کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

«چه خبر؟» یا «چه خبر خوب؟»

تا سال‌ها من هم، مثل خیلی‌های دیگر، با دیدن دوستان و آشنایان از آن‌ها می‌پرسیدم «چه خبر؟» و، غیر از شنیدن «سلامتی» و جمله‌ی بی‌معنی «قابل عرض»، قطاری از خبرهای بیش‌تر اقتصادیِ سطحی و عامه‌فهم، از قبیل گرانی مرغ و تخم‌مرغ و لوازم یدکی و افزایش نرخ برق و آب و گاز و اختناق، از جلوِ چشمم رد می‌شد. این قطار هرگز سر بازایستادن ندارد و تو محکومی به این که هر بار در تاکسی می‌نشینی ــ تازه بدون پرسیدن «چه خبر؟» ــ سوار این قطار شوی. و جالب این که این خبرها را هم طوری می‌دهند که انگار تو نه مرغ و تخم‌مرغ می‌خوری و نه اصلاً در این کشور زندگی می‌کنی.

سال‌هاست که سعی می‌کنم، به‌جای پرسیدن «چه خبر؟»، بپرسم «چه خبر خوب؟». این‌جوری مخاطب را وامی‌دارم که کمی فکر کند و چیز تازه‌ای، غیر از مرغ و تخم مرغ و اوضاع بد سیاسی، به یاد بیاورد، اما مخاطب معمولاً توقع این سؤال را ندارد و با این پندار که لابد همه‌ی خبرها بد است و مگر خبر خوبی هم اصلاً وجود دارد؟!، با نگاهی عاقل اندر سفیه به من نگاه می‌کند و در گفتن خبر خوب درمی‌مانَد.

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٩

خودی‌ها و نخودی‌ها در 335 سال پیش

در همین روز [14 ژوئیه‌ی 1676]، صدراعظم به عرض شاهنشاه [شاه‌عباس دوم صفوی] رسانید که یک عده از جوانان اعیان و اشراف مست کرده، در جوار کاخ همایونی موجب اختلال گشته‌اند. حسب‌الامر، به تمامی سربازان و افسران فرمان داده شد که مِن بعد هر کس را در کوچه مست و مخمور بیابند همان جا شکمش را پاره کنند. فقط کسانی که جواز ممهوری به مُهر کوچک همایونی در درست دارند. از مجازات معاف خواهند بود. شاهنشاه فی‌الفور دستور داد برای تمام رجال و بزرگان معتاد به مشروب و عادی به فسق و فجور از این جوازها اعطا شود. شکم پاره کردن به مثابه‌ی اعدام یا دارزدن و سربریدن در مغرب‌زمین می‌باشد؛ منتها این مجازات سخت‌تر و صعب‌تر است. (سیاحت‌نامه‌ی شاردن)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٩

دو دهان داریم گویا همچو نی ـ یک دهان پنهانْسْت در لب‌های وی

این اواخر با جمعی نُه روزی سفری به ترکیه رفتم. شب همان روزی که به استانبول رسیدیم، با اتوبوس به قونیه رفتیم، چون می‌خواستیم به آخرین مراسم عرس در قونیه برسیم. ده ساعتی راه است. اتوبوس‌هایشان سر ساعت راه می‌افتند و اینترنت هم دارند و آن هم با چه سرعتی! به قونیه که رسیدیم، با ترن به ایستگاه صلاح‌الدین، نزدیک‌ترین ایستگاه به مزار مولانا، رفتیم. با ساک‌های دستمان یک کیلومتری پیاده راه رفتیم تا به مزار رسیدیم. وقتی بقعه‌ی فیروزه‌ای‌رنگ صمیمی مولانا را از دور دیدم، خستگی راه فراموشم شد و جز یک ساعتی که دنبال هتلی گشتیم و حمامی و استراحت کوتاهی، باقی دنبال یافتن بلیت مراسم سماعی بودیم که ما را در این روزهای سرد سال، در آستانه‌ی سال نو، به این کشور کشانده بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٩