیدحسن امامی، امام شهین‌خانوم رژیم سابق، از اعضای لژ فراماسونری بود.

 

پیامک علی به نامزدش: «عزیزم، مامانم اینا دارن می‌رن سفر. می‌تونی مهین خانوم بیای خونه‌‌ی ما؟»

جواب نامزدش: «نه، بابام اینا شک کرده‌ن. بذارش برای اسمال‌آقا».

 

شاعری می‌سراید:

مهینِ ساکت

مهینِ متروک

مهینِ چون کوچه‌های کهنه غم‌انگیز

مهینِ اندیشه‌های تنبل بیمار

مهینِ خمیازه‌های موذی کشدار

مهینِ بی انتظار، مهینِ تسلیم...

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این مهین‌های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

 

خواننده می‌خوانَد:

اسمال آقا روز بدی بود،

روز بی‌حوصلگی!

ظهر عاطفه خانوم من،

جدول نیمه تموم گفت.

شهین خانوم روز میلاد منه.

غروب اکبرآقا خاکستری بود.

روز شهین خانومِ من،

عصر مهین خانوم اومد

مث سنجاقک پیر شهین خانوم حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود خیلی پیشتر از اینا گفته بود...

 

تعبیرهای عامیانه:

شهین خانوم‌ها آزاد!

اکبرآقاها با شما!

ترقه‌های شب ِ لیلاسوری

مهین‌خانوم‌بازار

 

تابلوی اعلامیه‌های دانشگاهی:

برنامه‌ی کلاس‌ها:

روزهای زوج: اسمال‌آقاها و شهین خانوم‌ها، از ساعت 16 تا 18

‌روزهای فرد: اکبر‌آقاها و مهین خانوم‌ها، از ساعت 18 تا 20

 

آگهی‌های لای در خانه‌ها:

تور تایلند، همه روزه، به‌غیر از شهین خانوم‌ها و مهین خانوم‌ها، یک شب بانکوک، پانزده شب پاتایا.

این آموزشگاه هرهفته اشغر‌آقاها آماده‌ی ارائه خدمات به مشتاقان پرواز می‌باشد.

 

طالع‌بینی:

ویژگی‌های متولدین ماه خاله‌سودی:

 قدرت‌طلب، جنگ‌جو، بددل، بی‌رحم، خشن، حسود، مادری فداکار و خاله‌ای بی‌رحم، عاشق واقعیت و حساب و کتاب و اهل طلاق، کاشف مشکلات خانوادگی و متخصص دامن‌زدن به آن‌ها، متنفر از دروغ مصلحت‌آمیز و عاشق راست فتنه‌انگیز و عاشق دروغ فتنه‌انگیز، با اعتماد به نفس، عاشق رژیم‌های سخت و عمل‌های جراحی‌های تخصصی، عاشق غذاهای تند و سالاد بدون سس. مشاهیر متولد این ماه: چنگیزخان، هیتلر، موسولینی، استالین، آقامحمدخان قاجار، اصغرقاتل، تیمسار نصیری، و عده‌ای از شکنجه‌گران ساواک. کتاب مورد علاقه: جنگ و صلح (قسمت جنگش).

 

ویژگی‌های متولدین ماه سردار حشمت چنگیزالممالک:

احساساتی، خجالتی، مهربان، دعواگریز، گوشه‌گیر، عاشق خانواده و همسایگان، عاشق معنویت و ماوراءالطبیعه، اهل سرکوب تمایلات، کم‌حرف، عاشق‌پیشه، طرفدار گم‌نامی، دست‌وپاچلفتی، عاشق نان خشک آب‌زده و عرفان و هپروت. مشاهیر متولد این ماه: اسکندر مقدونی، لئوناردو داوینچی، لرد بایرون، اسکار وایلد، تنسی ویلیامز، مارسل پروست، لودویگ ویتگنشتاین، التون جان، جورج مایکل، ریکی مارتین، محمد خردادیان. کتاب مورد علاقه: پسران و پسران.

 

ویژگی‌های متولدین ماه ننه‌جون عذرا:

قوی، ورزشکار، دونده، منطقی، خرافات‌گریز، دانشمند، تیزهوش، عاشق فیزیک هسته‌ای و سیبرنتیک، طرفدار جدّی مدرنیته، سیاست‌مدار، اهل آشتی‌دادن دیگران به‌خصوص عروس و پسرش، علاقه‌مند به کشف موضوعات مهم روز از قبیل اتفاقات خانوادگی و فامیلی، عاشق نصیحت‌کردن مخصوصاً به پسرش، فناناپذیر، عاشق تولد مجدد، فکر سایرین را از نگاهشان می‌خوانَد، با حافظه‌ای عالی در حد ماهی، کمال‌گرا (آقاکمال پیرمرد همسایه است)، عاشق ته‌دیگ و تخمه ژاپونی. مشاهیر متولد این ماه: سقراط، افلاطون، جالینوس، نیکولا کوپرنیک، آلبرت آینشتاین، زیگموند فروید، آیزاک نیوتن، حضرت نوح (ع)، حضرت خضر (ع). کتاب مورد علاقه: تجربه‌ی مدرنیته.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

آن که گفت و آن که نگفت

سال‌ها پیش، وقتی عضو کانون فیلم وزارت ارشاد بودم، با دوستم شبی به تماشای فیلم مشهور «سال گذشته در مارین‌باد» رفتم. طرح داستان فیلم این بود که مردی بارها و بارها با زنی ملاقات می‌کند و می‌خواهد به زن بگوید که پارسال با او در جایی که معلوم نیست کجا بوده دیدار کرده؛ دیداری که اصل وقوع آن هم جای تردید است. خلاصه همه‌ی فیلم صحنه‌های مکرر ملاقات آن آقا و آن خانم بود و گفتن این حرف که ما همدیگر را پارسال جایی دیده‌ایم و این صحنه مکرر و سرسام‌آور بر مغز تماشاگر بی‌نوا کوبیده می‌شد.

آن‌هایی که عضو کانون بودند به یاد دارند که وقتی فیلمی تمام می‌شد، تماشاگران، هنگام خروج، مجادله‌های پرحرارتی می‌کردند که گاهی بحثشان در پیاده‌روهای اطراف هم ادامه داشت.

آن شب، بعد از پایان فیلم، سکوتی زمستانی فضای مرحوم سینما شهرقصه را فراگرفته بود. فقط صدای پای تماشاگران به گوش می‌رسید و بسته‌شدن بی‌احساسِ صندلی‌ها. اگر مرا به بدبینی متهم نکنید، می‌خواهم بگویم که از آن جماعت «فیلم‌ببین حرفه‌ای» یا کسی فیلم را نفهمیده بود و یا کسی از فیلم خوشش نیامده بود و در هر دو صورت جرئت بیان هیچ کدام از این دو را نداشت.

در آن سکوت محض، فقط یک نفر صدایش شنیده شد که به دوستش که چند قدم جلوتر از او بود گفت «من هیچی نفهمیدم!» آن شخص من بودم.

*  *  *

بارها به این فکر کرده‌ام که چرا جرئت نداریم نفهمیدن خود را اذعان کنیم یا چرا باید سلیقه‌ای مشابه سلیقه‌ی دیگران داشته باشیم و باید از هرآنچه نزد اهل قلم و جامعه‌ی فرهنگی هنجار محسوب می‌شود بپسندیم، وگرنه به عوام‌گرایی و نفهم‌بودن متهم می‌شویم. یعنی همه‌ی جماعت فرهنگی ناچارند فقط فیلم‌های خاصی را بپسندند، موسیقی‌های خاصی را دوست داشته باشند، صدای خوانندگان خاصی دل‌خواهشان باشد، شاعرانشان، هنرمندانشان، فیلم‌هایشان، تفریحات و تفریح‌گاه‌هایشان، و هر آنچه سلیقه در آن نقش دارد مشترک و مشابه باشد.

آیا این هنجار عمومی جامعه‌ی روشن‌فکران وحی مُنزل است و تخطی از آن جایز نیست؟! بهتر نیست یک بار جرئت کنیم و به‌جای ادای همدیگر را درآوردن و خود را مثل دیگران نشان‌دادن، جرئت داشته باشیم و حرف خودمان را بزنیم؟! تا کی می‌خواهیم سلیقه‌ها و استعدادها و تجربه‌های شخصی به‌قیمت تشابه با دیگران سرکوب کنیم؟!

یعنی یکی نیست که مظاهری از سینمای مدرن را دوست نداشته باشد؟! یکی نیست که به‌صراحت بگوید صدای گلپا را از صدای شجریان بیش‌تر دوست دارد؟! یکی نیست که بگوید من شعرهای حافظ را دوست ندارم؟!

*   *   *

می‌خواهم از خودم شروع کنم. هر کس می‌تواند با این سلیقه‌ها که خواهم نوشت مرا به داشتن نگاهی عوامانه متهم کند، ولی باکی نیست و می‌دانم که در عوض شناس‌نامه‌ی فرهنگی و فکری و سلیقه‌ای خودم را دارم:

من هنوز نفهمیده‌ام که عرفان چیست و دست‌کم چیزهای متنوع و متضادی را که به اسم عرفان معرفی می‌شود نمی‌توانم از یک مقوله بدانم.

رنه مگریت را بیش از دالی و هر دو را بیش از پیکاسو دوست دارم. راستش خیلی از کارهای پیکاسو را نمی‌فهمم.

صمیمیت شعرهای سبک خراسانی را بیش از حرف‌های تکراری سبک عراقی دوست دارم.

فروغ شاعر من نیست و در خلوت خود شیمبورسکا نمی‌خوانم و از میان شاعران زن سیمین بهبهانی را بیش‌تر از فروغ دوست دارم.

به‌رغم ترجمه‌های درخشان و دکلمه‌ی زیبای شاملو، نتوانسته‌ام لورکا را دوست داشته باشم و ماجرای قتل شاعر به‌نظرم احمقانه جلوه می‌کند.

فوتبال را دوست دارم. استقلال را بیش‌تر از پرسپولیس، ولی برایش یقه جر نمی‌دهم و عمدتاً از پیروزی تیم‌های شهرستانی خوش‌حال‌تر می‌شوم تا پیروزی آبی‌ها بر قرمزها.

کارهای محسن نامجو را نه دوست دارم، نه می‌فهمم.

علی شریعتی با آن گفته‌های لوس و کلی‌بافانه‌اش که چپ و راست و کافر و مسلمان و سبز و سیاه از او نقل می‌کنند، بیش از آن که در نظرم متفکر جلوه کند، شاعر دست‌دومی می‌نماید که می‌کوشد به زبان مصلحان و پیامبران باستانی سخن گوید.

موسیقی اصیل ایرانی، به‌خصوص آواز، را دوست ندارم و به‌جای چهچه، که هنوز علت تولید این صدا را نمی‌فهمم، ترجیح می‌دهم موسیقی بی‌کلام و آرام غربی را گوش دهم.

از شعرهای براهنی و اداهایش حالم به‌هم می‌خورد و شعرهای سپهری و بیش‌تر از آن شعرهای قیصر امین‌پور به نظرم بسیار لوس است، ولی رمان زیبای حجازی را رمانی خوب می‌دانم و شعرهای اخوان و نادرپور و خوئی و بعضی کارهای رویایی را بسیار دوست دارم.

توپ‌مرواری را شاه‌کار هدایت می‌دانم، حتی اگر نود سال باشد که در گوشمان کرده باشند که شاه‌کار هدایت بوف کور است و بس.

فقط شاملوی دهه‌های چهل و پنجاه را دوست دارم با آن چهره‌ی زنده و شعرها و دکلمه‌های نابش، ولی بیست سال آخر عمرش را با آن نظریات عجیب و ادبیاتی که به اسم شعر می‌گفت و دکلمه‌اش با دندان‌های مصنوعی را دوست ندارم.

از شخصیت و قلم گلشیری و آل‌احمد خوشم نمی‌آید و به نظرم مقاله‌ی مشهور «پیرمرد چشم ما بود» بسیار بیش از ارزش آن شهرت یافته.

نقاشی‌های فرشچیان و ایران درّودی و سپهری به نظرم تکراری و خسته‌کننده است، ولی حاضرم بعضی از تابلوهای محمد احصایی و پرویز کلانتری را ساعت‌ها تماشا کنم.

*   *   *

خلاصه این که هیچ لزومی نمی‌بینم که در ظاهرْ سلیقه‌ام را مشابه دیگران کنم و حتماً‌ کسانی را ستایش یا نکوهش کنم که هنجار جامعه‌ی فرهنگی امروز باشد. ترجیح می‌دهم آن را که دوست دارم در خلوتم هم دوست داشته باشم.

اما نداشتن سلیقه‌ی مشابه با دیگران نباید به معنای این باشد که با هرچه دیگران می‌گویند حتماً باید مخالف بود. این دیگر لج‌بازی و خودنمایی است. خیلی از سلیقه‌های من هم مثل بیش‌ترِ اهل فرهنگ است؛ منتها این که آن‌ها را نگفتم برای این بود که مکرر بود و آشنا و هیچ ارزشی نداشت. هرچند گمان نمی‌کنم گفتن این‌ها هم که نوشتم ارزشی داشته باشد. اما از این که شناس‌نامه‌ و عینک خودم را دارم خوش‌حالم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

ترمیم حافظه

پاییز 88، من و همسرم، مثل نیمی از جمعیت ایران، چند روزی به تایلند رفتیم. تاکسی‌های بانکوک پر از نقشه‌‌هایی است که در کیف‌های کنار پنجره یا پشت صندلی‌های جلو قرار گرفته. خلاصه حوصله‌ات سر نمی‌رود. اما معمولاً‌ خود راننده سر حرف را باز می‌کند با سؤال‌هایی غالباً کلیشه‌ای و مشابه: «از کجا اومدین؟»، «کجاها رو دیدین؟»، «از کجاها خوشتون اومده؟»

آن روز راننده‌ی تاکسی مردی تنومند و سیه‌چُرده بود و چهره‌ای زجرکشیده داشت. از او پرسیدم «اهل کجایی؟» گفت: «کامبوج» و من ــ هر بار این را به یاد می‌آورَم از خجالت به خودم می‌پیچم ــ با این که از کامبوج شاه‌زاده سیهانوک و معبد «آنگ‌کور وات» را می‌شناختم، گفتم: «بله، کامبوج ... پُل پوت!» و راننده‌ی کامبوجی با خجالت و شاید ناسزاهایی که در دلش به من می‌گفت با سر جواب مثبت داد.

*    *    *

بگذارید برای آن‌هایی که پُل پوت را نمی‌شناسند توضیح دهم:

پُل پوت انقلابی مائوئیستی بود که در 1975 با کودتایی در کامبوج بر سر کار آمد و در 1979 با ورود ارتش ویتنام سرنگون شد. دارودسته‌ی پل پوت و طرف‌داران بی‌شمار آنان در آن روزگار معتقد بودند که تحصیل‌کردگان و روشن‌فکران سبب عقب‌ماندگی کامبوج و کشاورزان آن سرزمین شده‌اند. پس به محض قدرت‌یافتن به تصفیه‌ای خونین دست زدند که در تاریخ بشر بی‌سابقه بوده است: نخست فرمان دادند که هر کس عینکی است باید اعدام کرد، چون عینک نشان می‌دهد که آن شخص باسواد است. گروه عظیمی از کامبوجی‌ها فقط به‌خاطر داشتن عینک اعدام شدند. بعد خیلی زود عینکی‌ها از ترس عینک خود را درآوردند. اما در مرحله‌ی بعد، مأموران پل پوت کاغذی را در خیابان نشان مردم می‌دادند که روی آن نشانی محلی نوشته شده بود. از شخصی می‌پرسیدند که آیا این نشانی را بلدی؟ و به محض این که آن شخص شروع به «خواندن» نشانی می‌کرد او را به جرم باسوادی دستگیر و اعدام می‌کردند. گروه عظیمی از کامبوجی‌ها به خاطر خواندن نشانی اعدام شدند. گفته‌ی مشهور پل پوت که «نگه‌داشتن تو برای من نفعی ندارد. کشتن تو برایم ضرری ندارد» به‌روشنی از قتل‌عام آن سال‌های کامبوج خبر می‌داد. صدهاهزار تن از مردم کامبوج در مزارع مرگ با دست خودشان قبرهای دسته‌جمعی شان را می‌کندند و سپس سربازان پل پوت آنها را با اشیای فلزی یا پتک و چکش می‌زدند تا بمیرند و یا گاهی نیز زنده‌زنده بر روی آن‌ها خاک می‌ریختند. فیلم‌های مستندی از آن سال‌های کامبوج هست که گروهی از مردم را در گودال‌های بزرگ نشان می‌دهد که روی زمین نشسته‌اند تا اعدام شوند و در همان گورهای دسته‌جمعی دفن شوند ــ من یکی از این فیلم‌ها را دیده‌ام؛ رقت‌بار است. باری، در طی چهار سال حکومت پل پوت 2میلیون تن از 8‌میلیون جمعیت کامبوج اعدام شدند. پل پوت را پس از سرنگونی، به‌جای اعدام، به حبس ابد محکوم کردند و او را به خانه‌ای روستایی تبعید کردند که هر روز گروهی از دانش‌آموزان به دیدنش می‌آمدند و معلمانشان در حضور پل پوت، علیه او، از جنایات این افعی، که دیگر پیر شده بود، سخن می‌گفت. سرانجام این جنایت‌کار معتقد به آرمان‌های خود در 1998 در همان خانه مُرد و جسدش را سوزاندند.

*    *    *

باری، راننده گفت اهل کامبوجم و من با این که از کامبوج شاه‌زاده سیهانوک و معبد «آنگ‌کور وات» را می‌شناختم، گفتم: «بله، کامبوج ... پُل پوت!» و مرد راننده‌ی کامبوجی با خجالت و شاید ناسزاهایی که در دلش به من می‌گفت با سر جواب مثبت داد.

*    *    *

پیش از این که شما بگویید، خودم می‌گویم: نفرین بر دهانی که بی‌موقع باز شود!

ولی می‌خواهم این موضوع را از دریچه‌ای دیگر ببینم. اگر یک آلمانی هم‌سفر شما باشد، به‌جای آن که آلمان شما را یاد بتهوفن و کانت و گوته بیندازد، یاد هیتلر بیفتید و از او نام ببرید، در حالی که آلمانی‌ها دولت‌مردی چون ویلی برانت هم داشتند که به‌جای آن‌که این و آن گروه را مسبب فجایع جنگ جهانی اعلام کند، با شهامت و به‌صراحت گفت‌: «همه‌ی ملت آلمان در برابر همه‌ی بشریت شرمسارند». اگر در برخورد با یک روس، به‌جای نام‌بردن از چایکوفسکی و راخمانینوف و پوشکین و پاسترناک ــ چقدر دوستش دارم ــ ، نام استالین و ایوان مخوف را به زبان بیاورید، اگر آلبانی را فقط با نام انور خوجه‌ی مخبّط بشناسیم و رومانی را با چائوشسکوی دزد و لیبی را فقط به نام رهبر دلقکش به‌یاد بیاوریم، چقدر از انسان‌ها و مظاهر فرهنگی و تمدنی را نادیده گرفته‌ایم. راه دور نرویم. اگر روزی یک هندی از ما بپرسد که شما کجایی هستید و به محض این که بگوییم «ایرانی»، اولین نامی را که به زبان بیاورَد محمود غزنوی باشد، چقدر باید خجالت بکشیم یا اگر بیگانگان برای یاد‌آوری ایران نام‌های دیگری چون آقامحمدخان قاجار و کسان دیگری را از این دست نام ببرند که مایه‌ی شرمساری ما هستند، چه احساسی خواهیم داشت؟

آیا بزرگان هر ملتی، فارغ از علت شهرتشان، کسانی هستند که برگی بر برگ‌های درخشان تاریخ افزوده‌اند یا کسانی که نامشان مرادف قتل‌عام و کشتار و شکنجه و نامردمی است؟

تاریخ هر ملتی، بیش و کم، از هر دو گروه نمایندگانی دارد: ستودگان و نکوهیدگان. و البته گروه سومی هم هست که غالباً‌ کم‌تر دیده می‌شوند: مردم آن سرزمین. کسانی که آن سرزمین را می‌سازند و برای مهمانان و جهان‌گردان نمایندگان واقعی و غیرتاریخی و زنده و ملموس آن سرزمین‌اند و برای هر کشوری همین مردم بهترین یادآورند.

درست است که کامبوج دیگر پل پوت ندارد، اما لازم هم نیست چندان سانتی‌مانتال فکر کنیم و در برابر آن راننده‌‌ی کامبوجی یا هر کس چون اویی نامی از شاه‌زاده سیهانوک یا معبد آنگ‌کور وات بیاوریم. آیا همین شرافت انسانی کافی نیست که کامبوج را نه به نام پل پوتِ خون‌خوار و نه حتی به نام شاه‌زاده سیهانوک محبوب و فروتن، بلکه به نام همان راننده‌ی زجرکشیده‌‌ای به یاد بیاوریم که امروز در تایلند مشغول مسافرکشی است تا چه بسا درآمدی دست‌وپا کند تا برای خانواده‌اش در وطنش بفرستد؟ چرا نماد هر کشوری باید فقط به اعتبار شهرت شخص یا شیء یا جایی باشد؟ مثال دیگر همین مردم افغان‌اند که، زیر سیل تهمت‌ها و تحقیرها، عمری را در ایران به کارگری گذراندند و همه شاهد بوده‌ایم که وجدان کاری‌شان بسیار بیش‌تر از کارگران وطنی است. آیا کافی نیست که افغانستان را، نه به نام طالبان، که با همین مردم بشناسیم؟

*    *    *

هنوز از به‌زبان‌آوردن نام پل پوت، در حضور آن راننده‌ی کامبوجی، از خجالت به خودم می‌پیچم. کاش وقتی گفت اهل کامبوج است چند ثانیه‌ای تأمل کرده بودم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠