کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

کوچه‌ی پرولتر سرخ (داستان خواندنی یک کتاب)

کم نبودند کسانی که از همان آغاز تشکیل حکومت سوسیالیستی در شوروی از آن انتقاد کردند. شاید اولین کسی که آن نظام را «رو به دیکتاتوری» خواند برتراند راسل بود که، بعد از دیدار با لنین، متوجه خطری شد که جهان نو را تهدید می‌کرد. بعد از راسل، کسان دیگری چون آندره ژید بازگشت از شوروی و آرتور کوستلر ظلمت در نیمروز را نوشتند. ژید سال‌ها پیش از فروپاشی شوروی درگذشت، ولی کوستلر، اگر خودکشی خود و همسرش را هشت‌ـ‌نه سالی عقب‌تر می‌انداخت، شاید فروپاشی حکومت شوروی را می‌توانست ببیند.

اما این‌ها روشنفکرانی بودند که متوجه اشکالات بنیادین در نظام سیاسی شوروی شده بودند، ولی در میان روشنفکرانی که از آن نظام ِ رو به فروپاشی انتقاد کردند داستان کتاب کوچه‌ی پرولتر سرخ حکایت خواندنی دیگری دارد:

دو تن از اعضای حزب کمونیست فرانسه، قوی‌ترین حزب کمونیست جهان غرب، به نام‌های ژان که‌هایان (Jean Kehayan)، روزنامه‌نگار کمونیست ارمنی‌تبار فرانسوی، و همسرش، نینا، با هزینه‌ی حزب کمونیست فرانسه و برای اجرای اهداف تبلیغاتی به نفع شوروی، به ‌آن کشور رفتند و دو سالی در آن‌جا ماندند و، برخلاف آن‌چه می‌بایست، دریافتند که آن‌چه در احزاب کمونیست کشورهای غربی درباره‌ی شوروی و جامعه و حکومت آن می‌گویند دروغ است. 

آن دو، پس از مراجعت به فرانسه، سفرنامه‌ی خود را با نام کوچه‌ی پرولتر سرخ نوشتند که نوشتن همان و اخراجشان از حزب کمونیست فرانسه همان. جالب این که در آن روزگار رسم بود که هرگاه کسی را از حزب کمونیست اخراج می‌کردند شیشه‌ی اتوموبیل او را هم می‌شکستند. با آن‌ها هم چنین کردند.

کتاب کوچه‌ی پرولتر سرخ در 1358، هم‌زمان با انتشار متن اصلی، به فارسی ترجمه شد. همان سال‌ها می‌شنیدم این کتاب را توده‌ای‌ها می‌خریدند و آتش می‌زدند تا مبادا کسی با خواندن آن به عظمت «برادر بزرگ» تردید کند.

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

فرهنگ واژه‌شناسی فارسی (یک کتاب خوب برای نویسندگان و مترجمان و ویراستاران)

فرهنگ واژه‌شناسی فارسی، محمدرضا شیروانی، تهران: آگاه، 1383، چهل‌وشش + 265 ص، قطع وزیری، بها: 4800 تومان.

کتابی تألیف یکی از ویراستاران باتجربه که برای هر نویسنده و مترجم و ویراستاری به‌کار می‌آید.

فهرست مطالب کتاب:

[درآمد:] حروف و نشانه‌های فارسی و برابرهای لاتین؛ مقدمه‌ی تاریخی و نظری؛ فارسی نو: زبان گفتار در تیسفون؛ ویژگی‌های زبان فارسی؛ ویژگی‌های خط فارسی؛ املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها؛ الگوهای واژه‌سازی در فارسی امروز؛ ساخت اسم؛ ساخت صفت؛ درباره‌ی برخی از تلفظ‌ها در زبان گفتار.

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

ماجرای پایان‌ناپذیر ناشران و اهل قلم

من ویراستارم و چند سالی است که گروهی از ویراستاران با من همکاری می‌کنند. در میان کارفرمایانی که در این چند سال با آن‌ها کار کرده‌ام ناشری هست که نورچشمیِ دولت اصلاحات بود و در آن روزگار بیش‌ترین امکانات دولتی را در اختیار داشت: از کاغذ دولتی و چاپ‌خانه‌ی وزارت ارشاد گرفته تا خرید بی‌‌قیدوشرطِ گاهی نیمی از تیراژ هر کتابش از طرف وزارت ارشاد. معروف بود که سی‌دی متن کتاب را به چاپ‌خانه می‌دهد و کتاب را با تیراژ‌ معهود تحویل می‌گیرد، اما نمی‌دانم به چه قیمتی کتاب‌هایش به چاپ بیستم و سی‌ام می‌رسید. آیا اصلاً به صاحب اثر پولی می‌پرداخت یا نه؟

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

سه خاطره (در بیستمین سالمرگ مهدی اخوان ثالث)

اول

در نوجوانی، من هم مثل عده‌ای از نوجوانان آن دوران، گمان می‌کردم که با فراگرفتن و گسترش زبان اسپرانتو می‌توانیم جهان را بهشت کنیم  ــ همه در نوجوانی آرمان‌خواه‌اند و اکثراً‌ در میان‌سالی آرمان‌باخته. رسالتی که در آن سال‌ها احساس می‌کردم این بود که کتاب خود‌آموز این زبان را برای همه‌ی اهل قلم می‌فرستادم تا مثلاَ با این زبان آشنا شوند. روزی تصمیم گرفتم یکی از این خودآموزها را همراه شعری از خودم برای اخوان بفرستم که مثلاً‌ هم با اسپرانتو آشنا شود و هم شعر مرا بخوانَد و درباره‌اش نظر بدهد. نامه و کتاب را به دفتر جُنگ چراغ بردم و به خانم سیما کوبان دادم تا به اخوان بدهد.

چند ماهی گذشت و جوابی نگرفتم تا این‌ که در بهار سال 1364 با دوستم، محسن صالحی، داشتیم روبه‌روی دانشگاه قدم می‌زدیم ــ کار تقریباَ‌ هر روزمان بود ــ ناگهان صدایی شبیه صدای اخوان را شنیدم. قبلاً بارها و بارها صدایش را در نواری که کانون پرورش فکری منتشر کرده بود شنیده بودم. برگشتم و بهت‌زده نگاهش کردم. اخوان بود. شاعر لحظه‌های تنهایی‌ام. شاعر من. عزیزترین شاعرم. نزد من شأنی اسطوره‌ای داشت. در نظرم به خدا می‌مانست. هنوز هم شعر او را بیش از دیگر شاعران معاصر دوست دارم. حالا که این بُت خود را دیده بودم نمی‌توانستم از او بگذرم.

با سه جوان داشت راه می‌رفت و بلندبلند حرف می‌زد. از کتاب‌فروشی خوارزمی بیرون آمد. بلافاصله پیشش رفتم و خودم را معرفی کردم و همراهش به سمت میدان انقلاب قدم زدم. گفتم که همانم که برایش شعری فرستاده‌ام. با همان حرف‌زدن عجیب و یگانه‌اش، که به قول فریدون رهنما در حرف‌زدنش جرقه‌هایی می‌بینی ولی تا می‌آیی که روشن شوی خاموش می‌شود و آرام سخن می‌گوید، جواب داد:

«ببخشید. من در نامه‌نوشتن تنبلم... من یک نامه به حسین رازی که دوستم بود و می‌پرستیدمش نوشتم. همان که شعر "دریچه‌ها" را برایش گفته‌ام: "ما چون دو دریچه روبه روی هم...". بعد از سال‌ها دیدم که آن نامه را نفرستاده‌مش!»

در حین حرف‌زدن نگاهش می‌کردم: مردی به‌نسبت کوتاه‌قامت، با چهره‌ای مهربان و به‌غایت دوست‌داشتنی، با چشم‌های تیره و تیله‌ای و خندان و بازی‌گوش که از نگاهش هوش و بصیرت و طنز می‌بارید، موهای جوگندمی‌ تاب‌دارش به سفیدی گراییده بود و غیر از وسط سرش باقی پُرمو بود و دامنه‌ی موهایش تا روی شانه‌هایش ریخته بود. پیراهن مردانه‌ی سفید راه‌راهی به تن داشت و آستین‌ها را تا زده بود و دست‌های سفیدش را بیرون انداخته بود. شلوار مشکی یا قهوه‌ای تیره ــ این را فراموش کرده‌ام. آخر بیست سال گذشته ــ پوشیده بود. پاهای کوچکی داشت و کفش مشکی تمیز اما کارکرده‌ای به پا داشت.

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٩