کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

علم و عمل

بارها شنیده‌ایم که علم و عمل آدمی باید یکی باشد، ولی انگار درست در این نکته غور نکرده‌ایم.

همیشه شعرهایی از این دست الگوی تربیتی ما شده است:

چون علم و عمل تو را برابر گردد

کام دو جهان تو را میسر گردد

معنای این حرف این است که هر کس هرچه می‌گوید باید به آن عمل کند. کافی است چند مصداق از این حرف را مثال بیاورم:

آیا نیوتن، برای اثبات جاذبه، ناگزیر بود هر روز خود را از روی شاخه بیندازد؟

آیا داروین، برای نشان‌دادن فرضیه‌ی تکامل خود، می‌بایست خود را تبدیل به گونه‌گونه‌ی جان‌داران کند؟

آیا اینشتاین، برای اثبات قانون نسبیت، می‌بایست با سرعت نور حرکت کند؟

آیا به قول کافکا تابلوی راه‌نما باید به راهی برود که نشان می‌دهد؟

وانگهی، مگر عقل آدمی فقط از ایجاب است؟ مگر کسانی که سلبی به نتیجه‌ای رسیده‌اند نمی‌توانند آن را علم خود بدانند؟ مگر توی همین تهران ِ خودمان وانت‌بارهایی ندیده‌ایم که پشتش نوشته: «عاقبت مدرسه نرفتن»؟ بسیارند پدران درس‌نخوانده‌ای که فرزندان خود را به درس‌خواندن وامی‌دارند که مبادا سرنوشتی مشابه بیابند. رسیدن به علم لزوماً نه ایجابی، که گاهی سلبی است.

*   *   *

به نظر می‌رسد «برابر کردن علم و عمل» فقط مربوط به امور ایمانی و اخلاقی بوده باشد و مفهوم «علم» در معنای امروزین آن مد نظر نیست. «برابر شدن علم و عمل» را خطاب به کسانی ساخته‌اند که اگر میان حرف و عملشان تناقضی می‌دیده‌اند درباره‌ی شخصیتشان قضاوت دیگری می‌کرده‌اند. علم و عمل و منطبق‌بودن این دو فقط خطاب به واعظانی است که در خلوت آن کار دیگر می‌کنند. همان‌هایی که علمشان به معنای امروزه علم نیست.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٩

پاورقی قهوه‌ی تلخ

دوست فرهیخته‌ام، علیرضا محمودی، که سال‌ها در زمینه‌ی پاورقی‌نویسی کار کرده، می‌گفت که زمانی در ایران که پاورقی‌های حسینقلی مستعان در مجله‌ی تهران‌مصور منتشر می‌شد، مردم هر هفته منتظر ادامه‌ی داستان بودند. باسوادان جامعه که داستان را می‌خواندند آن را برای دیگرانی که سوادی نداشتند و عده‌شان کم نبود بازگو می‌کردند. هنوز پیرمردها و پیرزن‌هایی هستند که به یاد دارند در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها عده‌ای جمع شده بودند و داستان ماشاالله خان را برای هم تعریف می‌کردند. ماشاالله خان، قهرمان داستان مستعان، به محض این که تیر می‌خورَد و دیگر داستان قرار است بعد از چند سال تمام شود، دوباره زنده می‌شود ــ مثل همه‌ی فیلم‌های قهرمانی، تیر به قلبش نخورده، چون قرار نیست فیلم تمام شود!

قهوه‌ی تلخ پاورقی امروز ماست. همه از شخصیت‌های آن حرف می‌زنند. دوشنبه که می‌شود دنبال پکیج جدید آن‌اند. دوشنبه که نمی‌آید،‌ روزهای بعد هر روز از مغازه‌ها احوال قسمت تازه را می‌پرسند که چرا نیامده. آخر هفته را باید با قهوه‌ی تلخ سر کنند و اگر نکنند در زندگی روزمره‌شان یک چیزی کم شده است. قهوه‌ی تلخ، در روزگار ما که روزنامه‌ها دیگر پاورقی جذابی ندارند، حکم پاورقی را یافته است. به‌جای این که روز دوشنبه صبح منتظر درآمدن تهران مصور باشی تا بقیه‌ی داستان ماشاالله خان را بخوانی، هر هفته روزشماری می‌کنی تا سه قسمت تازه‌ی قهوه‌ی تلخ منتشر شود و آن را ببینی.

سی‌دی جای مجله را گرفته‌ است و نظام نشانه‌ای سینما ـ تلویزیون جای بخشی از نظام نشانه‌ای متون مکتوب را گرفته است. این تجربه‌ای تازه است که پیش از آن نداشته‌ایم و به نظرم، اگر به خودی خود ارزشی نداشته باشد، دست‌کم نشانه‌ای است که بار دیگر به ما گوشزد می‌کند که داریم وارد عصر دیجیتال می‌شویم؛ کم‌ترین گواهش این است که همین فروش رکوردشکن سریال قهوه‌ی تلخ نشان می‌دهد که چه تعداد از مردم این سرزمین دی‌وی‌دی‌خوان یا رایانه دارند. همان‌طور که حضور صدها هزار ایرانی در فیس‌بوک نشان می‌دهد که فیلترگذارها از فیلترشکن‌ها عاجز مانده‌اند. تمدن و عصر دیجیتال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما را با خود می‌بَرد. انگار ما را به مهمانی‌ای دعوت کرده‌اند که ناچاریم برویم. درست انگار قهوه‌ی تلخی خورده‌ایم و، بر خلاف نیمای مستشارالملک که در عالم فانتزی به گذشته رفته، ما را در عالم واقعی به آینده برده‌اند. آیا می‌توانیم از این فرصت استفاده کنیم؟

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : نگاهی دیگر