کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

ویرایش تاریخ

تیر و مرداد، داغ‌ترین ماه‌های سال، بزنگاهِ شماری از داغ‌ترین اتفاقات تاریخ معاصر بوده است.
وقتی مظفرالدین شاهِ پیر، که چند روز بعد ‌مُرد، در 14 مرداد 1285 فرمان حکومت مشروطه و تأسیس مجلس را امضا کرد، به ذهنش خطور نمی‌کرد که 46 سال بعد در 30 تیر 1331، در همان میدان بهارستان، در برابر مجلس اهداییِ جنبش مشروطه‌خواهی، مردمِ به‌ستوه‌آمده از دولت‌های نامحبوب، برای بازآمدن دولت محبوبشان، به میدان بیایند. علت و جریان قیام 30 تیر 1331 و تبعات آن را همه کم‌وبیش شنیده‌اند و تکرار آن لطفی ندارد، ولی دریغم می‌آید که آنچه از شاهدی عینی شنیده‌ام تعریف نکنم. شاید کسانی هم این را شنیده باشند: معروف است که یکی از کسانی که آن روز کشته شد با خون خود روی دیوار نوشت: «یا مرگ یا مصدق». همیشه این ماجرا را، مثل هر افسانه‌ی ملی، آمیخته به حماسه و اغراق می‌پنداشتم، اما در سال‌های اول انقلاب با کسی آشنا شدم ــ اجازه ندارم نام او را بنویسم ــ که در قیام 30 تیر شرکت داشت و شخصی که روی دیوار با خون خود «یا مرگ، یا مصدق» را نوشت دیده بود و او را می‌شناخت: امیر بیجار. دانش‌آموز یا دانش‌جویی که او را هوادار جبهه‌ی ملی یا حزب زحمتکشان دانسته‌اند.
***
چهارم و پنجم مرداد سالمرگ آخرین پادشاهان ایران است. رضا شاه و محمدرضا شاه، تنها پادشاهان دودمان پهلوی، در این دو روز درگذشتند، به فاصله‌ی 36 سال، هر دو در قاره‌ی سیاه: پدر در 4 مرداد 1323 در جنوب ‌آن قاره در ژوهانسبورگ، و پسر در 5 مرداد 1359 در شمال آن قاره در قاهره، هر دو در تبعید و هر دو منقضی خدمت: یکی به دست متفقین که از آلمانی‌شدن ایران در هراس بودند و یکی بر اثر خیزش ملتی که آن زمان نمی‌خواست قیّم مادام‌العمر داشته باشد و اراده کرده بود تا یک بار برای همیشه حکومت موروثیِ غیرانتخابی را براندازد. و هر دو شاه مغبون از این که به خیال خود برای سعادتِ این ملت چه کارها که نکرده‌اند و حالا مزد خود را چه نامردمانه گرفته‌اند.
***
درباره‌ی 30 تیر 1331 نوشته‌اند مردم به‌رهبری آیت‌الله کاشانی به خیابان آمدند. فقط این را نمی‌فهمم چرا می‌گفتند «یا مرگ، یا مصدق» و نمی‌گفتند «یا مرگ، یا کاشانی»!
همین‌ها در اوایل انقلاب، برای آن که مصدق را کوچک و کاشانی را بزرگ بنمایند، مصدق را «مصدق‌السلطنه» می‌نامیدند بی‌آن که بدانند این لقب را رضاشاه یا محمدرضاشاه به او نداده‌اند، بلکه این لقب را ناصرالدین‌شاه، پس از مرگ پدر مصدق و زمانی که مصدق کودکی ده‌ساله بود، آن‌هم برای دل‌جویی از خانواده‌اش، به او اعطا کرد و هیچ ربطی به «سلطنتی‌بودن» او نداشت. بدتر از آن نامه‌ای جعلی بود که محمدحسن سالمی، نوه‌ی دختری آیت‌الله کاشانی ساخته بود بدین مضمون که یک روز پیش از کودتا، کاشانی به مصدق خطر کودتا را هشدار داده بود و مصدق جواب متکبرانه‌ای به آن داده بود. این نامه‌ی جعلی سال‌ها در کتاب درسی تاریخ جا خوش کرده بود و کاشانی را قهرمان نهضت ملی و مصدق را رهبری بی‌کفایت نشان می‌داد تا این که در 1382، محمدحسن سالمی به جعلی‌بودن نامه اعتراف کرد. هرچند پیش از این اعتراف، ایرج افشار نامه را، با آوردن مدارکی، جعلی خوانده بود. موضع‌گیری آیت‌الله کاشانی کاملاً روشن بود؛ زیرا پس از سرنگونی دولت مصدق مصاحبه‌ها و اعلامیه‌هایی از کاشانی منتشر شده که طی آن‌ها به‌صراحت درباره‌ی مصدق و نهضت ملی ایران اظهار نظر کرده است. فقط چند تا از اظهارنظرهای او را می‌نویسم: «آن شّر خودسر که در راه بدکاری و خیال ایجاد دیکتاتوری قدم بگذارد محکوم به شکست و تسلیم چوبه‌ی دار خواهد شد»، «هرچه [مصدق] کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده است»، «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند، اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد»، «خداوند عادل است و آنچه امروز بر مصدق گذشته است نتیجه‌ی عدل خداوندی است». با این حال، منِ نگارنده از این که شنیده‌‌ام آیت‌الله کاشانی در 1327 پدرم را از اعدام نجات داده بود از او ممنونم، ولی نمی‌توانم و نباید این‌ها را ملاک داوری خود قرار دهم. اگر این‌طور بود که خیلی‌ها نباید علیه محمدرضاشاه شعار می‌دادند.
***
هرچه درباره‌ی 30 تیر و این دو شاه می‌خوانم یا خاطراتی است ستایش‌آمیز یا تاریخ‌نامه‌هایی نکوهش‌آمیز. و نمی‌دانم چه وقتی موقع آن می‌رسد که تاریخِ این پادشاهان را عادلانه بنویسند. وقتی که در دایرةالمعارفی سرویراستار مقالات تاریخ بودم، به مقاله‌ی «امیرعباس هویدا» که رسیدم، به چیزی عادی اما جالب برخوردم: نویسنده‌ی مقاله، که گرایش اسلامی حکومتی داشت یک سری فحش به او داده بود و ویراستار اوّلی که از توده‌ای‌های سابق بود یک سری فحش به آن‌ها افزوده بود. حالا مقاله، با انبوهی دشنام، به من رسیده بود. آخر، دایرةالمعارف که جای فحش‌دادن نیست و در آن باید فقط مطالب مُستند و دقیق آورد، آن هم حتماً با ذکر منبع، وگرنه این که هویدا را بهایی بدانیم و بعد نتیجه بگیریم که سیاست‌های بهاییان را اجرا می‌کرده، بدون آن که حتی یک سند از بهایی‌بودن او در دست باشد، کاری علمی یا دست‌کم دایرةالمعارفی نکرده‌ایم. آخر سر در مقاله‌ای که از دست من بیرون آمد تنها در یک بخش از آن هویدا تلویحاً محکوم شده بود و آن این بود که «در زمان دولت او ساواک قدرت و گسترش بیش‌تری یافت» و آگاهان می‌فهمند که این جمله از چه فاجعه‌ای خبر می‌دهد که روزی خود حکومت را هم به زیر کشید. این به‌اشاره‌گفتن را از اشپولر آموخته‌ام.
باری، نمی‌دانم درباره‌ی پهلویان چه سالی اولین تاریخ‌نامه‌ای نوشته خواهد شد که نه دشنام‌نامه باشد و نه ستایش‌نامه. نه شاهان پهلوی را به‌تمامی خائن بنامد و نه خادم محض. نه همه‌ی کارهایشان را در جهت پیش‌برد منافع خارجیان بداند و نه ‌همه را از سر میهن‌پرستی.
***
اصلاً زبان تاریخ زبان فحاشی نیست. فحاشی که هیچ، حتی دوران شعاردادن هم در تاریخ، با پایان‌گرفتن دوران آکادمیسین‌های شوروی، تمام شده. وقتی فهرست مالیات‌های مغولان را در کتاب کشاورزی و مناسبات ارضی عصر مغول از پطروشفسکی می‌خوانیم، با این جمله روبه‌رو می‌شویم: «مالیات‌هایی که بر مردم ایران تحمیل می‌شد بدین شرح بود...» ولی همین مفهوم را در تاریخ مغول در ایران از برتولد اشپولر با این تعبیر می‌خوانیم: «در زمان حکومت مغولان مالیات‌هایی بدین قرار وضع شد» و دیگر خودِ خواننده است که از تعداد زیادِ مالیات‌ها و شرح هر یک درمی‌یابد که مردم ایران در چه اوضاع سختی می‌زیسته‌اند. لازم نیست خودِ تاریخ‌نگار این را به‌صراحت بگوید. کافی است بدان اشاره کند و تفسیر آن را برعهده‌ی خواننده بگذارد. زبان تاریخ‌نویسی همین است و کم‌ترین چیزی که از تاریخ‌نگاران غربی، مانند اشپولر، می‌آموزیم همین نگاه سرد است و داوری را به دیگران واگذارکردن.
***
نمی‌دانم چقدر تا نگارش اولین تاریخ‌نامه‌ی علمی و بی‌طرف دوران پهلوی مانده، شاید صد سال. خیلی متأسفم که نیستم تا آن کتاب را بخوانم، همان‌طور که آنان که در روزگار مشروطه می‌زیستند نتوانستند کتاب درخشان قبله‌ی عالم عباس امانت را درباره‌ی ناصرالدین شاه بخوانند. این‌جا بودن یا نبودن ما، به‌رغم نظر شکسپیر، مسئله‌ای نیست؛ چه، ما خیلی کتاب‌های سودمند دیگری را هم که بعد از ما منتشر خواهد شد نخواهیم خواند، ولی امروز و تا هستیم می‌توانیم در حد توان خود تاریخ‌نامه‌ها را از دشنام به غیرخودی‌ها و ستایش بی‌دلیل خودی‌ها بپیراییم. روزی محمدتقی لسان‌الملکِ سپهر، صاحب ناسخ‌التواریخ و جدّ بزرگ سهراب سپهری، به‌دروغ نوشت امیرکبیر «از اقتحام [=سخت‌شدن] خون و ملال مزاجش» درگذشت. البته همین حرف نشان می‌دهد که کشتن امیرکبیر در آن روزگار امری نکوهیده تلقی می‌شده، ولی به هر حال، امروز اگر او را بابت دروغزنی‌اش محکوم می‌کنیم، فردا تاریخ‌نگاران هم‌روزگارِ ما را نیز جز این خطاب نخواهند کرد، اگر ویراستاران منصف قلم خطاپوش خود را بر متن نچرخانند. این را نه از سر خودستایی و بزرگ‌داشتن همکارانم می‌گویم، بلکه می‌خواهم بگویم اگر ویراستاری چنین نکند بد کرده است. این کم‌ترین وظیفه‌ی ماست.
  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩۱

نقد شاهنامه ویرایش فریدون جنیدی به قلم دکتر سجاد آیدنلو

چند سال پیش شاهنامه ای به "ویرایش" آقای فریدون جنیدی منتشر شد که مبنای علمی نداشت و تصحیحی ذوقی و مبتنی بر برداشت های شخصی ایشان بود. همان زمان استاد ابوالفضل خطیبی نقدهایی عالمانه بر آن نوشت و اکنون نقد عالمانه ی دیگری بر آن را به قلم استاد سجاد آیدنلو می خوانید. نوشته ی دکتر آیدنلو با اجازه از خود ایشان در وبلاگ بنده (هومن عباسپور: وبلاگ "کاروند")‌ درج می شود و ایشان مصراَ از بنده خواسته اند که محل چاب مقاله را در آغاز بیاوریم. بنابراین اگر کسانی مایل اند که این مقاله را در وبلاگ خود درج کنند، به خصوص کسانی که مطالب دیگران را در وبلاگ وخود می آورند ولی عادت ندارند نشانی مأخذ مطالب خود را درج کنند، لطفاَ  به درخواست مؤلف دانشمند آن حتماَ محل چاپ مقاله را هم بنویسند.

 

به نام خداوند جان و خرد

تصحیح نوآیینِ شاهنامه

(بررسی ویرایشِ آقای فریدون جنیدی)

 

سجّاد آیدِنلو

(استادیار دانشگاه پیام نور اورمیّه    E-mail: aydenloo@gmail.com)


محلّ چاپ مقاله:  آینۀ میراث، سال نهم، شمارۀ دوم، پاییز و زمستان1390 (پیاپی49)، صص5- 68.

چکیده

شگفت انگیزترین تصحیح شاهنامه در تاریخچة متن شناسی حماسة ملّی ایران، ویرایش شش جلدی (یک جلد پیشگفتار و پنج جلد متن) آقای فریدون جنیدی (تهران، بنیاد نیشابور1387) است.  در این کار که برخلاف شیوۀ متداول در تصحیح علمی- انتقادیِ متون به جای توجّه به دست نویسهای شاهنامه و مقابلۀ آنها غالباً از معیارهای فرعی و جانبی برای ویرایش استفاده شده 33779 بیت شاهنامه الحاقی و فقط 16095 بیت، اصلی و سرودۀ خود فردوسی تشخیص داده شده است. لزوم تطبیق ابیات با اندیشه های ایران باستان، توجّه به معانی ریشه ای واژه ها، معنی نداشتن ابیات، تاریخی انگاریِ همۀ داستانهای شاهنامه، استناد به ضبط نادرست بیتها، نادیده گرفتنِ کاربردهای کهن لغات و دستور تاریخی و بی توجّهی به جنبۀ ادبی سخن فردوسی برخی از اصول و مستندات ویراستار این متن برای برافزوده دانستنِ حدودِ دو سوم ابیات شاهنامه است. در این مقاله پس از مطالعۀ کامل و دقیق همۀ شش دفترِ این ویرایش، با نقل و بررسیِ نمونه هایی در نه بخشِ: 1. پیشگفتار ویرایش  2. بیتهای الحاقی  3. ضبط بیتهای اصلی ویرایش  4. توضیح بیتهای اصلی  5 . قرائتها و املاهای ابیات اصلی  6. اصلی پنداشتن بیتهای الحاقی  7. ابیات فوت شده  8. چند نکتۀ دیگر  9. ملاحظات روش شناختی و نتیجه گیری؛  نشان داده شده است که ویرایش جدید شاهنامه به رغم سی سال زحمت علاقه مندانۀ ویراستار آن، متأسّفانه فاقد اعتبار علمی است.

کلید واژه ها: شاهنامه، تصحیح، ابیات الحاقی، معیارهای فرعی، روش ذوقی.

 

شاهنامه پژوهی در هر دو معنای تحقیق و تصحیحِ این اثر قلمرو اختصاصی کسی نیست و نمی توان هیچ علاقه مند یا پژوهشگری را از ورود در آن بازداشت و حقّ اظهار نظر در این باره را فقط به شماری محدود و معیّن، منحصر کرد. دیگر اینکه یافته ها، نظریّات و گمانهای متداول در این دانشِ تخصّصی اصول ثابت و تغییر ناپذیر نیست و نباید با پافشاری در آرای پیشین/ پیشینیان به صِرف تکرار یا اشتهار آنها مانع طرح حدسهای تازه شد و یا پس از انتشار چنین دیدگاههایی بدانها بی توجّهی کرد (شیوۀ خاموشی و فراموشی) امّا آنچه در این باره بسیار مهم و نیازمند سخت گیری و باریک بینی است، بررسی علمیِ روشها و نتایج کارِ قلم زنان و اظهار نظر کنندگان و ردّ یا تأیید حدسها و پیشنهادهای آنها با دلایل و قراین مستند- و نه احیاناً متعصّبانه و غیرمنصفانه- است. اینجاست که صلاحیّـت ورود برخی کسان به حوزۀ گستردۀ فردوسی شناسی و درجۀ اعتبار نظریّات آنها در معرض داوری خوانندگان و علاقه مندان دانشور و دور از تعصّب و احساسات قرار می گیرد و شیر از شیر باز شناخته می شود.

این اشاره از آن روی است که در چند سال اخیر شاهنامه شناسی جولانگاه کتابها و مقالاتی شده است که نگارنده آنها را «خلاف آمد عادت» در این زمینه می نامد و بازتابهای – غالباً و متأسّفانه، شفاهیِ- متعدّدی در میان علاقه مندان عام و متخصّصان فن برانگیخته است. در موضوع متن شناسی شاهنامه مجموعۀ شش جلدی (یک دفتر پیشگفتار و پنج مجلّد متن) آقای فریدون جنیدی که پس از سی سال کار ایشان در سال 1387 (تهران، بنیاد نیشابور) منتشر شده شگفت انگیزترین- و به اصطلاح خلاف آمدِ عادت ترین-  ویرایش حماسۀ ملّی ایران است.

ویراستار گرامی چند معیار برای تصحیح متن شاهنامه برشمرده و در کار خویش استفاده کرده اند که چنین است: آشنایی با زبانهای اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی، شناخت ظرایف شعر فارسی، آگاهی از فرهنگ، آیینها و ادیان ایران باستان، ستاره شناسی، تاریخ، باستان شناسی، جغرافیا، مردم شناسی، پزشکی، شناخت اسب و گوسفند و دام، آشنایی با رزم افزارها و آداب سپاه آرایی و نبرد، داشتن آگاهی های عمومی، معیار خرد و تشخیص ابیات افزوده و اغراقهای راه یافته در سخن فردوسی (رک: فردوسی1387: 59- 62 پیشگفتار). کسانی که با اصول فنّ تصحیح آشنایی اندکی دارند به خوبی می دانند که این ضوابط در برابر اصل اساسی و در عین حال بدیهیِ توجّه به نسخه های متن، روشها و معیارهای فرعی و ثانوی شمرده می شود لذا ویرایشی از شاهنامه که فقط بر پایۀ این موارد و بدون بررسی و مقابلۀ دست نویسهای فراوان آن- که متأسّفانه مورد عنایت ایشان نبوده- فراهم آمده باشد کاری ذوقی و کاملاً غیر روشمند خواهد بود که یقیناً از متن اصلیِ سرودۀ فردوسی فرسنگها فاصله دارد.

دربارۀ ویرایش آقای جنیدی از شاهنامه غیر از نوشته ها و مباحث اینترنتی تا جایی که نگارنده دیده چهار معرّفی و بررسی کوتاه در مجلّات معتبر ادبی و نقد کتاب چاپ شده است.1 با توجّه به زحمات سی سالۀ ویراستار ارجمند این متن و نیز توجّه برانگیزی آن پس از انتشار به لحاظ روش کار و عرضۀ متنی نوآیین از شاهنامه، نگارنده سطر به سطرِ جملات و ابیاتِ هر شش جلد آن را به طور کامل و دقیق بررسی کرده است که نمونه هایی از انبوهِ مواردِ درخور بحث آنها را در چند بخش ذکر خواهد کرد. ناگفته پیداست که حجم متن بررسی شده و لزوم روشنگری های دقیق دربارۀ شاهنامه برای جلوگیری از انحراف مسیر مطالعات و دانسته های علاقه مندان و پژوهشگران، عذرِ موجّهِ تفصیلیِ نسبی این مقاله خواهد بود.

پیشگفتار ویرایش

بررسی و نقد همۀ نظریّات، معیارها و مثالهای پیشگفتار ویرایش جدید شاهنامه مستلزم تألیف رساله ای به حجم خودِ این مقدّمه (حدوداً پانصد صفحه) است از این روی در این بخش فقط به طرح چند نمونه بسنده می شود زیرا افزون بر تعدّدِ مواردِ پرسش برانگیز، شمار بسیاری از آنها نیز در ضمن بخشهای دیگرِ این گفتار ذکر و بررسی شده است.

1. در (ص11) ابومنصور محمّد بن عبدالرزّاق، بانی تدوین شاهنامۀ ابومنصوری، پسر «بابک خراسانی» معرّفی شده و مأخذی نیز برای این اشاره داده نشده است. مطابق نسب نامۀ ابومنصور در مقدّمۀ بازمانده از شاهنامۀ منثور نام نیاکان وی به ترتیب عبدالله و فرّخ بوده است (رک: قزوینی1362: 172) و در میان اجداد او «بابک» دیده نمی شود.

2. دربارۀ چگونگی کشته شدن ابومنصور پس از مسموم کردن او نوشته اند «وی زیر درختی نزار و ناتوان ایستاده و بیهوش گشت و در بیهوشی سرش را از تن جدا کردند» (ص13). جزئیّات پایان کار ابومنصور در هیچ یک از منابع مربوط به احوال او2  و حتّی افسانه های سرگذشت تدوین و نظم شاهنامه وجود ندارد و دانسته نیست که سند و مأخذ نوشتۀ آقای جنیدی چیست؟

3. به نظر ایشان دلیلِ نیامدنِ نام ابومنصور محمّد بن عبدالرزّاق و پسرش منصور در شاهنامه نگنجیدن اسامی آنها در وزن شاهنامه است (¬صص12، 13 و15) که پذیرفتنی نیست چون هم نام «محمّد» و هم «منصور» در بحر متقارب می گنجد و فردوسی می توانست با سرودن مصراعهایی مانند «محمّد کنارنگِ با فرّ و برز»، «که منصورِ مِه آن بزرگ دلیر» و مشابهات آن به نام این پدر و پسر اشاره کند. بر همین اساس برای عدم تصریح به نام این دو بزرگ در شاهنامه به جای ضرورت وزنی احتمالاً باید به ملاحظات سیاسی فردوسی قایل شد که شاید نقار بین خاندان عبدالرزّاقیان با خانوادۀ محمود غزنوی را در نظر داشته است (در این باره، رک: دبیرسیاقی1383: 39 و40؛ محیط طباطبایی1369: 223).

4. تصوّر اینکه حمدالله مستوفی برای تهیّۀ نسخۀ به سامانی از شاهنامه «بیش از پنجاه» دست نویس در اختیار داشته (ص37) استنباط نادرستی است که از این بیت خود او در ظفرنامه شده است:

    در آن نسخه ها اندر این روزگار       کما بیش پنجاه دیدم شمار

(مستوفی1380: 1/ شانزده)

در اینجا منظور مستوفی این است که نسخه هایی از شاهنامه که او دیده همه حدود پنجاه هزار بیت داشته (در این باره، رک: شاپور شهبازی1379: 73) و وی کوشیده که متنی شصت هزار بیتی فراهم آورد. علاوه بر این معنا که از دقّت در فحوای ابیات این بخش از ظفرنامه به دست می آید، از نظر منطقی نیز نمی توان پذیرفت که در سدۀ هشتم در تبریز پنجاه نسخه از شاهنامه موجود و در دسترس مستوفی بوده باشد.

5. نظریّه ای که ویراستار گرامی مصرّانه بر آن تأکید و بارها در پیشگفتار خویش تکرار کرده اند این است که همۀ ستایشهای محمود غزنوی در شاهنامه الحاقی و سرودۀ وابستگان دربار غزنوی است. دربارۀ این پندار حتّی اگر اتّفاق همۀ دست نویسهای شاهنامه را به لحاظ داشتن مدایح محمود نادیده بگیریم و طبق نظر ایشان بپذیریم که آن ابیات را مزدوران محمودی بر شاهنامه افزوده اند، چند پرسش مهم بی پاسخ می ماند: الف) چرا شمار این گونه بیتها در مقایسه با تعداد ابیات شاهنامه بسیار اندک است و افزایندگان که به زعم ویراستار محترم برای الحاق هر بیت پاداش می گرفته اند (¬ صص32و35) بیش از 281 بیت در ستایش امیرِ ماضی دادِ سخن نداده اند؟  ب)چرا درجۀ مبالغۀ این مدایح در سنجش با قصاید شعرای دربار محمود بسیار کمتر است و حتّی در بعضی ابیات آن آشکارا یا غیر مستقیم به سلطان اندرز هم داده شده است؟3  ج) اگر مزدوران بنابر گمان ایشان می کوشیدند با شصت هزار بیت کردن شاهنامه بر افسانۀ شصت هزار دینار بخشیدن محمود به فردوسی صحّه بگذارند (¬ ص32) چرا در هیچ یک از ابیاتِ این مدایح به دریافت صلۀ سلطان و سپاس از او اشاره ای نشده و برعکس از حسد بردن بدگویان در کار شاعر و بی توجّهی محمود به شاهنامه شکایت شده است؟

      چنین شهریاری و بخشنده ای                به گیتی ز شاهان درخشنده ای

         نکرد اندر این داستانها نگاه                   ز بدگوی و بخت بد آمد گناه

         حسد کرد بدگوی در کار من               تبه شد برِ شاه بازار من

(فردوسی1386: 8/ 259/ 3392- 3394)

6. دربارۀ الحاقی بودن بیت مشهورِ «توانا بود هر که دانا بود...» - به نظر ایشان- نوشته اند که «پیش از من مجتبی مینوی نیز گفته است که این گفتار از فردوسی نیست» (ص73). مأخذ نظر شادروان استاد مینوی ذکر نشده و نگارنده نیز که آرای شاهنامه شناختیِ آن زنده یاد را بررسی کرده4 چنین نکته ای در میان نظریّات ایشان ندیده است.

7. این جمله که «بنداری شاهنامه را از روی یک نمونه که در دست داشته است رج به رج ترجمه کرده» (ص184) درست نیست و وی در ترجمۀ عربی خویش بعضی ابیات را حذف و ظاهراً حدودِ دو سوم کلّ متن را گزارش کرده است (رک: آذرنوش1383: 578).

8. چون استفاده از دیهیم در تاریخ و فرهنگ ایران با روی کار آمدن ساسانیان فزونی یافت «هر گاه در شاهنامه پیش از ساسانیان از دیهیم یاد شود آن یادکرد را بایستی از افزوده های شاهنامه در شمار آوردن» (¬ صص197- 202). باید توجّه داشت که: 1. منبع با واسطۀ فردوسی یعنی خدای نامۀ پهلوی در عصر ساسانیان تدوین شده و از همین روی برخی از آیینها، اصطلاحات و مسائل این دوره به شخصیّتها و داستانهای پیش از ساسانیان هم نسبت داده شده است5 (دربارۀ بازتاب ویژگی های دورۀ ساسانی در شاهنامه، رک: کریستن سن1372: 140؛ یارشاطر1383: 513- 519).  2.سَرایندۀ بخش پیشدادیان و کیانیان هم فردوسی است و او از واژه های زبان فارسیِ زمان خویش برای گزارش و توصیف موضوعات این دوره ها بهره می گیرد پس کاملاً طبیعی و بدیهی است لغت «دیهیم» را که در زبان عصر او متداول بوده هم برای شهریاران پیشدادی و کیانی به کار ببرد و هم برای پادشاهان ساسانی.

بیتهای الحاقی

نمایان ترین ویژگی شاهنامۀ ویراستۀ آقای جنیدی الحاقی دانستن بسیاری از ابیات فردوسی است. طبق شمارش یکی از معرّفی کنندگانِ این چاپ از مجموع 49865 بیت که در این ویرایش با دو قلم متفاوت حروف چینی شده 33779 بیت افزودۀ دیگران و فقط 16095 بیت سرودۀ خود فردوسی است  (رک: غفّاری جاهد1388: 58). به نظر ویراستار محترم ملحقّات شاهنامه آن گونه که در این چاپ تشخیص داده شده از فرمانروایی مودود غزنوی به بعد و توسّط پنج شاعر مختلف- به دلیل تفاوت سبک سخن آنها- به نام فردوسی افزوده شده و هدف از این کار رساندن شمار بیتهای شاهنامه به شصت هزار بوده است تا نشان دهند محمود شهریاری بخشنده بوده و می خواسته است شصت هزار دینار به حکیم توس بدهد (صص31 و 32 پیشگفتار).

ایراد این تصوّر این است که کهن ترین نسخۀ کامل شاهنامه (دست نویس لندن/ بریتانیا 675 ه.ق) 49618 بیت دارد (رک: فردوسی1384: 10 مقدّمۀ دکتر امیدسالار) و نسخۀ نویافتۀ سن ژوزف بیروت (از اواخر سدۀ هفتم و اوایل قرن هشتم) با احتساب افتادگی های آن در اصل 48101 بیت بوده است (رک: خالقی مطلق1386- 1387: 195). بر این اساس در اواخر قرن هفتم و اوایل سدۀ هشتم هنوز تعداد ابیات شاهنامه شصت هزار بیت نبوده است و نمی توان پذیرفت که در دورۀ غزنویان و حتّی سلجوقیان کوشش عمدی برای افزایش بیتها و داستانهای حماسۀ ملّی ایران و رساندن آن به 60 هزار بیت صورت گرفته است. ملحقّات شاهنامه حاصل کار مخالفان فردوسی و غرض ورزان نیست بلکه برعکس، غالب آنها نشان دهندۀ علاقۀ خوانندگان و کاتبان به شاهنامه و تلاش ایشان برای تکمیل داستانهای آن - به زعم خویش- و همسو کردنش با نظر، اعتقاد، زبان و خواست و پسندهای خود در زمانهای گوناگون بوده است.6

آقای جنیدی برای الحاقی شمردن حدودِ دو سوم شاهنامه دلایل و معیارهایی دارند که تقریباً هیچ یک از آنها در تصحیح علمی- انتقادی این متن درست نیست. برخی از از مهم ترین مستنداتِ افزودگیِ ابیات در ویرایش ایشان که از جای جای پیشگفتار کتاب قابل استنباط و تقسیم بندی است، عبارت است از:

1. لزوم تطبیق ابیات با اندیشه های ایرانی در اوستا و منابع پهلوی چنان که اگر بیتی با تفکّرات و مسائل اسلامی همخوان باشد به گمان ایشان افزوده بر سخن فردوسی است. برای نمونه بیت نامدار «خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده و رهنمای» در دیباچۀ شاهنامه الحاقی است زیرا در آن «روزی دهندگی خداوند ... در اندیشۀ ایرانی هزاران فرسنگ دورتر از داده های مینوی او است» (ص34 پیشگفتار) حال آنکه «روزی ده» در اینجا ناظر بر صفت «رزّاقی» خداوند در اشارات قرآنی است.

2. استناد به معانیِ ریشه ایِ واژه ها در زبانهای ایرانی باستان و میانه و بی توجّهی به شواهد و موارد کاربرد آنها در زبان فارسی و ادبیّات ایرانِ پس از اسلام؛ در صورتی که یکی از اصول بدیهی زبان شناسیِ تاریخی، دگرگونی و گسترش معنای لغات در روند تطوّرات زبانی است و بر همین اساس باید کاربرد و معنای واژگانِ متونِ نظم و نثر فارسی از جمله شاهنامه را با توجّه به زبان و سبکِ زمان پدید آمدن این آثار بررسی کرد نه صرفاً اشتقاق وکاربرد اوستایی یا پهلویِ لغات. مثلاً به عقیدۀ ایشان چون «برنا» در متون پهلوی به معنای کودک پنج تا ده ساله است ابیاتی که در آنها این واژه به معنای «جوان» به کار رفته- از جمله بیت معروفِ «توانا بود هرکه دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود»- الحاقی است (صص 73-78 پیشگفتار).

ویراستار گرامی توجّه نکرده اند که معنای مطلقِ «جوان» برای «برنا» ویژۀ زبان فارسی و نتیجۀ توسّع معناییِ این واژه است و چنان که در شواهد مختلف لغت نامۀ دهخدا دیده می شود غیر از شاهنامه در دیگر متون و اشعارِ   هم روزگار با فردوسی یا پس از آن نیز دقیقاً به این معنی استعمال شده است (رک: دهخدا1377: ذیل «برنا» و نیز¬ انوری1382: 2/934؛ تبریزی1363: 1/264، زیرنویس2) که با معیار ایشان همۀ آن ابیات و جملات را هم باید برساخته و نادرست دانست. نمونۀ دیگر ترکیب «توگفتی» است که آقای جنیدی آن را غلط می دانند «زیرا که در میان داستانی که از پیشینیان به شاهنامه رسیده و ترجمانان آن را از پهلوی به فارسی گردانده اند و فردوسی بدان پیوند داده است «تو» کیست که یکباره روی داستان بدو برمیگردد (!) » (ص80 پیشگفتار) در حالی که «توگفتی» به معنای «مثل اینکه» تعبیری است مشابهِ «توگویی»- که ایشان درست و اصلی دانسته اند- و در هیچ یک از این دو ترکیب نیازی به شناسایی «تو» نیست. واژۀ «غمی: اندوهناک» نادرست و همۀ بیتهایی که این لغت در آنها آمده برافزوده است چون از «اندوه» نمی توان «اندوهی» ساخت پس از «غم» نیز «غمی» درست نخواهد بود (¬صص88 و89 پیشگفتار). با این استدلال آیا شاعران و نویسندگان بزرگِ دیگر هم که بارها «غمی» را استعمال کرده اند (رک: دهخدا1377: ذیل مادّه) از برساختۀ غلطِ متصرّفانِ در شاهنامه پیروی نموده اند و این گونه ابیات و عبارات آنها مجعول است؟

3. معنی نداشتن (گزارش پذیر نبودن) بیت در نظر ویراستار گرامی: گاهی ایشان دربارۀ معنای بعضی ابیات یا ترکیبات و تصاویر شاهنامه اظهار تردید کرده و یا بر آنها خرده گرفته اند و چون بیت، ترکیب و تصویر به دریافت ایشان مبهم یا نادرست بوده است آن را الحاقی شمرده اند. برای نمونه:

1-3. جهان گشت تاری سراسر ز گرد                ببارید شنگرف بر لاجورد

        توگفتی هوا ژاله بارد همی                به سنگ اندرون لاله کارد همی

نوشته اند «از هوای گردآلود تاریک ژالۀ روشن چگونه شاید باریدن؟ و از آن گرد برخاسته بر روی زمین خاکی (از آنجا که گرد از خاک برمی خیزد) چگونه لاله بر سنگ کاشته می شود؟» (ص81 پیشگفتار). «ژاله» استعاره از تیرهای بسیاری است که از میان گردِ بالای میدان نبرد بر سر و روی جنگاوران فرو می ریزد و «لاله» خونی که بر اثر برخورد آن تیرها از پیکر آنها جاری می شود و روی سنگ و خاک آوردگاه نشان می گذارد.

2-3. یکی رخش دارد به زیر اندرون           که گویی روان شد کُه بیستون

نوشته اند « «روان شد» نادرست است: روان است... دو: تورانیان از آنجا که بسیار از کوه بیستون بدور بودند نمیتوانستند آنرا در گفتار خویش بیاورند» (ص84 پیشگفتار) امّا: 1. در متون ادب فارسی معانی و زمانهای مختلف افعال به جای یکدیگر کاربرد دارد و «شد» در معنای «است» یا «می شود» غلط نیست. 2. تشبیه «رخش» به «کوه بیستون» تصویر سازی فردوسی در گزارش گفتار افراسیاب است نه عین عبارت شخصیّت داستانی که بتوان بر آن ایراد جغرافیایی گرفت.

3-3. شما همچنین چادر راستی                    بپوشید شسته دل از کاستی

نوشته اند «اگر «چادر» پنهان کننده است چون کسی پنهان کنندۀ راستی را بپوشد او را می باید دروغزن در شمار آوردن و چنین است ناآگاهی افزایندگان از زبان و فرهنگ ایران» (ص90). «چادر» در معنای مطلقِ لباس/ پوشش است و «چادر راستی» اضافۀ تشبیهی و منظور این است که راستی را به سان جامه ای بر سراسر پیکر خویش بپوشید (همه، راستی باشید).

4-3. بدست چپ خویش بر پای کرد             دلفروز را لشگرآرای کرد

نوشته اند «آن کدام سپاه است که آرایش آن با خوبرویان بوده باشد؟» (ص116). «دلفروز» در اینجا به معنای «زیبارو» نیست بلکه کسی است که وجود و حضور او مایۀ شادی دل و امیدواری است (رک: شامبیاتی1375: 256؛ طاووسی و دیگران1387: 432).

5-3. بیامد بر آن کرسی زر نشست            پر از خشم بویا ترنجی به دست

نوشته اند «پیداست که دست را برای پساوای نشست آورده اند امّا از برای آنکه دست را بیاورند ترنجی نیز به دست رستم خشمگین که از زابل تا پرده سرای اسفندیار آمده است داده اند! ترنج را چه مایۀ آن باشد که جهان پهلوان آن را به دست گیرد؟» (صص116و117). یکی از معیارهای آقای جنیدی در ویرایش شاهنامه توجّه به فرهنگ و آیینهای ایران باستان است. در این بیت نیز «ترنج به دست بودن رستم» به منظور اجرای سنّتِ نیکِ ایرانی در خوش بو کردن محلّهای اقامت و اجتماع و دیدار است و جهان پهلوان ترنجی ساخته شده از زر و آکنده از مشک و عنبر به دست گرفته است7 تا با رعایت این آیین پسندیده، تشخّص و آداب دانی خویش را در ملاقات با اسفندیار نشان دهد. استفاده از «ترنج» یا «نارنجِ» زرین یا سیمینِ پر از مشک و کافور برای بویا کردن مجلس باز در شاهنامه (بزم آرایی کیخسرو در داستان بیژن و منیژه) و نیز گرشاسپ نامه، بهمن نامه، کوش نامه و غازان نامه شواهدی دارد و غیر از رستم، اسکندر و نوشابه هم در دیدارهای رسمی خویش با بزرگان «ترنج بویا» به دست می گیرند8  (برای آگاهی بیشتر دربارۀ این رسم، رک: آیدنلو 1388: 209- 221).

6-3.  گروی زره را گره تا گره                                 بفرمود تا برکشیدند زه

         چو بندش جدا شد سراسر ز بند               سرش را بریدند چون گوسپند

نوشته اند «پیدا است که چون بندهای کسی را از یکدیگر جدا کنند نمیتوانند از او «زه» برآورند» (ص203). نخست اینکه مطابق ابیات ابتدا از گروی زره زه برمی آورند و بعد بند از بندش جدا می کنند نه برعکس. ثانیاً «زه کشیدن» یعنی پوست را با ریسمانی لَخت لخت جدا کردن و این کار همان گونه که در بیت دوم هم تصریح شده است اندک اندک، بند بندِ تن انسان را با شکنجه و درد بسیار جدا می کند.

7-3. سدیگر کجا هفت چشمه گهر               همی خواندی نام او دادگر

در ایراد بر این بیت- که از داستان ساخته شدن تخت طاقدیس و به نظر ویراستار ارجمند همۀ آن روایت الحاقی است- نوشته اند «چشمه گوهر چگونه چشمه ای باشد؟ و چسان نام چشمه را دادگر توان خواندن؟» (ص253). در این بیت اصلاً سخن از «چشمه: رود» نیست بلکه «چشمه» یعنی «دانۀ گوهر» و ضبط درستِ ترکیب، «هفت چشمه کمر» به معنای کمری است که با هفت دانه گوهر آراسه شده باشد (رک: تفضّلی1374: 494- 499).

8-3. رسیدند جایی که شیر و پلنگ               بدان شخّ بی آب ننهاد چنگ

        نه پرّید بر آسمانش عقاب                       از آن بهرۀ شخ و بهر سراب

نوشته اند «یک: افزاینده چندان از اسپ و سواری بدور بوده است که هیچ با خویش نیندیشید که شخ (صخره، سنگ کوه پیکر) بی آب که پلنگ و شیر را با پنجۀ تیز گذر نیست اسپ چگونه با نئل آهنین لغزان بر آن تواند رفتن تا در نبرد دو پهلوان و پیچش و تپش جنگ انباز باشد؟ دو: «بهرۀ شخ» را هیچ گزارش نیست. سه: همچنین بهر سراب را» (صص346و347). نخست اینکه در بیت اوّل اشاره ای به لغزندگی نیست بلکه خواست این است که در آن بیابان خشک حتّی شیر و پلنگ نیز راه نداشتند (مکانی کاملاً خشک و به دور از حیات بود). دیگر اینکه ضبط و قرائت درست مصراع دوم بیت «از آن بهره ای شخّ و بهری سراب» و بدین معناست که نیمی از آن بیابان خشک و سخت (شخ) بود و در نیمی دیگر سراب دیده می شد.   

4. تاریخی/ واقعی انگاشتن همۀ داستانها و اشارات شاهنامه از آغاز تا پایان: تطبیق برخی کسان و داستانهای شاهنامه با اشخاص و رویدادهای تاریخی در نظریّات شماری از ایران شناسان دیده می شود (برای مهم ترینِ این آرا و نقد آنها، رک: سرکاراتی1378: 74-94) و در ایران نیز ظاهراً شادروان استاد پیرنیا پیشگام این گونه تلقّی از شاهنامه است (رک: پیرنیا1377: 75- 150) امّا آقای جنیدی و پیروان ایشان را باید بنیان گذار و مروّجِ مکتب/ جریان تاریخی انگاریِ سراسر شاهنامه و همۀ شخصیّتها و روایات آن دانست9 که به شدّت بر این دیدگاه خویش پای می فشرند و تمام داستانها و ابیات فردوسی را بر همین مبنا ارزیابی می کنند. برای نمونه به نظر ایشان چون اسفندیار شخصیّتی واقعی و تاریخی است و پیش از زمان تدوین اوستا و نگارش زندِ آن می زیسته، بیتی که در داستان نبرد او با رستم آمده و در آن واژه های اوستا و زند به کار رفته الحاقی است (ص234).

تلقّی تاریخی از کلّ شاهنامه برخاسته از بی توجّهی به تعریف و تفاوتِ دو مفهوم/ اصطلاح تاریخ ملّی (داستانی/ روایی) و تاریخ واقعی است که نگارنده در جای دیگر به آن پرداخته است10 و در اینجا بدون تکرار آن مطالب تنها یادآور می شود که شاهنامه متنی است حماسی که در آن دو سلسلۀ پیشدادیان و کیانیان متعلّق به تاریخ ملّی و بخش اشکانیان و ساسانیان مربوط به تاریخ واقعی است. بخشی از این اثرِ حماسی زمینۀ اساطیری دارد و در پاره ای دیگر اخبار و اشارات تاریخی به طور ناب یا ضمن داستان (حماسه و اسطوره) آمده است. نادیده گرفتن این ساختار و داستانی (حماسی، اساطیری یا افسانه ای) و یا تاریخی پنداشتن سراسر حماسۀ ملّی ایران، هر دو افراط     غیر علمی است.

5. استناد به ضبط نادرست و غیرانتقادی بیتها: از آنجایی که ویراستار گرامی به صورتِ درست بعضی بیتها در متن و نسخه بدلهای شاهنامۀ مصحَّحِ دکتر خالقی مطلق و همکاران ایشان توجّه نکرده اند با خرده گیری بر ضبطهای نادرست، آنها را برافزوده دانسته اند. به چند مثال دقّت نمایید:

1-5. بشهر اندرون هرکه برنا بدند            چه پیران که در جنگ کانا بدند

(1/ 96/ 997)11

زیرنویس10 «پیر کانا (احمق) چگونه نبرد می کند؟». «کانا» ضبط یک نسخه است و صورت درست «دانا» در ده دست نویس معتبر است (رک: خالقی1/ 81/ 436 و زیرنویس24).

2-5. از آنپس همه جنگجویان چین           یکایک نهادند سر بر زمین

(1/ 157/ 2109)

زیرنویس2 «جنگجویان چین نبودند سپاهیان سلم بودند». ضبط درست «جنگجویان کین» در شش نسخه است (خالقی1/ 153/ 1019 و زیرنویس5).

3-5.بران بوم تا سالیان بر نبود           جز از سوخته خاک خاور نبود

(1/ 219/ 3159)

زیرنویس10 «کشف رود در «خاور» ایران جای نداشت که در خراسان بود و هست». صورت «خاکِ خاور» فقط در یک نسخه آمده و نگاشتۀ هفت دست نویس «خار و خاور» است (خالقی1/ 234/ 1032 و زیرنویس1).

4-5. اروس ار به مهد اندرون همچو تست     سزد گر بمانید هر دو درست

(1/ 226/ 3293)

زیرنویس10 «رودابه در مهد نیست و در کابل است». ضبط درست به جای «مهد»، «مهر» و صورت اصلی بیت چنین است: عروس ار به مهر اندرون همچو اوست/ سزد گر برآیند هر دو ز پوست (خالقی1/ 243/ 1157)

5-5. سراینده از سال چون برف گشت          ز خون یلان خاک شنگرف گشت

(1/ 322/ 4904)

زیرنویس9 «موی سر سراینده را شاید گفتن که چون برف شد نه خود او را». ضبط درست «سرِ زنده» است (¬خالقی1/ 353/ 119 و زیرنویس23).

6-5. هوا گفتی از نیزه چون بیشه شد              خور از گَرد اسپان جفاپیشه شد

(1/ 384/ 5894)

زیرنویس 4« تاکنون هیچ سراینده ایرانی از جفاپیشگی خورشید سخن نگفته است که خورشید را همواره ستوده اند». «جفاپیشه» ضبط واحد نسخۀ لندن/ بریتانیا(675 ه.ق) است و در مقابل، هشت دست نویس معتبر دیگر «پراندیشه» دارند که وجه درست است (خالقی2/ 68/ 8 و زیرنویس3).

 

7-5. دگرباره مهمان دشمن شدی            شمن بودی او را برهمن شدی

(1/ 410/ 6353)

زیرنویس6 «لت دویم را گزارش نیست». ضبط درست در سیزده نسخه «صنم بودی او را...» است (خالقی2/ 98/ زیرنویس12) و با این وجه، معنای مصراع کاملاً روشن.

8-5. یکی خدّ نوشت بر پهلوی               به مشک آب بر دفتر خسروی

(2/ 221/ 11467)

زیرنویس 1«آهنگ سخن پریشان است». ضبط درست بیت هیچ ایراد وزنی ندارد: یکی خط نبشتند بر پهلوی/ به مشک از برِ دفتر خسروی (خالقی3/ 9/ 94).

9-5. بخفت اندر آن سایه بوزرجمهر          یکی چادر از خفته اندر کشید

(4/ 492/ 38841)

زیرنویس7 «لت دویم را گزارش نیست». با این ضبط مصراع دوم قافیه ندارد. صورت درست «یکی چادر اندر کشیده به چهر» (خالقی7/ 171/ 1022) است.

10-5. چو مأمون روشن روان تازه کرد             چنین نامه بر دیگر اندازه کرد

(5/ 94/ 41281)

زیرنویس4 «لت نخست بی گزارش است و لت دویم سخت نادرخور... افزاینده خواسته است بگوید که آنرا بزبان تازی ترجمه کرد». صورت درست بیت چنین است: چو مأمون رَوِشنِ جهان تازه کرد/ خور و روز بر دیگر اندازه کرد (خالقی7/ 371/ 3501): هنگامی که مأمون شیوۀ جهانداری جدیدی پی افکند چنان که گویی گردش خورشید و روزگار را دگرگون نمود....

6. ارزیابی مضمون بیتها و روایات با معیارهای منطقی و نه داستانی که ناشی از همان تلقّی تاریخی از شاهنامه است. مثلاً دربارۀ این بیت از پادشاهی بهرام گور:

      سوی خانۀ آب شد آب برد        همی در نهان شوی را برشمرد

نوشته اند «اگر زن در نهان خویش بشوی خود دشنام داده بود چه کسی از آن آگاه شد تا داستان آن در شاهنامه بیاید؟» (صص411و412 پیشگفتار). آیا همۀ اشارات و حوادث شاهنامه را حتماً باید کسی دیده و شنیده باشد و بنویسد تا گزارش آنها از زبان فردوسی درست و اصیل باشد؟ روشن تر از آفتاب است که فردوسی راویِ هنرمندِ داستان به زبان شعر است و صحنۀ دشنام گوییِ نهانیِ زن به شوی را او گزارش می کند.

7. نادیده گرفتن ضرورتِ وزن و قافیه در شعر و تفاوت بعضی لغات و ترکیبات و کاربردها با صورتهای اصلی و دستورمند آنها به همین دلیل. مثلاً:

1-7. همان رازها نیز کرد آشکار                    جهان را نیامد چنو خواستار

(1/ 92/ 418)

زیرنویس10 «رازها را «را» باید». می دانیم که در شعر فارسی هزاران بار «را»ی نشانۀ مفعول به ضرورت وزن حذف شده است. این نوع حذف حتّی در نثر کهن فارسی هم که الزامات تنگنای وزن وجود ندارد به کرّات دیده می شود (برای دیدن نمونه هایی، رک: صدیقیان1383: 132-135).

 

2-7. همی جفت مان خواند و جفت مار         چگونه توان بودن ای شهریار

(1/ 92/ 921)

زیرنویس9 «ای شهریار... می بایستی در آغاز بیاید». پیداست که به ضرورت وزن به پایان بیت برده شده است.

3-7. تو خون برادر بریزی همی                  ز پرورده مرغی گریزی همی

(1/ 302/ 4560)

زیرنویس1 «لت دویم را چگونه گزارش توان کردن؟ مرغِ پرورده». ترکیب «پروردۀ مرغی: زال که پرورش یافتۀ سیمرغ است» بنابر وزن بیت «پرورده مرغی» (بدون صامت میانجی و با سکون) خوانده می شود.

4-7. سد اسب گزیده بزرّین ستام            پرستار و زرّین کمر سد غلام

(2/ 76/ 8787)

زیرنویس2 «پرستار و زرین کمر سد غلام نادرست است». جا به جایی صفت پیشین شمارشی (در اینجا «صد» ) و حذف آن به قرینۀ لفظی از ویژگی های متون منظوم فارسی است.

5-7. که هر کاو بجنگ اندر آید نخست         ره بازگشتن ببایدش جست

(3/ 34/ 17871)

زیرنویس2 «جایگاه «ش» در لت دویم نابجا است». جا به جایی (رقص/ جهش) ضمیر هم از خصوصیّات پرتکرار شعر فارسی و از نتایج رعایت ضرورتهای عروضی است.

6-7. نیابی شب تیره آن را به خواب          که جویی همی روز در آفتاب

(5/ 256/ 44560)

زیرنویس11 «در لت دویم «ش» کم دارد «که جویی همی روز (ش) اندر آفتاب». روشن است که «ش» به ضرورت وزن حذف شده است.

8. بی توجّهی به کاربردهای کهن زبان فارسی و ویژگی های دستور تاریخی که لازمۀ زبان و سبکِ زمانِ سَرایش شاهنامه است. از جمله:

1-8. که چون خواستی دیو برداشتی             ز هامون بگردون برافراشتی

(1/ 60/ 423)

زیرنویس3 «چون خواستی به جمشید برمی گردد و نادرست است زیرا که خواستی برای سیوم کس در گذشتۀ ساده می آید و برای یکبار بکار می رود نه پیوسته (استمرار) و «چون می خواست» درست، امّا دیو برداشتی از آن   نادرست تر است و سخن بدین گونه چنین می نماید که چون جمشید می خواست دیو را برمی داشت». نخست اینکه «خواستی» ماضی استمراری و «ی» در پایان آن طبق قواعد دستور تاریخی زبان فارسی نشانۀ استمرار است (در این باره برای نمونه، رک: صدیقیان1383: 77و78). ثانیاً در بخش دوم مصراع اوّل فاعل «دیو» است و «دیو برداشتی» یعنی اینکه دیو (آن را) برمی داشت.

2-8. نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه          سپردش به ضحّاک تخت و کلاه

(1/ 67/ 552)

زیرنویس7 «سپردش بضحّاک نادرست است زیرا که «ش» خود ضحّاک را می گوید و دوباره نام ضحّاک می آید». «ش» ضمیر فاعلی است که در متون قدیمی برای تأکید بر فاعل به کار رفته و بازماندۀ آن در گفتار محاوره ایِ معاصر هم دیده می شود12 (رک: بهار1375: 1/405؛ محجوب: 48، 254 و255). بر این اساس «سپردش» به معنای «او (= جمشید) سپرد» و «ش» در آن تأکید فاعل (او/ جمشید) است و چنان که ویراستار محترم پنداشته اند به «ضحّاک» برنمی گردد.

3-8. شب و روز بودند با او بهم              زدندی همی رای بر بیش و کم

(1/ 178/ 2400)

زیرنویس10 «زدندی نادرست است». دانسته نیست که چرا فعل ماضی استمراریِ «زدندی»- که طبق قواعد دستور کهن فارسی با (ی) استمرار در پایان آن و نیز «همی» به کار رفته (همی زدندی)- نادرست است؟

4-8. فرستاده رفت و بدادش پیام            برآشفت زان کار او نیکنام

(2/ 21/ 7731)

زیرنویس5 «نیکنام نادرست است می باید «شاهزاده نیکنام»، «جوان نیکنام» بیاید». در اینجا صفت (نیکنام) جانشین موصوف (شاهزاده/ جوان) شده است و این استعمالی است که هزاران شاهد در نظم و نثر فارسی دارد.

9. در نظر نداشتن یا نپذیرفتن ویژگی مبالغه در شاهنامه که جزء ذاتی و بدیهیِ این اثر و هر متن حماسی دیگر در ادبییّات سراسرِ جهان است. بر پایۀ این معیار است که مثلاً ایشان بر مصراع «به آورد خشت افکند بر دو میل» ایراد گرفته اند که چگونه می توان خشت را تا دو میل پرتاب کرد؟ (¬ ص351پیشگفتار) یا نمی توان پذیرفت که یکی از منازلِ هفت خان اسفندیار سی فرسنگ باشد که برابر سیصد کیلومتر امروزی است (¬صص397و398 همان جا) و در بیتی مانند «برآورد آن گرز سالارکش/ نه با دیو جان و نه با پیل هش»، «چگونه از برآوردن گرز دیوان مردند و پیلان از هوش برفتند؟» (ص465). احتمالاً این معیار هم از تبعاتِ تلقّی تاریخیِ محض از شاهنامه است زیرا حماسه بدون بزرگ نمایی (مبالغه) چیزی جز گزارش تاریخی یا معمولی نخواهد بود.

10. نادیده گرفتن جنبۀ ادبی و تصویری (تشبیهی، استعاری، مجازی و کناییِ) سخن فردوسی که مایۀ اصلیِ ادبیّتِ هر متن/ کلامِ منظوم و منثور است. برای نمونه در (ص417) پیشگفتار دربارۀ این بیت «بفرمود تا پیش او شد پشنگ/ که او داشتی چنگ و زور نهنگ» نوشته اند «نهنگ را چنگ نیست» در حالی که «چنگ» در اینجا به معنای مجازی «دستبرد و توان» است. چند نمونۀ دیگر هم از متن آورده می شود:

1-10. همی تاخت کز روز بد بگذرد       سپهرش مگر زیر پی نسپرد

(1/ 290/ 4256)

زیرنویس2 «پیل را شاید کسی را زیر پی سپردن امّا سپهر را پای نیست که چنین کند». «سپهر» در قالب استعارۀ مکنیّه «پیلی» تصوّر شده است که «پای» دارد.

2-10. خبر شد بنزدیک افراسیاب           که افکند سهراب کشتی بر آب

(1/ 429/ 6685)

زیرنویس4 «... دو: هنوز سهراب براه نرفته چگونه کشتی بر آب جیحون می افکند؟» «کشتی بر آب  افکندن» کنایه از آغاز کردن کاری است و معنای اصلی آن مورد نظر نیست.

3-10. بر این دشت هم دار و هم منبر است         رَوِشنِ جهان زیر تیغ اندر است

(1/ 462/ 7277)

زیرنویس16 «منبر؟ کجای آن دشت منبر تازی بود؟... چند هزار سال پس از آن منبر پدید آمد». «دار و منبر بودن» در جایی (اینجا: دشت) کنایه از همراهیِ فراز و فرود، زندگی و مرگ و پیروزی و شکست است نه اینکه به واقع در آنجا «منبر» و «دار» باشد.

4-10.  سپه کش چو رستم گو پیلتن             به یک دست خنجر بدیگر کفن

(2/ 47/ 8242)

زیرنویس12 «سپه کش را با خنجر و کفن چکار است؟». «خنجر و کفن به دست داشتن» کنایه از «کشنده و       مرگ آفرین بودن» است و معنای حقیقی آن مورد نظر نیست.

5-10. به آب خرد چشم دل را بشست         ز دانندگان استواری بجست

(5/ 100/ 41419)

زیرنویس9 «لخت نخست را گزارش نیست». ویراستار گرامی به تشبیه «آبِ خرد» و استعارۀ «چشم دل» توجّه نکرده و مصراع زیبا و تصویری را بی معنی دانسته اند: (بوزرجمهر) با عقل و دانش، دل خود را روشن و بینا کرد.

6-10. به سالی همه دشت نیزه وران        نیابند خورد از کران تا کران

(5/ 484/ 49148)

زیرنویس8 «دشت را نشاید خوردن». «دشت» مجاز است و منظور از آن با علاقۀ ذکر محل و ارادۀ حال، مردمِ دشتِ نیزه وران (اعراب) است.

11. استناد به نبودن ترجمۀ بیت در برگردان عربیِ بنداری که درست نیست زیرا همان گونه که پیشتر نیز گفته شد این ترجمه کامل نیست و بنداری با حذف و اختصار، حدودِ دو سوم شاهنامه را به عربی ترجمه کرده است. به همین دلیل هرگز نمی توان گفت که ابیاتی که در کار بنداری ترجمه نشده است ولی در دست نویسهای شاهنامه وجود دارد حتماً الحاقی است (در این باره، رک: خالقی مطلق1381: 301) مگر اینکه قراین دیگری افزودگی آنها را تأیید کند.

12. گاهی نیز برای بعضی بیتها که با حروف خوابیدۀ کم رنگ و قلم کوچک تر به عنوان الحاقی چاپ شده هیچ توضیح و استدلالی در زیرنویس نیامده و در واقع بی هیچ دلیلی افزوده معرّفی شده است (برای نمونه¬1/ 110/ 1201- 1204؛ 1/ 139/ 1758؛ 1/ 158/ 2120؛ 1/ 211/ 2990 و...).

آنچه از مجموع این موازین و نیز توضیحات ویراستار گرامی در سراسر پیشگفتار و زیرنویسهای متن ایشان برمی آید این است که به نظر ایشان فردوسی سَراینده ای آرمانی است که نباید در سخن او هیچ سهو و سستی و ضرورت زبانی، بیانی و موضوعی- و حتّی تا جایی که ممکن است واژه ای عربی- وجود داشته باشد و بیت/ ابیاتی که با این ویژگی ها مطابق نباشد سرودۀ او نیست امّا این فردوسی شاعری است که ایشان می خواهند و می پسندند نه فردوسی آن چنان که بوده و سروده و بی گمان مانند دیگر بزرگان ادب فارسی از سبک و زبانِ عصر سَرایش اثرش پیروی کرده، واژه های عربی در سخنش به کار برده، گرفتار ضرورتهای شاعری بوده، در پنجاه هزار بیتش ابیات سهوآمیز و احیاناً سست هم گفته و... و هدف غاییِ تصحیح علمی- انتقادی شاهنامه نیز رسیدن به شعرِ این فردوسیِ واقعی است نه فردوسی آرمانی و خیالی. اصرارِ ویراستار ارجمندِ این ویرایش برای آفریدن فردوسی و شاهنامۀ    مورد پسند خویش تا جایی است که گاه ضبط برخی مصراعها و ابیات را برخلاف همۀ نسخ به گونه ای دیگر بازسازی کرده و نوشته اند که گفتار اصلی فردوسی چنین بوده است (خود را به جای شاعر نهادن) مثلاً به جای      «به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد» فردوسی آرمانی ایشان باید می گفت (یا گفته است) «به سنگ و به گل چون که دیوار کرد» یا «چو با سنگ و گل سازِ دیوار کرد» (1/ 59/ زیرنویس) و به جای «به سر بر همی گشت گردان سپهر» گفته «به سر برش می گشت گردان سپهر» (1/ 77/ زیرنویس) و....

در این بخش از مقاله از میان هزاران بیتی که در ویرایشِ نوآیینِ شاهنامه بر اساس آن پنداشتِ آرمانی و شخصی از فردوسی و معیارهای یاد شده، سخنان افزوده دانسته شده چند ده بیت برای نمونه از پنج دفتر متن انتخاب و بررسی شده است تا خوانندگان، بیشتر با شیوه ها و استدلالهای شگفتِ این چاپ برای الحاقی انگاشتن ابیات فردوسی آشنا شوند.

1. چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی              خداوند امر و خداوند نهی

(1/ 21/ 91)

زیرنویس4 «... از هر در که بنگریم خداوند تنزیل و وحی «خدا» است نه پیامبر». باید دقّت کرد که «خداوند» به معنای «صاحب/ دارنده» و «خداوندِ تنزیل و وحی و امر و نهی» به معنای کسی است که دارنده/ آورندۀ قرآن (تنزیل) در میان مردم و دارای قدرت دریافت وحی است و امر و نهی مردمان را به فرمان خدا و از جانب او عهده دار است و مجموع این ویژگی ها دربارۀ پیامبر اسلام (ص) صادق است. بیت بعد هم که برگردان منظوم حدیث نبویِ «انا مدینه العلمِ و علیُّ بابُها»ست تأیید می کند که فاعلِ «گفت» در بیت مورد بحث حضرت محمّد(ص) است.

2. گواهی دهم این سخن راز اوست              توگویی دو گوشم پر آواز اوست

(1/ 23/ 97)

زیرنویس1 «یک: گواهی برای یک کار یا رویداد کسی می دهد که آنرا بچشم دیده یا بگوش شنیده باشد پس فردوسی سیسد و هفتاد سال پس از هجرت سرودن شاهنامه را آغاز کرده است چگونه می تواند در این باره گواهی دهد؟ دو: در لت نخست گفته شده است که این سخن راز پیامبر است و در لت دویم آمده است که این راز در سراسر جهان پخش شده و بگوش وی نیز رسیده است». نخست اینکه فردوسی می گوید ایمان او دربارۀ درستیِ این سخن چنان است که گویی با گوش خویش آن را شنیده است و این تعبیری برای بیان درجۀ اعتبار و تصدیق کلام پیامبر(ص) است نه اینکه حتماً فردوسی آن را به گوش از زبان پیامبر شنیده باشد. ثانیاً منظور از «راز» نامیدن حدیث نبویِ «انا مدینه العلمِ ...» پنهانی بودن آن نیست بلکه مراد معنای رمزی و نکته دارِ آن است که باید تفصیل معنا و اشاراتش را دریافت و به مقام والای امام علی(ع) پی برد. همچنین در مصراع دوم اشاره ای به آشکار شدن راز در جهان نیست و فردوسی فقط به آکنده بودن گوش خویش از آواز پیامبر(ص)- چنان که گویی به گوش خود سخن را از زبان ایشان می شنود- اشاره کرده است.

3.  چو هفتاد کشتی بر او ساخته                هه بادبانها برافراخته

(1/ 23/ 100)

زیرنویس4 « «چو» در آغاز سخن چه کاربرد دارد؟ در این سخن «چو» به دریا باز می گردد و چنان می نماید که آن دریا مانندۀ هفتاد کشتی است». در شاهنامه و بعضی منظومه های پهلوانیِ پس از آن «چو» و «چون» پیش از اعداد به معنای «تقریب و حدود» است و «چو هفتاد» یعنی «تقریباً هفتاد». چند شاهد از متون دیگر آورده می شود:

به خوان برش هر روز چون شش هزار             بُدی مرد در بزم هم زین شمار

(اسدی1317: 403/ 11)

سپاهی و شهری چو سیصد هزار                     برون شد ز بهر دل شهریار

(ایرانشاه بن ابی الخیر1370: 135/ 2062)

  جهان تیره بینی چو فرسنگ شصت               نه جای شکیب و نه جای نشست

(فرامرزنامه1382: 128/ 1073)

4. ز خاور بیاراست تا باختر                      پدید آمد از فرّ او کان زر

 (1/ 29/ 175)

زیرنویس3 «محمود است که از خاور تا باختر را بیاراست و زر در کان از فرّ او پدیدار شد... خاور (مغرب) است و باختر (شمال) است و اگر نویسنده ای چنین داوری کند که خاور (مشرق) است و باختر (مغرب) پس وی دست کم پیرامون یورش مغولان می زیسته است نه پیش از آن. دو: یافه، گزافه، دروغ، کژی بیش از گفتار لت دویم نیست». یک: «خاور» به معنای «مشرق» و «باختر» در معنای «مغرب» پیش از حملۀ مغول هم در ادب فارسی شواهد کاربرد دارد. مانند:     گهی چون ماه قصد از باختر دارد سوی خاور    گهی چون خور ز خاور قصد سوی باختر دارد (امیرمعزّی1385: 179)

          تا مهر ز خاور فلک باشد             آهنگ به سوی باختر کرده

(مسعود سعد1364: 677)

دو: اگر افزایندۀ این بیت در حدود زمانیِ حملۀ مغول می زیسته چه سودی از الحاق بیت/ ابیاتی در محمود می برده است که چند صد سال از مرگ او و پایان فرمانروایی فرزندانش می گذشته است؟ سه: مصراع دوم بیت به یکی از رویدادهای تاریخی دورۀ محمود غزنوی اشاره دارد و آن کشف معدن طلا در منطقه ای به نام خشباجی در حدود سیستان در سال (390 ه.ق) است که در اشعار فرّخی هم از آن یاد شده است (در این باره، رک: دبیرسیاقی1370: 671- 674؛ شیرانی1374: 316؛ مقدسی1374: 117و118).

5. بدیشان بورزید و زیشان خورید          همه تاج را خویشتن پرورید

(1/ 47/ 320)

زیرنویس1 «... دو: چنین پیداست که این گفتار فرمان است امّا روشن نیست که روی فرمان بکیست؟» اگر روی سخن بمردمان است در لت دویم همۀ آنانرا تاجدار در شمار آورده است؟» در بیت هیچ فرمانی وجود ندارد و افعال آن امری نیست بلکه اخباری است و فاعل آنها هم هوشنگ است. معنای بیت- با توجّه به ابیات پیش- این است که هوشنگ (پس از جدا کردن نخچیران از گاو و گوسفند) از گاو و گوسفند در کارهای کشاورزی استفاده کرد و از گوشت آنها خوراک تهیّه نمود و بدین سان خود را برای پادشاهی پرورد.

6. زمان تا زمان زینش برساختی           همی گرد گیتیش برتاختی

(1/ 52/ 356)

زیرنویس9 «زین را (اگر در آن هنگام در جهان بوده باشد) یکبار می سازند نه زمان تا زمان». در این بیت سخنی از ساختن زین نیست بلکه اشاره دارد به تهمورث که پس از چیرگی بر اهریمن در زمانهای گوناگون (زمان تا زمان) زین بر پشت او می نهاد و سوارش می شد. موضوع سوار شدن تهمورث بر اهریمن یا تبدیل کردن او به اسب، داستان اصیلی است که در متون اوستایی، پهلوی و منابع دورۀ اسلامی نیز از آن یاد شده است (رک: صدیقیان1375: 70و71؛ کریستن سن1386: 227و228).

7. منی کرد آن شاه یزدان شناس                ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

(1/ 61/ 436)

تنها مستند الحاقی بودنِ این بیت که در زیرنویس 3 آمده این است «سخن سبک است» که دلیلی است کاملاً ذوقی و شخصی و در فنّ تصحیح متون اعتباری ندارد. ضمن اینکه برخلاف نظر ویراستار گرامی سخن کاملاً استوار، زیبا و سزاوار گوینده ای مانند فردوسی است. ضبط مصراع اوّل آن هم در چاپ دکتر خالقی مطلق (1/ 44/ 62) «ز گیتی سرِ شاه یزدان شناس» است.

8. مر آن پادشا را در اندر سرای               یکی بوستان بُد گرانمایه جای

(1/ 64/ 478)

به نظر آقای جنیدی مصراع نخست با این ضبط- که در همۀ نسخه ها هست-  «گزارشی ندارد و واژۀ «را» در این سخن بگونۀ پهلوی خود، راد= را بوده است و بر این بنیاد می توان گفتار را چنین خواندن: مر آن پادشا راد، اندر سرای». «در اندر» دو حرف اضافۀ مکرّّر و پشت سر هم برای یک متمّم (سرای) است و معنای مصراع اوّل این است که در سرای آن پادشاه.... این ویژگی تقریباً نادرِ سبکی و دستوری (دو حرف اضافۀ مکرّر) در بیتهای دیگر شاهنامه، گرشاسپ نامه و بهمن نامه هم شواهدی دارد. از جمله:

          یکی بوستان بُد در اندر بهشت           به بالای او سرو دهقان نکشت

(خالقی2/ 135/ 224)

      بهاری است گویی در اندر بهشت       به بالای او سرو دهقان نکشت

(خالقی8/ 457/ 544)

       یکی باغ بودش در اندر سرای             برِ قصر شه چون بهشتی به جای

(اسدی1317: 220/ 68)

     یکی کوشک بودش در اندر سرای        مر آن ماه را اندر او کرد جای

(ایرانشاه بن ابی الخیر1370: 56/ 680)

9. مگر در نهانی سخن دیگر است                پژوهنده را راز با مادر است

(1/ 64/ 491)

زیرنویس8 «لت نخست را کمبود است مگر [آنکه] ... «در نهانی» نادرست است «در نهان»... سخن نادرخور است: «راست» نادرست است «باشد». خوانندۀ بیداردل را می باید نگریستن که با چهار نادرستی در لت نخست بهمراه چنین سخن زشت دشنام مانند در لت دویم را از آزرمی ترین و بلند پایگاه ترین ایرانی بشمار آورده اند و روان وی را آزرده اند». نخست اینکه ضبط متن دکتر خالقی مطلق «در نهانش» است (1/ 48/ 118). ثانیاً مواردی که ایشان به عنوان نادرستی های بیت ذکر کرده اند با توجّه به ضرورت وزن و سبک زمان فردوسی همه درست و به جاست. سه دیگر و مهمتر اینکه اتّفاقاً چنین دشنامی با این بیان بسیار پوشیده، زیبا و ادبی برای آزمند پدرکشی مانند ضحّاک دقیقاً سزاوار شاعر پاک زبان و آزرمگینی چون فردوسی است و این بیت از زیباترین و شرمگنانه ترین ابیات شاهنامه است که متأسّفانه در ویرایش آقای جنیدی الحاقی پنداشته شده است.

10. نیاورد کشتی نگهبان رود            نیامد بگفتِ فریدون فرود

(1/ 89/ 867)

زیرنویس2 «فرود آمدن گفت (=گفتار) نادرخور است». دربارۀ این توضیح- که تنها دلیلِ الحاقی بودن بیت در نظر ویراستار گرامی است- باید گفت ترکیب درست «فرود آمدن به گفتِ کسی: پذیرفتن سخن» است نه آنچه ایشان نوشته و نادرخور انگاشته اند.

11. فریدون فرّخ فرشته نبود                       ز مشک و ز انبر سرشته نبود

     بداد و دهش یافت آن نیکویی        تو داد و دهش کن فریدون تویی

(1/ 103/ 068 و1069)

این دو بیت که از زیباترین سروده های شاهنامه است به نظر ویراستار محترم از فردوسی نیست زیرا «فرشته در زبان فارسی... همان فرستاده باشد و ایرانیان پس از اسلام آنرا بجای «ملک» تازی بکار گرفتند و در شاهنامه چنین کاربردی ندارد، باری فرشته نیز از مشگ و انبر سرشته نیست». پرسش این است که چرا نباید «فرشته» به معنای «ملک» در شاهنامه به کار رفته باشد؟ (برای موارد کاربرد آن در شاهنامه، رک: ولف1377: 609). ثانیاً در بیت اشاره ای به سرشته بودن فرشته از مشک و عنبر نیست بلکه مصراع دوم، سخن جداگانه ای است و فردوسی می گوید فریدون نه فرشته بود و نه آفریده از مشک و عنبر. همچنین برای افزوده بودنِ بیت دوم در زیرنویسها توضیحی نیامده و احتمالاً چون پیوسته به بیت قبلی است الحاقی شمرده شده!

12. مر این سه گرانمایه را در نهفت         بباید کنون شاه زاده سه، جفت

(1/ 108/ 1170)

زیرنویس15 «شاهزاده سه نادرست است و سه جفت، شش کس است». «شاهزاده سه» جا به جایی صفت و موصوف به ضرورت وزن و مطابق قواعد دستور تاریخی زبان فارسی است. «سه جفت» هم به معنای «شش کس» نیست بلکه «جفت» یعنی «همتا و همسر» . منظور مصراع این است که سه جفت (= همسرِ) شاهزاده باید برای سه پسر من انتخاب شود.

13. چو فرزند را باشد آیین و فر               گرامی به دل بر چه ماده چه نر

(1/ 115/ 1303)

در زیرنویس5 «سخن را نابسامان» دانسته و بدین سان یکی از درخشان ترین بیتهای شاهنامه را که نشان دهندۀ دیدگاه حکیمانۀ خود فردوسی دربارۀ موضوع جنسیّت فرزند است کنار گذاشته اند.

14. بترسم که در چنگ این اژدها            روان یابد از کالبدتان رها

(1/ 123/ 1472)

زیرنویس19 «این اژدها چیست؟ به تخت کیی باز می گردد؟» اگر در بیت پیش13 دقّت کنیم خواهیم دید که مراد از «اژدها» آزِ اهریمنیِ یاد شده در آن بیت است.

15. ابا یاره و گرزۀ گاوسر                ابا تیغ زرّین و زرّین سپر

(1/ 178/ 2397)

زیرنویس8 «هیچکس در جهان تیغ زرین ندیده است که تیغ را می باید پولادین بودن». زراندود بودنِ تیغ و سپر و جوشن و کفش و... در سنّتهای ایرانی نشان شکوه و مهتریِ دارندۀ این ابزارهاست و از همین روی است که در اوستا ترکیباتی مانند زین زرین، کمربند زر، زرین کفش، زرین خود، زرین سلاح، زرین جوشن و ... به کار رفته است (رک: رضی1381: 2/ 1134). صورت اوستاییِ نام زریر، برادر گشتاسپ و یل ایرانی، نیز Zairi.vari-  به معنای «دارندۀ جوشن زرین» است (رک: خالقی مطلق1388: 523؛ یشت ها1377: 1/ 287).

16. رخانش چو گلنار و لب، ناردان           ز سیمین برش رُسته دو نار دان

(1/ 180/ 2429)

زیرنویس6 «یک: لبی که چون دانۀ انار باشد چگونه باشد؟ دو: پستانی که باندازۀ دانه انار باشد چه ارزش گفتن دارد؟ سه: لب ناردان با دو ناردان پساوا ندارد». یک: در تشبیه «لب» به «دانۀ انار» وجه شبه سرخی است. دو: در مصراع دوم مشبّهٌ به میوۀ نار (انار) است نه دانۀ آن و این تشبیه مناسب و متداولی در شعر فارسی است (برای نمونه های دیگر، رک: حجّتی1376: 142؛ دانشور1389: 374). سه: قافیۀ مصراع دوم «نار، دان: آن را ناری بدان» است و با «نار دان: دانۀ انارِ» مصراع اوّل جناس مرکّب می سازد لذا در قافیه های بیت عیبی نیست (همچنین رک: نوشین1373: 79).

17. فرستاده را داد چندی درم               بدو گفت خیره مزن هیچ دم

(1/ 203/ 2837)

زیرنویس6 «لت دویم را هیچ گزارش نباشد». معنای مصراع دوم کاملاً روشن است: سام به فرستاده گفت بیهوده درنگ مکن و زمان را به هدر مده.

18. به زین اندر آمد که زین را ندید          همان نئل اسپش زمین را ندید

(1/ 226/ 3290)

زیرنویس8 «سخن سست است که زمین را ندید چه باشد؟ مگر شاید که نئل اسب بر زمین نخورد!؟» ویراستار گرامی به مبالغه و تصویر زیبای بیت که تیزتازی اسب را توصیف می کند توجّه نکرده و سخن را سست انگاشته اند. زال آن چنان به شتاب اسب می تاخت که گویی باره اش پرواز می کرد و نعل او بر زمین نمی خورد.

19. بزرگان کشورش با دست بند                   کشیدند بر پیش گاه بلند

(1/ 241/ 3565)

زیرنویس10 «یک: بزرگان کشورِ که؟ دو: بزرگان دستبند نمی بستند. سه: چه چیز را کشیدند؟» نخست اینکه چون سام و زال در بیتهای پیشین به کابلستان رفته اند و جشن در آنجاست پس مراد بزرگان کشور مهراب است. ثانیاً «دستبند» به معنای «یاره» نیست بلکه با توجّه به نام آن و نیز شواهد کاربردش می توان حدس زد که نوعی رقص گروهی بوده است و چند نفر دست یکدیگر را می گرفتند و با تشکیل حلقه پای کوبی می کردند. مرحوم دکتر زرین کوب احتمال داده اند که این رقص بازماند ای از رقصهای دورۀ ساسانی بوده است (رک: زرین کوب1370: 262). «دستبند» به این معنا در متون دیگر هم به کار رفته است.14 ثالثاً «کشیدند» یعنی رده کشیدند و ایستادند.

20. عماری و پالان و هودج بساخت               یکی مهد تا ماه را درنشاخت

(1/ 242/ 3576)

زیرنویس3 «مگر سام عماری ساز و پالان دوز بود؟» منظور از «ساختن» معنای اصلی کلمه نیست بلکه دستور سام برای آماده کردن عماری و پالان است. استنباط و استدلال ویراستار محترم در این بیت به راستی مایۀ شگفتی است.

21. اگر نیم از این پیکر آید تنش                  سرش ابر ساید زمین دامنش

(1/ 246/ 3653)

زیرنویس3 «یک: این پیکر چرا می باید در آینده نیمه شود؟...» مصراع نخست به معنای دو پاره شدن پیکرِ ساخته شده از رستم نیست بلکه سام می گوید اگر تنومندیِ رستمِ نوزاده به اندازۀ نیمِ این پیکرِ ساخته شده هم باشد....

22. کجا خاستی گُرد افراسیاب             همی خون شدی دشت برسان آب

(1/ 275/ 4174)

زیرنویس8 «مگر افراسیاب در میدان نبرد نشسته بود که گاهگاه برخیزد؟» استدلال ایشان ناشی از نادرست خوانیِ مصراع نخست است که «گَرد: غبار» را «گُرد» نوشته و خوانده اند. خوانش درست مصراع «کجا خاستی گَردِ افراسیاب» و معنا این است که: هر کجا که افراسیاب بدان جا می تاخت و گرد تاختن او از آنجا بلند می شد....

23.  چمان چرمه در زیر تخت من است            سنان؛ دار و نیزه؛ درخت من است

(1/ 292/ 4430)

زیرنویس2 «سنان دار و درخت نیست. «سنان» سرِ نیزه است». نخست اینکه ضبط درست مصراع دوم این است: «سناندار نیزه درخت من است». ثانیاً معنای مصراع دوم این است که برای پهلوانی چون من نیزۀ دارای سنان به مثابۀ درخت (واقعی یا مصنوعی) است که در بزمگاه در سایۀ آن می نشینند.

24. چه روباه پیشش چه ببر بیان             چه درنده شیر و چه پیل ژیان

(1/ 320/ 4860)

زیرنویس2 «ببر بیان در جهان دیده نشده است... و «ببر» را نمی توان «ببر بیان» خواندن». توضیح اسدی توسی در گرشاسپ نامه کهن ترین منبعِ معرّفیِ ددی به نام «ببر بیان» در ادب داستانیِ ایران است:

     در این بیشه زین بیش مگذار گام            که ببر بیان دارد آنجا کنام

      دُژآگه ددی سهمگین منکر است           به زور و دل از هر ددان برتر است

     رمد شیر از او هر کجا بگذرد                به یک زخم پیل ژیان بشکرد

(اسدی1317: 74و75/ 111- 113)

افزون بر این، ذکر نام «ببر بیان» در شعر برخی شاعران و متون منثور نشان می دهد که در جانور شناسی سنّتیِ ایران این حیوان- ولو داستانی و افسانه ای- شناخته شده بوده است. برای نمونه:

میش بندد شست شیر و پشّه بندد دست پیل   کبک جنگد با عقاب و سهره با ببر بیان

(قطران1362: 304)

 بیفگند جنگی دو شیر ژیان          دو آهو و کرگی چو ببر بیان

(خواجوی کرمانی1370: 29)

که لایق نباشد ز ببر بیان               که در کین خرگوش بندد میان

(قاسمی حسینی1387: 295/ 3131)

25. دبیر خردمند بنوشت خوب                 پدید آورید اندرو زشت و خوب

(1/ 368/ 5603)

زیرنویس1 «یک: چگونه از «خوب» در رج نخست «خوب و زشت» پدیدار می شود. دو: پساوا نیز ندارد». «خوب» در مصراع نخست قید چگونگیِ نامه نوشتن و به معنای فصیح و روشن و منسجم است و تناقضی با «زشت و خوبِ» مصراع دوم ندارد زیرا منظور این است که در آن نامۀ ادیبانه (خوب نوشته شده) خوب و بد (امید و تهدید، راه و چاه و...) را بیان کرد. دربارۀ قافیۀ بیت هم باید به این نکته در عروض شعر فارسی توجّه کرد که هم قافیگیِ رَویِ ساکن (بنوشت) با متحرّک (زشت و) شواهد دیگری نیز دارد15 (برای دیدن آنها، رک: فضیلت1387: 173) و در عیوب قافیه اصطلاحاً غلو نامیده می شود. دکتر شفیعی کدکنی احتمال داده اند که در چنین مواردی (و) برای نشان دادن نقش نحوی کلمات در بیت نوشته می شده امّا به لحاظ موسیقایی نادیده گرفته و خوانده نمی شده است (رک: شفیعی کدکنی1387: 260 و261) و مثلاً «زشت و خوب»، «زشت، خوب» تلفّظ می شده است. بر اساس این قاعده عیب یا ویژگی قافیۀ بیت نمی تواند دلیل الحاقی بودن آن باشد.

26. بدرّید کوه از دم گاودُم                  زمین آمد از سمّ اسپان به خم

(1/ 387/ 5940)

زیرنویس12 «یک: زمین را چگونه خمیدن شاید؟ دو: خَم را با دُم پساوا نیست». ضبط درست قافیۀ مصراع دوم طبق دست نویس فلورانس (614 ه.ق) «هُم» است و «هُم» یکی از واژه های گویشی خراسان به معنای صدای هولناک است که در شاهنامه به کار رفته (در این باره، رک: چرمگی عمرانی1389: 135- 146). با این توضیح هم قافیۀ بیت (دُم/ هُم) درست است و هم معنای مصراع دوم، روشن: زمین از شدّت ضربات سم اسبان به خروش درآمد.

27. برآویخت الکوس با پیلتن                   بپوشید بر زین توزی کفن

(1/ 420/ 6514)

زیرنویس4 «روشن نیست که چگونه بر زین توزی کفن پوشاند و از چه پوشاند». در این بیت سخنی از کفن پوشاندن بر زین نیست بلکه فاعل «بپوشید» الکوس و خواست این است که او (الکوس) با برآویختن با رستم گویی که روی زین کفن پوشید یا به بیانی دیگر آمادۀ مرگ شد.

28. بگو کان سراپردۀ هفت رنگ              بدو اندرون خیمه های پلنگ

(1/ 451/ 7074)

زیرنویس9 «در میان سراپرده، خیمه (!) زدن کاریست نادرخور». معنای اصلی و دقیق «سراپرده» پرده/ پارچه ای است که در محدودۀ معیّن بر تیرکهای متعدّدی که بر زمین کوبیده شده بود، می کشیدند و خیمه های سپاهیان درون این محوطّه/ حصار پارچه ای/ پرده ای قرار می گرفت (در این باره، رک: نوریان1385: 281- 287). از این روی خیمه زدن در میان سراپرده در بیت شاهنامه کاملاً درست و مطابق با آیینهای لشکرآراییِ گذشته است.

29. ز نیرو عمود اندر آورد خم                   دمان بادپایان و گردان دژم

(1/ 460/ 7233)

زیرنویس4 «افزاینده را چندان آگاهی از ابزارهای رزم نبوده است که دسته گرز را برای سبک تر بودن از چوب     می پرداختند و دستۀ چوبین خم برنمی دارد که می شکند» امّا  نمونه های موجود در موزه ها نشان می دهد که دستۀ گرزهای گاوسر و معمولی را از روزگار بسیار کهن (پیش از میلاد) تا ادوار متأخّر از فلزّ (آهن و مفرغ) نیز  می ساختند (رک: رابی1387: 140؛ هارپر1369: 382- 388) و در بیت مورد بحث دستۀ آهنین گرز است که خم  می شود.

30. نگویی مرا تا نژاد تو چیست؟         که بر چهر تو فرّ چهر پریست

(2/ 28/ 7856)

زیرنویس2 «... پیدا است نژاد سیاوخش از کاووس است و آنگاه فرّ ویژۀ چهر نیست و ایرانیان برای پری... «فرّ»     نمی شناختند». نخست اینکه مراد سودابه نژاد مادری سیاوش است که پوشیده و مبهم است و این بنابر حدس نگارنده احتمالاً ناظر است بر سرشت اساطیری مادر وی که شاید در اصل پری در مفهوم پیش زرتشتی این موجود ات یعنی زن ایزدان باروری و زایندگی بوده است که سپس بر اثر دگرگونی های اسطوره در ساخت داستان حماسی به صورت دختری زیبارو امّا بی نام و رازآلود درآمده است (برای تفصیل، رک: آیدنلو1388 الف: 63- 87). ثانیاً «فرّ چهر» به معنای «زیبایی و رخشانیِ صورت» است و «پری» نیز به دلیل ماهیّت ایزدین آن در باورهای پیش از زرتشتِ ایرانیان، در ادب فارسی به کرّات به صورت مشبّهٌ به یا استعارۀ زیباروی به کار رفته (رک: سرکاراتی1378 الف: 2) و دارای فرّ (= زیبایی و شکوه) دانسته شده است.

31. همان دیدبان بر سر کوهسار               نبیند همی لشکر شهریار

(2/ 146/ 1017)

زیرنویس5 «یک: چشم بر سر کوهسار نیست... که بر سر کوهسار برف سپید شاید گفتن. دو: با نام بردن از «لشکر شهریار» چه را خواهد گرفتن؟» یک: در بیت سخنی از «چشم بر سر کوهسار» نیست بلکه فردوسی می گوید چشمش کم سو شده است و دیگر حتّی نمی تواند انبوه سپاه را بر بالای کوه- که اصولاً باید قابل دید و تشخیص باشد- ببیند. دو: با توجّه به معنای بیت (ضعف بینایی فردوسی)، در آن اشاره ای به گرفتن جایی با «لشکر شهریار» وجود ندارد.

32. گذشته ز رستم به ایران سوار             ندانم که با من کند کارزار

(2/ 184/ 10876)

زیرنویس8 «مگر ایرانیان با یکدیگر نبرد می کرده اند که چنین سخن آید؟» مراد این بیت نبرد ایرانیان با یکدیگر نیست بلکه گیو می گوید در ایران غیر از رستم کسی به زور و جنگاوری او وجود ندارد و نمی تواند در برابرش ایستادگی کند.

33. کجا بُرته بودی نگهدارشان                     به رزم اندرون دست بردارشان

(2/ 224/ 11523)

زیرنویس7 «دست بردار را گزارش نیست». «دست بُردار» صفت فاعلی از مصدر «دست بردن: قدرت نمایی و چیرگی» و به معنای «پیروز، دلاور و زورمند» است. این ترکیب به معنای «پیروز و رستگار» در قرآن قدس هم به کار رفته است (رک: رواقی1381: 54).

34. توگفتی هوا پرّ کرگس شده است         زمین از پی پیل پامس شده است

(2/ 294/ 12687)

زیرنویس8 «پامَس یک آمیزۀ درست است (= بزرگ پا) اگرچه در هیچ گفتار فارسی دیگر نیامده است امّا «زمین از پی پیل بزرگ پای شده» چه را خواهد گفتن؟» یک: «پامس» چنان که در لغت فرس و فرهنگ مدرسۀ سپهسالار آمده یعنی گرفتار و ملول (رک: اسدی1365: 123؛ فرهنگ فارسی مدرسۀ سپهسالار1380: 49) و از این روی معنای مصراع دوم کاملاً معلوم است: از فراوانی فیلان و طبعاً سنگینی آنها زمین به ستوه آمده بود. دو: شاهدی که اسدی برای کاربرد «پامس» داده از دقیقی است16 و این نمونۀ استعمالِ دیگرِ این واژه در زبان فارسی- جز از بیت شاهنامه- است.

35. که گر دو برادر نهد پشت پشت                     تن کوه را سنگ ماند به مشت

(2/ 296/ 12724)

زیرنویس4 «دو برادر «نهند» درست است. لت دویم بی گزارش مانده است و چیزی از آن کم نشده است. دو رج را نیز پیوند درست نیست». اوّل اینکه کاربرد فعل مفرد (نهد) برای فاعل جمع به ضرورت وزن شعر است. ثانیاً ضبط دو نسخه (از جمله فلورانس614 ه.ق) به جای «سنگ» در مصراع دوم «خاک» است (¬خالقی3/ 85/ 957 و زیرنویس19) و با این وجه هم معنای مصراع روشن است (کوه را از بن می کنند و به خاک تبدیل می کنند) و هم رابطۀ میان دو مصراع استوار. این بیت از سخنان پرمایۀ شاهنامه است و با این دلایل نمی توان آن را الحاقی شمرد.

36. نبیند مگر دار یا بند و چاه                   بسر بر نهاده ز کاغذ کلاه

(2/ 432/ 15105)

زیرنویس7 «یک: بدانزمان هنوز کاغذ در جهان پدیدار نشده بود. دو: کسیرا که بر دار می کشند یا در چاه بزندان   می افکنند کلاه کاغذین بچه کار آید؟» یک: پدید آمدن کاغذ ربطی به زمان داستان ندارد و کاغذ در کنایۀ مصراع دوم از فردوسی است که طبعاً در زمان او شناخته شده بود. دوم: کلاه کاغذی بر سر نهادن مبتنی بر رسمی است که در گذشته متداول بوده و طبق آن برای تحقیر و تنبیه گناهکاران، مقصّران و دشمنانِ گرفتار شده کلاهی از کاغذ    می ساختند و بر سر آنها می گذاشتند. بر این اساس رستم به ایرانیان می گوید هر کس که از برابر سپاه خاقان بگریزد، یا به دار کشیده می شود یا زندانی خواهد شد و یا اینکه به مجازات این ترس و گریز کلاه کاغذی بر سرش خواهند گذاشت تا رسوا شود. پادافرهِ «کلاه کاغذی بر سر کسی نهادن» غیر از شاهنامه شواهد داستانی و تاریخیِ دیگر نیز دارد. برای نمونه در منظومۀ علی نامه (سرودۀ 482 ه.ق) سپاه معاویه بر سر سُراقه از سرداران امام علی(ع) کلاه کاغذی سیاه رنگ می گذارند.17 گروهی از یهودی ستیزان شهر اسکندریّه برای استهزای اپروپیا، نوۀ هرود، بر سر دیوانه ای تاج کاغذی می نهند و در برابر او تعظیم می کنند (رک: فریزر1383: 694). بنابر گزارشی در دورۀ قاجار بر سر قوام الدوله- که باعث شکست ایرانیان از ترکمنها در مرو بود- کلاه کاغذی می گذارند و او را بر الاغ می نشانند (رک: پرتوی آملی1385: 1/ 815 و816). در یکی از افسانه های زندگی حافظ نیز بر سر این شاعر- به جرم باده گساری- کلاه کاغذی می نهند (رک: همان: 817). در میان بختیاری ها هم از سر کسی کلاه برگرفتن و به جای آن کلاه کاغذی گذاشتن به معنای خوارداشت او بوده است (رک: شاهمرادی1365: 518) و در مکتب خانه ها نیز بر سر کودکانی که درس نمی خواندند یا بی نظمی می کردند برای تنبیه کلاه کاغذی می گذاشتند.

37. یکی آرزو کن که تا از هوا                     کجات آید افکندن اکنون هوا

(2/ 478/ 15952)

زیرنویس2 «سخن را پساوا نباشد». قافیه های بیت (هوا (=آسمان)/ هوا (=آرزو) درست و اتّفاقاً به دلیلِ داشتنِ جناس تام، هنرمندانه است. این ویژگی (جناس تام در قافیه) در دیگر بیتهای شاهنامه هم دیده می شود (رک: ذاکرالحسینی1377: 6000) و معروف ترین نمونۀ آن این بیت است که در چاپ آقای جنیدی نیز اصلی دانسته شده: گلاب است گویی به جویش روان/ همی شاد گردد ز بویش روان (جنیدی1/ 330/ 5004)

38. تو آنی که گویی به روز نبرد                    به خنجر کنم لاله بر کوه زرد

(3/ 37/ 17934)

زیرنویس1 «سخن بی بنیاد که اگر با خنجر لاله را ببرند برگ سرخش بر روی زمین میریزد و آنرا سرخ رنگ میکند». در اینجا اشاره ای به بریدن لاله و ریختن گل برگهای آن نیست بلکه مراد این است که پهلوان- به گفتۀ خویش- از سهمناکی و دلاوری خود در نبرد (خنجرگزاریش) حتّی رنگ سرخ لاله را نیز زرد می کند (کنایه از ترسیدن و رنگ باختن و زردروی شدنِ لاله) که تصویر زیبایی برای وصف قدرت و صولت است.

39. همه شب به خواب اندر آسیبِ شیب               ز پیگارشان دل شده ناشکیب

(3/ 45/ 18119)

زیرنویس9 «شیب، تازیانه است و اگر آنان خواب می دیدند می بایستی خواب شمشیر و گرز و ژوبین ببینند نه خواب آسیب تازیانه». قرائت درستِ ترکیب، «آسیب شیب» (بدون کسره میان دو کلمه) و روی هم به معنای نگرانی و اضطراب است. بخش دوم آن (شیب) ربطی به «شیب: تازیانه» ندارد بلکه به معنای «آشفتگی و پریشانی» است که به تنهایی و نیز به صورت فعلی هم در زبان پهلوی به این معنی به کار رفته و هم در شعر فارسی (در این باره، رک: خطیبی1388: 52- 55).

40. چو آن پاسخ نامه گشت اسپری             فرستاده آمد بسان پری

(3/ 77/ 18707)

زیرنویس8 «یک: «اسپری» از آن واژه ها است که همین یکبار در زبان فارسی آمده است. دو: پری زن باشد و پهلوان را پری خواندن درست نیست». یک: اینکه «اسپری» در زبان فارسی فقط در این بیت آمده است درست نیست و اگر به ذیل این واژه در لغت نامۀ دهخدا مراجعه شود غیر از چند بیت دیگر شاهنامه شواهدی از اسدی، ناصر خسرو، نظامی، انوری و ترجمان البلاغه برای کاربرد آن ملاحظه خواهد شد. دو: پری در مصراع دوم مشبّهٌ به چُستی و چابکی است و ربطی به جنس این موجود اساطیری ندارد. در ادب فارسی «پری» مشبّهٌ بهِ شتاب و تندی است و ترکیبِ «پری پوی» نیز بر همین اساس در گرشاسپ نامه و همای و همایون برای توصیف بادپایی اسب و گور به کار رفته است.19

41. سواران چو شیران هخته زهار                   که باشند پر خشم روز شکار

(3/ 176/ 20523)

زیرنویس12 «شیر هخته زهار را کسی ندیده است». در ترکیب «هِخته زَهار» «هخته» به معنای برکشیده و بلند و «زَهار» در معنی بخش بیرونی زهدان و موضع آلت تناسلی تا شکم (مجازاً کلّ شکم) است و «هخته زهار» حیوانی (اسب، گرگ، شیر و...) است که دارای شکم بالاکشیده ای باشد. ظاهراً این گونه جانوران چالاک تر و تیزتازند (برای آگاهی بیشتر، رک: خطیبی1388 الف: 135- 152).

42. ندید از برش جای پرواز باز                  به زیرش پی شیر و آنِ گراز

(3/ 267/ 22108)

زیرنویس4 «مگر باز پس از پرواز از خود نشان در آسمان می نهد که جای آن را توان دیدن؟». «پرواز» در اینجا به معنای «نشیمن و آشیانۀ مرغ» است (برای این معنی، رک: دبیرسیاقی1357: 152- 164) نه «پریدن در آسمان» و

منظور مصراع این است که در بالای کوه نشانی از آشیانۀ باز ندید.

43. چو بشنید آوازش افراسیاب                     پر از درد گریان برآمد ز آب

(3/ 274/ 22206)

زیرنویس2 «چگونه در اندیشۀ افزاینده گنجیده است که کسی را یکشباروز زیر آب نگاه بدارد بی آنکه خفه شود؟! چگونه خوانندگان شاهنامه چند سد سال است که این داستان را می خوانند و باور می کنند؟». باید توجّه داشت که ویژگی/ توان دوزیستی از بن مایه های داستانی ظاهراً هندواروپایی است که غیر از افراسیاب به شخصیّتهای اهریمنی و نیز اهورایی دیگر هم نسبت داده شده است. برای نمونه در داراب نامه جمهور هندی مردی جادوست که به سحر و فسون «در آب درآمدی... و اگر یک شباروز در زیر آب بودی او را دم نگرفتی» (طرسوسی1374: 2/ 206). در مهابهاراتا دوریودانا پس از شکست سپاهیانش به یاری طلسمی که از اهریمنان گرفته بود همچون افراسیاب در ژرفای دریاچه ای پنهان می شود (رک: ایونس1373: 241). بیوولف به بن باتلاق می رود و مادر گرندل دیو را در آنجا    می کشد (رک: روزنبرگ1379: 535و536) و در داستانهای ولزی نیز گوین باک هم در خشکی به سر می برد و هم در زیر دریا زنده می ماند (رک: کمپبل1385: 206).

44. گروگر فرستادم از بهر دین                 بیارای گفتا به دانش زمین

(3/ 381/ 24011)

زیرنویس7 «گروگر را درنیافتم که چیست؟ اگر گرو (=ودیعه) را گوید گرو را بکسی می دهند نه گروگر را». «گروگر» به معنای «یزدان» و از واژه های کهن فارسی است که در گرشاسپ نامه، شعر عنصری، ناصر خسرو و مسعود سعد نمونه های کاربرد دارد (رک: دهخدا1377: ذیل مادّه).20

45. سراسر داستان هفت خان اسفندیار الحاقی دانسته شده است چون «همۀ داستان برداشتی از هفتخوان رستم است با رویدادهای شگفتِ روی در روی که هر یک از آنها دیگری را دروغ می نماید» (ج3، ص433). نخست اینکه برخلاف نظر بعضی محقّقان هیچ یک از دو داستان هفت خان رستم و اسفندیار تقلیدی از آن دیگری نیست بلکه هر دو روایت اصیل و نمودِ داستانیِ یک مضمون حماسیِ هندواروپایی است که مطابق آن پهلوان برای رسیدن به مقصودی معیّن چندین دشواری یا خطر را پسِ پشت می نهد. این بن مایه گزارشهای داستانیِ دیگری نیز در روایات ایرانی و غیر ایرانی دارد که در آنها شمار مراحل دشوار و خطرخیزِ پیشِ روی پهلوان متعدّد و متفاوت است (برای توضیح بیشتر، رک: آیدنلو1388 ب: 1- 10). نکتۀ دیگر اینکه داستان هفت خان اسفندیار با تفصیل نسبی در غرر ثعالبی هم آمده است (رک: ثعالبی1372: 184- 202) و این نشان می دهد که صورت منثورِ روایت در شاهنامۀ ابومنصوری بوده است و فردوسی و ثعالبی هر دو آن را از این مأخذ مشترک گرفته اند. دربارۀ اصالت و شهرت این داستان در گذشته (روزگار فردوسی و پیش از آن)، توضیح ثعالبی در آغاز گزارش خویش کافی است 21 که «نخواستم کتابم از داستانی تهی باشد که آوازه ای بلند دارد و بر سر زبانهاست و مردم آن را خوش می دارند و پادشاهان شگفتیهای آن را می پسندند و بسا که صورتهای آن را در کتابها و کاخها نگارنگری می کنند» (همان: 184).

46. چو سروی بُدی بر سرش گرد ماه           بران ماه کرسی ز مشک سیاه

(4/ 183/ 33286)

زیرنویس3 «تاکنون دیده نشده است که گیسوی کسی را به «کرسی» مانند کنند». در مصراع دوم واژۀ «کرسی: صندلی» نیامده بلکه «کُرس» به معنای «موی پیچیده» است (رک: قوّاس غزنوی1353: 78؛ قوام فاروقی1386: 844) که «ی» نکره به آن افزوده شده (کُرس+ی) و معنای مصراع این است که بر پیشانیِ چهرۀ چون ماه او، مویِ سیاهِ مشک مانندی وجود داشت.

47. دبیری بیاموز فرزند را                     چو هستی بود خویش و پیوند را

(4/ 518/ 39306)

زیرنویس13 «لت دویم را گزارش نیست». معنای مصراع دوم این است: اگر امکان و توانایی مالی داشته باشی به خویشان و نزدیکان هم دبیری بیاموز.

48. شده است از نوازش چنان برمنش           که هزمان ببوسد فلک دامنش

(4/ 524/ 39424)

زیرنویس5 «مَنِش را با دامَنَش پساوا نیست». با توجّه به اینکه در عصر فردوسی حرکت حرفِ پیش از ضمیر (ش) در محلّ قافیه به احتمال فراوان کسره (-ِ ش) خوانده می شد (در این باره، رک: حمیدیان1387: 1209- 1219) قافیۀ مصراع دوم را باید «دامَنِش» خواند و با این قرائت قافیه درست است.

49. سیوم کش کلیله است و دمنه وزیر            چنو رایزن کس ندارد به ویر

(5/ 241/ 44265)

زیرنویس12 « یک: کلیله و دمنه وزیر بهرام نبوده اند و آن نام دفتری است که برزوی از زبان هندی بپهلوی باز گردانده بود. دو: ویر در لت دویم، یاد (= حافظه) است... و افزاینده با افزودن لت دویم بر گمان ناراست خویش پای می فشارد که آن وزیر کلیله و دمنه بوده باشد». منظور بیت این نیست که کلیله و دمنه وزیران بهرام چوبین هستند بلکه با توجّه به چهار بیت پیش22 – که در ویرایش آقای جنیدی هم اصلی است- خسرو پرویز می گوید بهرام از متن و آموزه های کتاب کلیله و دمنه همچون وزیری بهره می گیرد و هیچ کس چنان رایزنی به یاد ندارد. بیم انگیز بودنِ کلیله خوانی در سیاست قدیم و مخصوصاً این اشارۀ خسرو پرویز در شاهنامه از تصریح اخبارالطوال روشن تر می شود که «خسرو به دایی های خود بندویه و بسطام گفت هرگز از بهرام آن قدر نمی ترسیدم که اکنون زیرا خبردار شدم که همواره کتاب کلیله و دمنه را می خواند و آن کتاب برای مرد اندیشه یی فراتر از اندیشه او و دوراندیشی بسیار فراهم می سازد که در آن آداب و زیرکی بسیار نهفته است» (دینوری1384: 115).

50. یکی پهلوان بود گسترده کام                  نژادش ز ترخان و بیژن به نام

(5/ 499/ 49441)

زیرنویس1 «ترخان پاژنام آن کسان بوده است که هرگاه میخواستند می توانستند به پیشگاه شاه برسند و پرده دار و سالار بار نمیتوانستند جلو آنان را بگیرند... پس نژاد از ترخان داشتن را با پهلوانی و مرزبانی پیوند نبود». «طرخان» علاوه بر معنایی که ویراستار گرامی نوشته اند، در دورۀ ساسانیان لقب فرمانروای سمرقند بوده است                  (رک: کریستن سن1384: 359) و در این بیت به همین معناست: پهلوانی به نام بیژن که از نژاد طرخان، مهتر سمرقند، بود.

ضبط بیتهای اصلیِ ویرایش

در این چاپ شاهنامه ضبط برخی بیتها که ویراستار ارجمند آنها را اصلی و سرودۀ فردوسی دانسته اند، نیازمند بحث و بررسی است و با توجّه به دست نویسها و اصول تصحیح شاهنامه نمی تواند صورت درست و نزدیک به اصل باشد. در این بخش چند نمونه از این ضبطها آورده می شود:

1. نخست آفرینش خرد را شناس              نگهبان جان است و آن را سه پاس

(1/ 15/ 27)

«آن را» فقط ضبط یک نسخه است (¬خالقی1/ 5/ زیرنویس5) که هم در برابر صورت «آنِ سه پاس» (¬خالقی1/ 5/ 26) نسبتاً ساده تر است و هم با توجّه به بیت بعد23 معنای محصّلی ندارد.

2. چو آگاه مردم بر این بر، فزود                پراکندن تخم و کشت و درود

(1/ 45/ 300)

با ضبط «چو آگاه» که در نسخه بدلهای چاپ دکتر خالقی مطلق نیست (1/ 30/ 12 و زیرنویس) مفهوم بیت روشن نیست. وجه درست «چراگاهِ مردم» است.

3. بسر بر همی گشت گردان سپهر             شده رام با او فریدون به مهر

(1/ 77/ 680)

انسان در برابر سپهر آن چنان اختیار و توانایی ندارد که با آن رام یا ناآرام باشد و این چرخ گردان است که گاه با آدمی رام می شود و گاه سرکش. بر این اساس ضبط مصراع دوم به صورت «شده رام با آفریدون به مهر» دقیق تر است.

4. کجا کز جهان «کوس» خوانی             جز این نیز نامش ندانی همی

(1/ 106/ 1125)

با توجّه به اینکه یکی از معیارهای ویراستار گرامی در ویرایش شاهنامه، وجود رابطه میان سخن فردوسی با متون و مسائل ایران باستان است پیشنهاد می شود دربارۀ ضبط نام مذکور در مصراع نخست به تصحیح قیاسی آقای جیحونی توجّه کنند که به استناد ارتباط «وَرِنۀ چهار گوشه» با فریدون در اوستا و آمدن این نام به صورت «ورِ چهار گوش» در بندهش آن را در شاهنامه به «وَر چهار گوش» تصحیح و مصراع را «کجا ور چهار گوش خوانی همی» ضبط کرده اند که در بین وجوه آشفتۀ دست نویسها صورت مقبول و درخور توجّهی است (برای آگاهی بیشتر، رک: فردوسی1379: کتاب صفر/ 121 و122).

5. میازار موری که دانه کش است               که جان دارد و جان شیرین خوش است

(1/ 129/ 1586)

ضبط دشوارتر و اصلیِ این بیت معروف مطابق نسخۀ فلورانس و چند دست نویس دیگر چنین است: «مکش مورکی را که روزی کش است/ که او نیز جان دارد و جان خوش است» (خالقی1/ 120/ 501 و زیرنویس43و44 و نیز، رک: خالقی مطلق1372: 171- 174). مصراع دوم بیت در فراید السلوک شمس سجاسی (تألیف609 ه.ق) نیز به همین صورت است و آنچه در ویرایش آقای جنیدی آمده و در میان عموم هم به شکل ضرب المثل متداول است، وجه ساده تر شده ای است که سعدی در بوستان تضمین کرده (در این باره، رک: خالقی مطلق 1381: 298و299) و ظاهراً در زمان یا مکان زندگی او به این صورت رایج بوده است.

6. بسی برنیامد بر این روزگار                    که رنگ اندر آمد به خرّم بهار

(1/ 321/ 4889)

ضبط مصراع دوم در چند نسخۀ معتبر از جمله فلورانس «که با زاد سرو اندر آمد نهار» است (¬خالقی1/ 265/ 1432 و زیرنویس3 و4) که دشوارتر و طبعاً برتر است.

7. یکی نامه بنوشت از ننگ و آر               بر آن کرده سد گونه رنگ و نگار

(1/ 321/ 4889)

«از ننگ و عار» محرّف «ارتنگ وار: به آراستگیِ کتاب ارژنگ/ ارتنگ مانی» در چند دست نویس است (¬ خالقی1/ 352/ زیرنویس18) و غیر از صورتهای تحریف یا تصحیف شده در نسخه های دیگر از «سد گونه رنگ و نگار» در مصراع دوم هم تأیید می شود.

8. بدانست رستم که بیژن سخن               گشاده ست بر لالۀ سروبن

(2/ 537/ 17112)

«لاله» ضبط واحد نسخۀ بریتانیا/ لندن (675 ه.ق) است که در اینجا معنای روشنی ندارد و اینکه در زیرنویس آن را «لالۀ گوش» معنی کرده اند پذیرفتنی نمی نماید زیرا در شاهنامه و شعر کهن فارسی کاربرد ندارد. وجه برتر،        «سیم رخ سروبن» در دست نویس فلورانس و دو نسخۀ دیگر (¬ خالقی3/ 377/ زیرنویس25) است.

9. ز موبد شنیدم یکی داستان                   که برخواند از گفتۀ باستان

(3/ 485/ 26283)

ضبط «بلبل» را که در یازده نسخه آمده است (خالقی5/ 293/ زیرنویس2) فرو نهاده و «موبد» را برگزیده اند. استدلال این انتخاب هم در زیرنویس چنین است «چنین پیدا است که افزایندگان سخن بلبل پیشین را دوباره آورده اند و گروهی نیز بلبل را همان گوسان دانسته اند بی آنکه هیچ نشان باستانی برای این همانندی آورده باشند». افزون بر اتّفاق غالب دست نویسها بر ضبط «بلبل» به دو نکته هم باید توجّه کرد. اوّل اینکه اگر «بلبل» در این بیت همان پرندۀ معروف باشد نقل داستان از زبان او- به ویژه به دلیل حضور او در مقدّمۀ داستان- غریب نیست و این موضوع (بازآوردن سخن از زبان بلبل) باز در سنّتهای ادبی دیده می شود که شناخته شده ترین شواهد آن دو بیت زیر است:  

   بلبل به زبان پهلوی با گل زرد            فریاد همی کند که می باید خورد

(منسوب به خیّام)

       بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی             می خواند دوش درس مقامات معنوی

(حافظ)

ثانیاً این حدسِ دکتر خالقی مطلق که شاید «بلبل» راوی داستان باشد که از راه منبع منثورِ این روایت در سخن فردوسی راه یافته (رک: خالقی مطلق1372 الف: 28 و45) چندان بی گواه و قرینه نیست و وجود داستان گزاران و شاعرانی با لقب «بلبل» این گمان را تا حدودی تأیید می کند. از جملۀ این «بلبل» ها می توان این موارد را برشمرد: 1.حماسه خوانی ازبکی به نام ارگاش جومن بلبل که شغل نیاکانی آنها حماسه خوانی بوده و پدرش «بلبل» لقب گرفته بوده است. 2.شاعرانی مانند شمس الدین و ملّا اشرفِ بلبل در هندوستان 3. نقّالان و شاعرانی ملقّب به آقا بلبل و خلیفه بلبل در پاکستان 4. داستان گویان ترک و ازبک و صرب با این لقب (رک: قایمی1389: 145 و146)         5. شاهنامه خوانی به نام مولانا فغان الدین اصفهانی با لقب بلبل (رک: نحوی1384: 56) 6. احتمالاً لقب یا صفت بلبل برای رامشگر بزم کیخسرو در بیتی از شاهنامه.24

11. جو بسیار شد گفته ها می  خوریم           به می، جام اندوه را بشکریم

(3/ 517/ 26963)

«جام» ضبط دو نسخه است و نه دست نویس «جان» آورده اند (¬خالقی5/ 349/ زیرنویس8) که با مفهوم سخن تناسب بیشتری دارد و تصویر زیبایی است چون با می «جانِ» اندوه را می شکرند نه «جام» را.

12. بترسد چنین هر کس از پر فسوس            چنین برخروشند چون زخم کوس

(4/ 171/ 33103)

دربارۀ «پر فسوس» در زیرنویس می خوانیم «همۀ نمونه ها «بیم کوس» و «زخم کوس» که پساوا  ندارد». ضبط     دست نویس قاهره (741 ه.ق) «بیم لوس» است (¬خالقی6/ 129/ 12 و زیرنویس7) و «لوس» که واژۀ کهن و صورت دشوارتری است به معنای «ضربه خوردن» است. با این وجه هم قافیۀ بیت درست خواهد بود و هم معنای آن: مردمان هنگام گذشتن از رود به دلیلِ ترس از ضربه خوردن و آسیب دیدن مانند طبل خروش بر می آورند (رک: خالقی مطلق2009: بخش سوم/ 86).

13. غمین گشت و پیراهنش در کشید             یکی آبکش را به بر برکشید

(4/ 263/ 33646)

در زیرنویس نوشته اند «در همۀ نمونه ها چنین آمده است که نادرست می نماید زیرا که آبکش را ببر نمی تواند کشیدن». ضبط درست قافیه های بیت در تصحیح دکتر خالقی مطلق- که مستند بر چند نسخه نیز هست- چنین است: غمی گشت و پیراهنش برکشید / یکی آبکش را به بر درکشید (خالقی6/ 427/ 153) و منظور این است که لنبک پیراهن خویش را درآورد (برکشید) و بر تن آبکش دیگری پوشاند (درکشید).

14. نباید ز بن کشت گاو رهی                       که از مرز بیرون شود فرّهی

(4/ 351/ 36350)

ضبط چهار نسخه «زهی: بارور و زاینده» (¬خالقی6/ 556/ زیرنویس2) و برتر است.

15. به مادر چنین گفت پرمایه گو               کزین پرسش اندر بهانه مرو

(5/ 67/ 40709)

«بهانه» فقط ضبط یک نسخه است و یازده دست نویس «میانه» دارند (¬خالقی7/ 325/ زیرنویس3) که باید به متن برده شود: گو به مادر گفت در پاسخ این پرسش سعی مکن که میانه روی کنی و جانب هر دوی ما (گو و طلخند) را رعایت نمایی.

توضیح بیتهای اصلی

آقای جنیدی گاهی در زیرنویس صفحات دربارۀ لغات، ترکیبات و معانیِ بعضی بیتهای اصلی ویرایش خویش توضیحاتی نوشته اند که در باب مواردی از آنها پیشنهادهایی طرح می شود:

1. برآید به دست تو هوش پدرش             از آن درد گردد پر از کینه سرش

(1/ 76/ 667)

«هوش: مرگ». در این بیت معنای دقیق و درست «هوش»، «جان» است.25

2. گر آهوست بر مرد موی سپید        ترا ریش و سر گشت چون خنگ بید

(1/ 172/ 2278)

«خنگ بید: گونه ای اسپ سپید رنگ». «خنگ» به معنای اسب سپید است و «خنگ بید» یعنی نوعی خار سفید رنگ که شواهدی دیگری نیز در ادب فارسی دارد (رک: دهخدا1377: ذیل خنگ بید).

3. ز پروازش آورد گردان فرود                     چکان خون و وشّی شده آب رود

(1/ 187/ 2540)

نوشته اند «در همۀ نمونه ها «وشّی» آمده است که درست نمی نماید... بگمان من «رنگین» درست است». «وشی»  به معنای «سرخ و رنگین» کاملاً درست و مرادِ مصراع «سرخ/ رنگین شدن آب رود از خون پرندۀ شکار شده» است. همچنین به لحاظ قواعد تصحیح «وشی» که ضبط نسخه هاست در مقایسه با «رنگینِ» پیشنهادی ویراستار گرامی- که البتّه در دست نویسها نیز نیامده- وجه دشوارتر است و اگر سرودۀ اصلی فردوسی «رنگین» بود هیچ کاتب یا    خواننده ای آن را به «وشی» تبدیل نمی کرد.

4. جهان را فزایش ز جفت آفرید               که از یک فزونی نیامد پدید

(1/ 197/ 2718)

 در توضیح بیت می خوانیم «سپندمینو یا نیروی افزاینده که در برابر انگرمینو (اهریمن) نیروی کاهنده کار می کند و جنبش جهان از کوشش این دو نیرو است».منظور از «فزایش جهان» افزوده شدن بر شمار جانداران در جهان و استمرار حیات بر آن و خواست از «جفت» ازدواج و جفت شدن گونۀ مذکّر و مونّث موجودات است و مفهوم بیت به «ازدواج» اشاره دارد: با ازدواج و جفت شدن موجودات است که بر تعداد ساکنان جهان افزوده می شود و زندگانی بر آن ادامه می یابد. هرگز یک جاندار با تجرّد و تنها ماندن نمی تواند بر شمار موجودات بیفزاید.

5. دل روشنم بر تو شد بدگمان                 بگویی مرا تا زهی گر کمان؟

(1/ 205/ 2862)

«نیرویت از خود تست یا از آن دیگری؟ خود بنزد رودابه می آیی؟ یا دیگری ترا بنزد وی می فرستد!». «زه» نماد «راستی» و «کمان» نشان «کژی» است و سیندخت در مصراع دوم می گوید (ای زن) آشکار کن که آمد و شد و رفتار تو از روی حسن نیّت و درست کاری است یا فریب و نیرنگ؟

6. تهمتن فرو ماند اندر شگفت                سناندار، نیزه بدندان گرفت

(1/ 379/ 5800)

«سناندار رستم نیز از شگفتی سر نیزه را بدندان گرفت». چون رستم با نیزه بر کمربند شاه مازندران زده است نیزه در دست خود اوست نه سناندارش از این روی در مصراع دوم «سناندار» را باید صفت «نیزه» دانست/ خواند و فاعل را «تهمتن» گرفت. رستم از شگفتی نیزۀ سناندار (= نوک تیز) خویش را به دندان گرفت.

7. بدانست کآویخت گردآفرید            مر آن را جز از چاره درمان ندید

(1/ 434/ 6775)

«گردآفرید دانست که سهراب دل به گیسوی او آویخته است». در بیت سخنی از «گیسو» نیست و «آویخت» در اینجا فعل لازم به معنای «آویخته (گرفتار) شد» است (رک: ناتل خانلری1369: 69): گردآفرید دانست که (در دست سهراب) گرفتار شده است.

8. همی اشگ بارید بر کوه سیم             دو لاله ز خوشاب شد بر دو نیم

(2/ 125/ 9737)

توضیح مصراع دوم «دو لبِ چون برگ لاله را با دندانهای چون مروارید پر خوشاب پاره کرد». در شاهنامه و شعر فارسی - در حدود آگاهی های نگارنده- «لاله» به استعاره از «لب» به کار نرفته است. در این بیت نیز «لاله» استعاره از گونه های سرخ فریگیس و «خوشاب» قطرات اشک اوست و معنای مصراع دوم چنین است: جاری شدن و امتداد قطرات اشکِ فریگیس دو گونۀ سرخ و لاله مانند او را به دو نیم کرد (خطّ اشکِ زیرِ چشمان انگار که هر بخش صورت را به دو نصف تقسیم کرده است).

9. پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش                 که نخچیر بیند به بالین خویش

(2/ 470/ 15810)

توضیح زیرنویس «پلنگ بجانور زیردست خویش یورش نمی برد». چنین نکته ای از بیت بر نمی آید و منظور این است که اگرپلنگ نتواند نخچیر را بگیرد و صید آسوده و بی پروا در کنار کنام او باشد از خشم بر خود می پیچید. مرادِ رستم از این تمثیل برانگیختن سپاهیان ایران (پلنگان) برای گرفتن و کشتن لکشر توران (نخچیران) است.

10. بدان خرّمی روز هرگز نبود              پی مرد بیراه بر دژ نبود

(3/ 517/ 26958)

معنای مصراع دوم «پای اسفندیار هنوز بدژ گنبدان نرسیده بود». در این بیت اشاره ای به زندانی شدن اسفندیار در گنبذان دژ نیست و منظور رستم آبادانی و اقتدار ایران در عصر جهان پهلوانی خود اوست که دشمنان گمراه بر دژهای ایران (شاید دژ استعاره از مرز سرزمین ایران) راه نداشتند. شاید در پسِ مصراع دوم تعریضی به دورۀ فرمانروایی گشتاسپ و پهلوانی اسفندیار هم باشد که در زمان آنها به نظر تهمتن پی مردمان بی راه بر دژ باز شده است.

قرائتها و املاهای ابیات اصلی

بعضی حرکت گذاری ها و املاهای کلمات و ابیات در این ویرایش بحث برانگیز است. از جمله:

1. ابا تاج و با گنجِ نادیده رنج                   مگر زلفشان دیده رنج شکنج

(1/ 114/ 1296)

قرائت پیشنهادی: ابا تاج و با گنج، نادیده رنج. یعنی: (سروِ یمن) دخترانش را با تاج و گنج روانه کرد، دخترانی که در زندگانی خویش هیچ رنجی ندیده بودند و فقظ زلف آنها رنج شکنج (جعد و تاب) را متحمّل شده بود (اشاره به ناز پروردگی دختران).

2. هیون فرستادهبگزارد پای                     بیامد به نزدیک توران خدای

(1/ 120/ 1387)

املای پیشنهادی: بگذارد پای؛ زیرا مصدر فعل «پای گذاشتن» است.

3. فرستاده بشنید گفتار اوی                    زمین را ببوسید و برکاشت روی

(1/ 124/ 1480)

«برکاشت» به جای «برگاشت» - که صورت متعدّدی «برگشت» است- چه معنایی دارد؟

4. چو بشنید رودابه آن گفت و گوی              برافرُخت و گلنارگون کرد روی

(1/ 183/ 2485)

در زیرنویس آمده است « «برافروخت» را اگر باین آوا که در تهران بر زبان میرود بخوانندش آهنگ سخن در هم میریزد می باید آنرا بآوای خراسانیش خواندن چنان که نوشتم». یکی از ویژگی های وزنیِ شاهنامه و شعر کهن فارسی این است که اگر هجای بلند به دو صامت بینجامد هنگام خواندن و تقظیع بیت، صامت دوم می افتد (در این باره، رک: خالقی مطلق1369: 57 و58) از این روی «برافروخت» را باید با همین املا نوشت ولی هنگام قرائت و تقطیع عروضی بیت «برافروخ» خواند (برافروخ و گلنارگون کرد روی).

5. به بُگماز کوتاه کردند شب                        به یاد سپهبد گشادند لب

(1/ 214/ 3046)

در فرهنگها تلفّظ «بگماز» با فتحه و کسرۀ «ب» آمده است و معلوم نیست که مضموم خواندن آن مستند بر چه مأخذ یا قرینه ای است؟

6. نشان داد موبد به ما، فرّخان                 یکی شاه با فرّ و بخت جوان

(1/ 308/ 4673)

قرائت پیشنهادی: به مافرّخان. چنان که نگارنده در جای دیگر پیشنهاد کرده است احتمالاً «مافرّخان» در این بیت نام مکان و کوتاه شدۀ «ماه فرّخان» است که از روستاهای پیرامون بلوک اصطهبانات فارس و متعلّق به ناحیۀ خیر بوده است و زال به بزرگان می گوید موبد، شاهِ با فرّ و بختی را در ناحیۀ مافرّخان به ما معرّفی کرد (برای آگاهی بیشتر، رک: آیدنلو1389: 82- 86). این نام یک بار دیگر نیز در شاهنامه به کار رفته است.26

7. به می در همی تیغ بازی کند؟                  میان یلان سرفرازی کند؟

(2/ 387/ 14282)

نیازی به پرسشی خواندت بیت نیست و پیشنهاد می شود هر دو مصراع به صورت جملۀ خبری خوانده شود: رُهّام در هنگام می گساری و مستی لاف دلیری و پرخاشخری می زند.

اصلی پنداشتن بیتهای الحاقی

نکتۀ جالب این است که در ویرایش مورد بررسی که غالب بیتهای اصلی شاهنامه برافزوده دانسته شده، گاهی ابیاتی که در تصحیح دکتر خالقی مطلق و همکارانشان الحاقی است و در معدودی از دست نویسها آمده به عنوان سروده های فردوسی معرّفی و در متن با حروف سیاه تر و بزرگ چاپ شده است. برای نمونه:

1. سیاه اندرون باشد و سنگ دل                 که خواهد که موری شود تنگ دل

(1/ 129/ 1587)

این بیت از فردوسی نیست و سرودۀ سعدی در بوستان است که چون پس از بیت تضمین شدۀ معروفِ «مکش مورکی را که روزی کش است...» آمده بعضی کاتبان نسخ شاهنامه آن را هم از فردوسی پنداشته و در دست نویسها افزوده اند (رک: خالقی مطلق1372: 172).  

2. ز گردون بسی سنگ بارید و خشت           پراکنده گشتند ایران به دشت

(1/ 340/ 5171)

این بیت در نسخه بدلهای چاپ دکتر خالقی مطلق در محلّ مربوط نیامده است (¬خالقی2/ 15/ زیرنویسها) و دانسته نیست که چرا و بر پایۀ چه نسخه هایی بیتی اصلی انگاشته شده است.

نشانی برخی دیگر از این گونه ابیات الحاقیِ اصلی دانسته شده در ویرایش آقای جنیدی آورده می شود: 1/106/1115؛ 1/113/1274؛ 1/159/2149؛ 1/163/2171؛ 1/165/2206/؛ 1/188/2557؛ 1/196/2701؛ 1/228/3331؛ 1/231/3387- 3391؛ 1/241و242/3566- 3573؛ 1/320/4867؛ 1/349/5276؛ 1/373/5716؛ 1/403/6217؛ 1/427/6638و6639؛ 1/427/6649 و....

ابیاتِ فوت شده

در تصحیح دکتر خالقی مطلق و همکارانشان بیتهایی هست که در چاپ آقای جنیدی حذف شده و حتّی به عنوان سخنان برافزوده نیز نیامده است. مثلاً:    

     بسی گفت و جوشید و زد داستان           سرانجام هم گشت همداستان

(خالقی1/ 211/ 796)

که جای آن در ویرایش آقای جنیدی (1/ 204/ پس از بیت3580) است.

 یکی داستان زد بر این بر پلنگ                 بدان گه که در جنگ شد تیزچنگ

مرا کارزار است گفت آرزوی                    پدرم از نیا خود همین داشت خوی                                                         

   (خالقی1/ 217و218/ 797و797)

که در چاپ آقای جنیدی باید در (1/ 209/ پس از بیت2940) باشد. چند نمونۀ دیگر هم فقط با ذکر مشخصّات ابیات آورده می شود: خالقی1/ 219/ 813؛ 814 و816 (در ویرایش آقای جنیدی: 1/ 209/ پس از 2956)؛ خالقی1/ 219/ 820 و821 (در جنیدی: 1/ 209/ پس از 2959)؛ خالقی1/ 220/ 836 (جنیدی: 1/ 210/ پس از 2973)؛ خالقی1/ 227/ 937 (در جنیدی: 1/ 215/ پس از 3065)؛ خالقی1/ 258/ 1358 (¬جنیدی1/ 237/ پس از 3502) و....

چند نکتۀ دیگر

در پیشگفتار و متن این ویرایش چند نکتۀ دیگر هم مستلزم یادآوری و تأمّل است:

1. ویراستار ارجمند املای برخی واژه ها را به استناد ریشۀ ایرانی آنها- به اعتقاد خودشان- تغییر داده اند (مانند: لئل به جای لعل، جیهون به جای جیحون، زئفران به جای زعفران، هجله به جای حجله، تبل به جای طبل، اروس به جای عروس و...) (رک: صص64- 71 پیشگفتار).  به نظر ایشان «آن کسان که چنین واژه ها را به گونۀ تازی نوشته اند همگان پچین بردار[کاتب[ بوده اند و از روی ناآگاهی چنین کرده اند» (ص63 پیشگفتار). پرسش این است که آیا در هزار سال تاریخ کتابت و نسخه نویسیِ ایران همۀ کاتبان از اسدی توسیِ شاعر و لغت شناس- که الابنیه عن حقایق الادویه به خطّ اوست- تا دیگران، همه ناآگاه و کم سواد بوده اند و امروزه به یکباره باید سنّت هزار سالۀ رسم الخطّ فارسی را دگرگون کرد؟

2. در (ص260، زیرنویس1) نام کتاب تئودور نولدکه به سهو حماسه سرایی در ایران آمده است که درست آن حماسۀ ملّی ایران است. 

3. بیتهای (1/ 241 و242/ 3566- 3573) بار دیگر به عینه در (1/ 250 و 251/ 3720- 3726) تکرار شده است.

4. در چند مورد نام شماری از پژوهشگران و استادان فرهنگ ایران با طعن و تعریض آورده شده است (رک: صص17، 64 (زیرنویس1) و 263 پیشگفتار) که به هیچ روی درست و پذیرفتنی نیست و نباید نقدِ نظر- ولو نادرستِ- محقّقی را دست آویز گواژه زنی و زشت گویی علیه او قرار داد. انصافاً آیا رواست شادروان استاد مینوی را پس از آن همه خدمات به تاریخ، فرهنگ و ادبیّات ایران «گویندۀ بلند بانگ خود پرست» نامید و نولدکه را »انیرانیِ دشمنِ فرهنگ ایران» ؟!  

ملاحظات روش شناختی و نتیجه گیری

همان گونه که در مقدّمۀ مقاله گفته شد ویراستار گرامیِ چاپ جدیدِ شاهنامه به مهم ترین و اصلی ترین لازمۀ فنّ تصحیح که توجّه کامل و دقیق به همۀ نسخه های معتبرِ حماسۀ ملّی ایران و مقابلۀ آنها با یکدیگر برای عرضۀ متنی مستند است، عنایت لازم را نداشته و به معیارهای جانبی/ فرعی توجّه کرده اند و این، بزرگترین ایرادِ روش شناختیِ ویرایش ایشان است. البتّه آقای جنیدی در پیشگفتار متن به کوتاهی اشاره کرده اند که یکی از دوستانشان (دکتر یدالله بابایی در اصفهان) دست نویس ناقصی از شاهنامه را- که از داستان نبرد بیژن و هومان به بعد را شامل است- در اختیارشان نهاده اند که در ویرایش با نام شاهنامۀ سپاهان از آن بهره گرفته اند (رک: ص39 پیشگفتار). از این نسخه فقط تصویر برگ نخست در پیشگفتار (ص55) چاپ شده و باز برخلاف اصول علمیِ تصحیح معرّفی جامع و روشنی از آن به دست داده نشده است.27 ایشان حتّی ننوشته اند که نسخۀ سپاهان انجامه/ ترقیمه دارد یا نه؟ و اگر در آخرین برگ آن تاریخ استنساخ و نام کاتب نوشته شده، زمان کتابتش چه هنگامی است؟ از این روی خوانندۀ ویرایش آقای جنیدی هیچ اطّلاعی دربارۀ چند و چونِ دست نویسِ مورد استفادۀ ایشان و میزان اعتبار آن در نسخه شناسیِ شاهنامه ندارد ضمن اینکه استنادِ صِرف بر یک دست نویس- با هر درجه از قدمت و اصالت- و نادیده گرفتن ضبطهای فراوانِ نسخ معتبر دیگر و منابع فرعی تصحیح شاهنامه، شیوۀ درستی در ویرایش این متن نیست.

اصل بدیهیِ دیگر در تصحیح هر متن ادبی، توجّه به سبک عمومیِ آثارِ هم روزگار و نیز پیش و پس از آن اثر و تدقیق در سبک شخصی شاعر یا نویسندۀ متن برای رسیدن به پاره ای ضوابط و ویژگی هاست ولی متأسّفانه ویراستار محترم در این کار سبک شناسیِ شعر فارسی و خصوصیّات سبک خراسانی را تقریباً به کلّی نادیده       گرفته اند در صورتی که بسیاری از ایرادها و ابهامهای ایشان دربارۀ کاربردهای لغوی، نحوی و بلاغی شاهنامه از راه دقّت در قواعد و استعمالهای ادب فارسی، رفع و روشن می شود.

در همین زمینه و به لحاظ روش کار، نقصان دیگرِ این ویرایش عدم مراجعه یا ارجاعِ ویراستار ارجمند به پژوهشهای متعدّدِ پیشین دربارۀ مسائل متنی و واژگانیِ شاهنامه است که برخی از دشواری های این متن را گشوده و نکات مهمّی را معلوم کرده است. اگر ایشان به این تحقیقات توجّه می کردند از شمار مبهمات، پرسشها و          خرده گیری هایشان بسیار کاسته می شد. در هر حال ویرایش تازۀ شاهنامه به رغم کوششهای سی ساله و پر احساسِ ویراستارِ علاقه مند آن، کاری است کاملاً ذوقی و از نظر اصول علمیِ تصحیح متون متأسّفانه اعتباری ندارد و نباید مبنای هیچ گونه پژوهش و داوری دربارۀ فردوسی و شاهنامه قرار گیرد.

 

یادداشتها

 

  1. رک: حیدری، علی رضا؛ «معرّفی کتاب شاهنامۀ فردوسی ویرایش فریدون جنیدی»، فصلنامۀ فرهنگ مردم، سال نهم، شمارۀ 35 و36، پاییز و زمستان1389، صص259- 261؛ خطیبی، ابوالفضل؛ «ویرایش خلّاق شاهنامه»، نشر دانش، سال بیست و سوم، شمارۀ اوّل (پیاپی116)، مهر و آبان1388، صص58- 61؛ صالحی، مینا؛ «ویرایشی جدید از شاهنامۀ فردوسی»، کتاب ماه ادبیّات، سال سوم، شمارۀ 30 (پیاپی144)، مهر1388، صص64- 69؛ غفّاری جاهد، مریم؛ «شاهنامه ای دیگر»، همان جا، صص54- 63.
  2. برای دیدن مجموع آگاهی های موجود دربارۀ وی، رک: خالقی مطلق، جلال؛ «ابومنصور محمّد بن عبدالرزّاق»، دانشنامۀ زبان و ادب فارسی، به سرپرستی اسماعیل سعادت، تهران؛ فرهنگستان زبان و ادب فارسی1384، ج1، صص182- 184؛ خطیبی، ابوالفضل؛ «ابومنصور محمّد بن عبدالرزّاق»، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی1373، ج6، صص290- 293.
  3. مانند:  ستم، نامۀ عزل شاهان بود / چو درد دل بی گناهان بود (6/ 137/ 49)
  4. رک: آیدنلو، سجّاد؛ «استاد مینوی و متن شناسی شاهنامه (با یادداشتهایی دربارۀ تصحیح داستان سیاوش) »، آینۀ میراث، سال پنجم، شمارۀ چهارم (پیاپی39)، زمستان1386، صص103- 114.
  5. این نکته دربارۀ واژه های اوستا و زند نیز در شاهنامه صادق است که نوشته اند «اگر در گفتارهای پیش از اشکانیان نام «اوستا» بهمین گونه بیاید در سخن افزوده است» (ص234).
  6. برای ملاحظۀ شماری از مهم ترین علل دستبرد در نسخه های شاهنامه و حذف و افزودگی و تغییر در کلمات و ابیات، رک: قریب، مهدی؛ «مقدّمه ای بر شاهنامۀ فردوسی»، بازخوانی شاهنامه، تهران، توس1369، صص81- 83.
  7. زرین یا سیمین بودنِ این ترنج و پر بودن آن از مشک و عنبر از توصیف درخت تزیینیِ بزمگاه کیخسرو در داستان بیژن و منیژه استنباط می شود که:

                                 همه بار زرّین ترنج و بهی                               میان ترنج و بهی را تهی

 بدوی اندرون مشک سوده به می      همه سُفته پیکرش برسان نی

   که را شاه بر گاه بنشاندی       بر او باد از آن مشک بفشاندی

(خالقی3/ 360 و361/ 758- 760)

8.  سکندر بیامد ترنجی به دست                ز ایوان سالار چین نیم مست

(خالقی6/ 108/ 1599)

 به شادی بر آن تخت زرّین نشست            ز کافور و عنبر ترنجی به دست

(نظامی1378: 1109/ 35)

    بر اورنگ شاهنشهی برنشست           گرفته معنبر ترنجی به دست

(همان: 1044/ 100)

  1. برای آشنایی با این دیدگاه و دیدن نظریّاتِ مربوط، رک: پژوم شریعتی، پرویز؛ داستان آفرینش و تاریخ پیشدادی و کیانی در باورهای کهن ایرانی، تهران، هونام1378؛ جنیدی، فریدون؛ زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایۀ گفتارهای ایرانی، تهران، بنیاد نیشابور، چاپ دوم1374.
  2. رک: آیدنلو، سجّاد؛ دفتر خسروان (برگزیدۀ شاهنامۀ فردوسی)، تهران، سخن (زیر چاپ)، بخش «شاهنامه و تاریخ» در مقدّمه.
  3. اعداد به ترتیب از راست، شمارۀ جلد، صفحه و بیت در ویرایش آقای جنیدی است.
  4. مانند: علی او را به من سپردش.
  5. به تخت کیی برنشست آزتان / چرا شد چنین دیو انبازتان؟

(جنیدی1/ 123/ 1471)

  1. مانند:           به هر برزن آواز خنیاگران /  به هر گوشه ای دستبند سران

 (اسدی1317: 235/ 71)

    زنان بسیلا چو سرو بلند           گرفته همه حلقۀ دستبند

(ایرانشان بن ابی الخیر1377: 351/ 3804)

   سخن چون بگفتند با شاه چند                  گرفتند بر گرد دد دستبند

(همای نامه1383: 74/ 1808)

15. معروف ترین نمونۀ آن این بیت حافظ است:

صلاح کار کجا و من خراب کجا     ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

16. خدایگانا پامس به شهر بیگانه              فزون [از این ] نتوانم نشست دستوری

17. بکردند همیدون ز کاغذ کلاه          سیه همچو قطران و آن دل سیاه

    ... نهاد آن کله لعتنی بر سرش           فرو داشت در پیش آن لشکرش

(ربیع1389: 192/ 4260 و 4262)

18. برای دیدن شاهدی دیگر از وقایع اتّفاقیّه، رک: افشار، ایرج؛ کاغذ در زندگی و فرهنگ ایرانی، تهران، مرکز پژوهشی میراث مکتوب1390، ص77.

19. سیه چشم و گیسوفش و مُشک دم                  پری پوی  و آهو تک و گور سم

(اسدی1317: 61/ 3)

     سیه چشم و گیسوبش و مه جبین              پری پوی و دریابُر و کُه سُرین

(خواجوی کرمانی1370: 29)

20. دربارۀ این لغت همچنین، رک: تبریزی، محمّدحسین بن خلف؛ برهان قاطع، به اهتمام دکتر محمّد معین، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم1363، ج3، ص1083، زیرنویس3؛ صادقی، علی اشرف؛ «یک معنی ناشناختۀ «پهلوی» در زبان فارسی»، فرهنگ نویسی، جلد سوم (پیاپی3)، بهمن1389، ص11.

21. دربارۀ منبع، سابقه و رواجِ هفت خان اسفندیار همچنین، رک: خالقی مطلق، جلال؛ «هفتخان اسفندیار»، فردوسی و        شاهنامه سرایی(برگزیده مقالات دانشنامۀ زبان و ادب فارسی)، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی1390، ص895.

22. جز از رسم شاهان نراند همی           همه دفتر دمنه خواند همی

(خالقی8/ 9/ 69)

23. سه پاس تو گوش است و چشم و زبان           کزین سه رسد نیک و بد بی گمان

(جنیدی1/ 15/ 28)

24. می آورد و رامشگران را بخواند              از آواز بلبل همی خیره ماند

(خالقی3/ 18/ 260)

25. مانند این نمونه ها:

   که این اهرمن را به دست تو هوش        برآید به فرمان یزدان بکوش

(خالقی4/ 43/ 659)

      دو پور تو نوش آذر و مهرنوش           به زاری به سگزی سپردند هوش

(خالقی5/ 384/ 1103)

26. منم زین بزرگان فریدون نژاد                ز مافرّخان تا بیامد قباد

(خالقی4/ 357/ 2901)

27. برای دیدن نمونه ای از شیوۀ درستِ معرّفی نسخه ها در تصحیح متن، رک: خالقی مطلق، جلال؛ گفتاری در شیوۀ تصحیح شاهنامه و معرّفی دستنویسها (ضمیمۀ دفتر یکم شاهنامه)، تهران، روزبهان1369.

 

 

منابع

  1.  آذرنوش، آذرتاش (1383)؛ «بنداری»، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج12، صص577- 581.
  2. آیدنلو، سجّاد (1388)؛ «ترنج بویا و به زرین (تأمّلی بر یک آیین ایرانی در شاهنامه) »، از اسطوره تا حماسه (هفت گفتار در شاهنامه پژوهی)، با مقدّمۀ دکتر محمّدامین ریاحی، تهران، سخن، صص209- 221.
  3. _______ (1388 الف)؛ «فرضیّه ای دربارۀ مادر سیاوش»، از اسطوره تا تاریخ، همان، صص63- 87.
  4. _______ (1388 ب)؛ «هفت خان پهلوان»، نشریّۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه شهید باهنر کرمان (زبان و ادب)، دورۀ جدید، شمارۀ 26 (پیاپی23)، زمستان، صص1- 27.
  5. _______ (1388 ج)؛ «شیده واژه ای نادر در شاهنامه»، فرهنگ نویسی (ویژه نامۀ نامۀ فرهنگستان)، شمارۀ 2، مهر، صص89- 99.
  6. _______ (1389)؛ «مافرّخان نام مکانی در شاهنامه»، نامۀ فرهنگستان، دورۀ یازدهم، شمارۀ دوم (پیاپی42)، تابستان، صص82- 86.
  7. اسدی، ابونصر (1317)؛ گرشاسپ نامه، تصحیح حبیب یغمایی، تهران، بروخیم.
  8. ________ (1365)؛ لغت فرس، تصحیح و تحشیۀ دکتر فتح الله مجتبایی و دکتر علی اشرف صادقی، تهران، خوارزمی.
  9. امیر معزّی (1385)؛ کلیّات دیوان، تصحیح محمّدرضا قنبری، تهران، زوّار.
  10. انوری، حسن (1382)؛ فرهنگ بزرگ سخن، تهران، سخن، چاپ دوم.
  11. ایرانشان بن ابی الخیر (1377)؛ کوش نامه، تصحیح دکتر جلال متینی، تهران، علمی.
  12. ایرانشاه بن ابی الخیر (1370)؛ بهمن نامه، ویراستۀ دکتر رحیم عفیفی، تهران؛ علمی و فرهنگی.
  13. ایونس، ورونیکا (1373)؛ اساطیر هند، ترجمۀ باجلان فرّخی، تهران، اساطیر.
  14. بهار، محمّدتقی (1375)؛ سبک شناسی، تهران، امیرکبیر، چاپ هشتم.
  15. پرتوی آملی، مهدی (1385)؛ ریشه های تاریخی امثال و حکم، تهران، سنایی، چاپ پنجم.
  16. پیرنیا، حسن (1377)؛ عصر اساطیری تاریخ ایران، ویرایش سیروس ایزدی، تهران، هیرمند.
  17. تبریزی، محمّدحسین بن خلف (1363)؛ برهان قاطع، به اهتمام و حواشی دکتر محمّد معین، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم.
  18. تفضّلی، احمد (1374)؛ «کمر هفت چشمه»، ایران شناسی، سال هفتم، شمارۀ 3، پاییز، صص494- 499.
  19. ثعالبی، حسین بن محمّد (1372)؛ شاهنامۀ کهن (پارسی تاریخ غررالسیر)، پارسی گردان سیّد محمّد روحانی، مشهد، دانشگاه فردوسی.
  20. چرمگی عمرانی، مرتضی (1389)؛ «بازخوانی مصراعی از شاهنامه (هَم یا هُم) »، جستارهای ادبی، سال چهل و سوم، شمارۀ اوّل (پیاپی168)، بهار، صص135- 146.
  21. حجّتی، حمیده (1376)؛ «اندام عاشق و معشوق در ادب فارسی»، فرهنگنامۀ ادبی فارسی (دانشنامۀ ادب فارسی 2)، به سرپرستی حسن انوشه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، صص134- 162.
  22. حمیدیان، سعید (1387)؛ «سخنی در چگونگی خوانش قافیه (در الحاق به ضمیر و شناسۀ پیوسته) »، شاخه های شوق (یادگارنامۀ بهاالدین خرّمشاهی)، به کوشش علی دهباشی، تهران، قطره و شهاب، صص1207- 1224.
  23. خالقی مطلق، جلال (1369)؛ «پیرامون وزن شاهنامه»، ایران شناسی، سال دوم، شمارۀ 1، بهار، صص48- 63.
  24. ___________ (1372)؛ «نفوذ بوستان در برخی دستنویسهای شاهنامه»، گل رنجهای کهن، به کوشش علی دهباشی، تهران، مرکز، صص171- 174.
  25. ___________ (1372 الف)؛ «حماسه سرای باستان»، گل رنجهای کهن، همانف صص19- 51.
  26.  ___________ (1381)؛ «اهمیّت و خطر مآخذ جنبی در تصحیح شاهنامه»، سخنهای دیرینه، به کوشش علی دهباشی، تهران، افکار، صص285- 312.
  27. ___________ (1386- 1387)؛ «دستنویس نویافته از شاهنامه»، نامۀ بهارستان، سال هشتم و نهم، دفتر13- 14، صص209- 278.
  28. ___________ (1388)؛ «زریر»، دانشنامۀ زبان و ادب فارسی، به سرپرستی اسماعیل سعادت، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ج3، صص523- 525.
  29. ___________ (2009)؛ یادداشتهای شاهنامه، با همکاری دکتر محمود امیدسالار و ابوالفضل خطیبی، نیویورک، بنیاد میراث ایران، بخش سوم و چهارم.
  30. خطیبی، ابوالفضل (1388)؛ «شاهنامه و فرهنگ نویسی»، فرهنگ نویسی، شمارۀ 2، مهر، صص40- 63.
  31. __________ (1388 الف)؛ «بادپایان هِخته زَهار»، جشن نامۀ استاد عبدالمحمّد آیتی، زیر نظر دکتر غلامعلی حدّاد عادل، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، صص135- 152.
  32. خواجوی کرمانی، کمال الدین (1370)؛ همای و همایون، تصحیح کمال عینی، تهران، موسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
  33. دانشور، سیمین (1389)؛ علم الجمال و جمال در ادب فارسی، بازنگری و تدوین مسعود جعفری، تهران، قطره.
  34. دبیرسیاقی، سیّد محمّد (1357)؛ «پرواز- پتواز»، شاهنامه شناسی، تهران، بنیاد شاهنامه، صص152- 164.
  35. ____________ (1370)؛ «پدید آمد از فرّ او کان زر»، آینده، سال هفدهم، شمارۀ 670، آذر- اسفند، صص671- 674.
  36. ____________ (1383)؛ زندگی نامۀ فردوسی و سرگذشت شاهنامه، تهران، قطره.
  37. دهخدا، علی اکبر (1377)؛ لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورۀ جدید.
  38. دینوری، ابوحنیفه (1384)؛ اخبارالطوال، ترجمۀ دکتر محمود مهدوی دامغانی، تهران، نی، چاپ ششم.
  39. ذاکرالحسینی، محسن (1377)؛ «پساوندان شاهنامه»، ناموارۀ دکتر محمود افشار، گردآوری ایرج افشار با همکاری محمّدرسول دریاگشت، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ج 10، صص5987- 6018.
  40. رابی، جولیان (1387)؛ ابزار آلات جنگ، مترجم غلامحسین علی مازندرانی، تهران، کارنگ.
  41. ربیع (1389)؛ علی نامه، تصحیح رضا بیات و ابوالفضل غلامی، تهران، مرکز پژوهشی میراث مکتوب.
  42. رضی، هاشم (1381)؛ دانشنامۀ ایران باستان، تهران، سخن.
  43. رواقی، علی (1381)؛ ذیل فرهنگهای فارسی، با همکاری مریم میرشمسی، تهران، هرمس.
  44. روزنبرگ، دونا (1379)؛ اساطیر جهان (داستانها و حماسه ها)، ترجمۀ عبدالحسین شریفیان، تهران، اساطیر.
  45. زرین کوب، عبدالحسین (1370)؛ «عارف و عامی در رقص و سماع»، قافله سالار سخن خانلری (مجموعه مقالات به یاد دکتر پرویز ناتل خانلری)، به کوشش سایه سعیدی، تهران، البرز، صص161- 181.
  46. سرکاراتی، بهمن (1378)؛ «بنیان اساطیری حماسۀ ملّی ایران»، سایه های شکار شده، تهران، قطره، صص71- 112.
  47. __________ (1378 الف)؛ «پری (تحقیقی در حاشیۀ اسطوره شناسی تطبیقی) »، سایه های شکار شده، همان، صص1- 25.
  48. شاپور شهبازی، ع (1379)؛ «ظفرنامۀ حمدالله مستوفی»، نشر دانش، سال هفدهم، شمارۀ دوم (پیاپی93)، تابستان، صص72- 74.
  49. شامبیاتی، داریوش (1375)؛ فرهنگ لغات و ترکیبات شاهنامه، تهران، آران.
  50. شاهمرادی، بیژن (1365)، «کلاه در فرهنگ بختیاری»، چیستا، سال سوم، شمارۀ 26، فروردین، صص516- 521.
  51. شفیعی کدکنی، محمّدرضا (1387)، در اقلیم روشنایی، تهران، آگه، چاپ چهارم.
  52. شیرانی، حافظ محمود خان (1374)؛ «نقد ادبی بر مقدّمۀ قدیم شاهنامه»، در شناخت فردوسی، ترجمۀ دکتر شاهد چوهدری، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ دوم، صص315- 318.
  53. صدیقیان، مهین دخت (1375)؛ فرهنگ اساطیری- حماسی ایران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
  54. _____________ (1383)؛ ویژگی های نحوی زبان فارسی در نثر قرن پنجم و ششم هجری، زیر نظر دکتر پرویز ناتل خانلری، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
  55. طاووسی، محمود و دیگران (1387)؛ ترکیب در شاهنامۀ فردوسی، شیراز، نوید شیراز.
  56. طرسوسی، ابوطاهر (1374)؛ داراب نامه، به کوشش دکتر ذبیح الله صفا، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ سوم.
  57. غفّاری جاهد، مریم (1388)؛ «شاهنامه ای دیگر»، کتاب ماه ادبیّات، سال سوم، شمارۀ 30 (پیاپی144)، مهر، صص54- 63.
  58. فرامرزنامه (1382)؛ اثر سراینده ای ناشناس، به کوشش دکتر مجید سرمدی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.
  59. فردوسی، ابوالقاسم (1379)؛ شاهنامه، تصحیح مصطفی جیحونی، اصفهان، شاهنامه پژوهی.
  60. ___________ (1384)؛ شاهنامه (چاپ عکسی از روی نسخۀ خطّی کتابخانۀ بریتانیا به شمارۀ Add 21, 103 مشهور به شاهنامۀ لندن)، نسخه برگردانان: ایرج افشار و محمود امیدسالار، تهران، طلایه.
  61. ___________ (1386)؛ شاهنامه، به کوشش دکتر جلال خالقی مطلق، دفتر ششم با همکاری دکتر محمود امیدسالار و دفتر هفتم با همکاری ابوالفضل خطیبی، تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی.
  62. ___________ (1387)؛ شاهنامه، ویرایش فریدون جنیدی، تهران، بنیاد نیشابور.
  63. فرهنگ فارسی مدرسۀ سپهسالار (1380)؛ منسوب به قطران ، تصحیح دکتر علی اشرف صادقی، تهران، سخن.
  64. فریزر، جیمز جرج (1383)؛ شاخۀ زرین (پژوهشی در جادو و دین)، ترجمۀ کاظم فیروزمند، تهران، آگاه.
  65. فضیلت، محمود (1387)؛ «تأمّلات تاریخی در وزن و قافیۀ شعر فارسی»، مجلّۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 59، پیاپی186، تابستان، صص161- 178.
  66. قاسمی حسینی گنابادی (1387)؛ شاه اسماعیل نامه، تصحیح جعفرشجاع کیهانی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
  67. قایمی، فرزاد (1389)؛ شاهنامه سرایی و سنّتهای ادبی و فرهنگی در ایران باستان، مشهد، آهنگ قلم.
  68. قزوینی، محمّد (1362)؛ «مقدّمۀ قدیم شاهنامه»، هزارۀ فردوسی، تهران، دنیای کتاب، صص151- 176.
  69. قطران (1362)؛ دیوان (از روی نسخۀ محمّد نخجوانی)، تهران، ققنوس.
  70. قوّاس غزنوی، فخرالدین مبارکشاه (1353)؛ فرهنگ قوّاس، به اهتمام نذیر احمد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
  71. قوام فاروقی، ابراهیم (1386)؛ شرفنامۀ مَنیَری، تصحیح دکتر حکیمه دبیران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
  72. کریستن سن، آرتور (1372)؛ « فردوسی و حماسۀ ملّی ایران»، ترجمۀ سیروس ذکا، هستی، بهار، صص128- 141.
  73. ____________ (1384)؛ ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی، ویراستار دکتر حسن رضایی باغ بیدی، تهران، صدای معاصر، چاپ چهارم.
  74. ____________ (1386)؛ نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایرانیان، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضّلی، تهران، چشمه، چاپ سوم.
  75. کمپبل، جوزف (1385)؛ قهرمان هزار چهره، برگردان شادی خسروپناه، مشهد، گل آفتاب گردان.
  76. محجوب، محمّدجعفر (بی تا)؛ سبک خراسانی در شعر فارسی، تهران، جامی و فردوس.
  77. محیط طباطبایی، محمّد (1369)؛ «ابومنصور محمّد بانی نظم شاهنامه»، فردوسی و شاهنامه، تهران، امیرکبیر، صص213- 223.
  78. مستوفی، حمدالله (1380)؛ ظفرنامه، تصحیح مهدی مداینی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ج1         (قسم الاسلامیّه، احوال رسول الله).
  79. مسعود سعد (1364)؛ دیوان، تصحیح دکتر مهدی نوریان، اصفهان، کمال.
  80. مقدسی، مطهّر بن طاهر (1374)؛ آفرینش و تاریخ، ترجمه و تعلیقات دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران، آگه.
  81. ناتل خانلری، پرویز (1369)؛ «آویخت»، هفتاد سخن (از گوشه و کنار ادبیّات فارسی)، تهران، توس، ج2، ص69.
  82. نجمی، ناصر (1368)؛ دارالخلافۀ تهران در یک صد سال پیش، تهران، ارغوان.
  83. نحوی، اکبر (1384)؛ «نگاهی به روشهای ارجاع به منابع در شاهنامه»، نامۀ فرهنگستان، دورۀ هفتم، شمارۀ چهارم (پیاپی28)، اسفند، صص32- 64.
  84. نظامی، جمال الدین (1378)؛ کلیّات (مطابق نسخۀ تصحیح شدۀ وحید دستگردی)، تهران، علم، چاپ سوم.
  85. نوریان، مهدی (1385)؛ «سراپرده زد بر لب جویبار»، شاهنامه پژوهی، با نظارت دکتر محمّدرضا راشد محصّل، مشهد، فرهنگسرای فردوسی، دفتر نخست، صص281- 287.
  86. نوشین، عبدالحسین (1373)؛ سخنی چند دربارۀ شاهنامه، به کوشش م. گودرز، تهران، اساطیر، چاپ دوم.
  87. ولف، فریتس (1377)؛ فرهنگ شاهنامه، تهران، اساطیر.
  88. هارپر، پرودنس او (1369)؛ «گرز گاوسر در ایران پیش از اسلام»، ترجمۀ امید ملّاک بهبهانی، فرهنگ، کتاب هفتم، پاییز، صص381- 402.
  89. همای نامه (1383)؛ تصحیح محمّد روشن، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.
  90. یارشاطر، احسان (1383)؛ «تاریخ ملّی ایران»، تاریخ ایران (پژوهش دانشگاه کمبریج)، گردآورنده احسان یارشاطر، ترجمۀ حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم، ج3/ 1، صص471- 587.
  91. یشت ها (1377)، تفسیر و تألیف ابراهیم پورداوود، تهران، اساطیر.

  

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

12 اردیبهشت روز معلم سالگرد شهادت دکتر ابوالحسن خانعلی

برای اکرم عزیز

پیرار سال بود که اکرم، هم‌کار عزیزم، به دفتر آمد و به مناسبت روز جهانی معلم (5 اکتبر) هدیه‌ای به‌یادماندنی به من داد. از نام‌گذاری روز 5 اکتبر به نام روز معلم خبر نداشتم و وقتی حرف از روز معلم خودمان (12 اردیبهشت) شد، دیدم که هیچ‌یک از هم‌کاران از اصل ماجرای 12 اردیبهشت خبر ندارند و همه‌شان گمان می‌کنند که این روز را پس از شهادت استاد مطهری و به احترام او نام‌گذاری کرده‌اند. البته جوان‌اند و از وقتی چشم باز کرده‌اند روز معلم را با نام مطهری همراه دیده‌اند. اما ماجرای واقعی این است:

در 1340، در طی دوران نخست‌وزیری جعفر شریف‌امامی، دولت‌مردی که به دین‌داری مشهور بود و می‌گفتند نمازش ترک نمی‌شود و البته رئیس لژ فراماسونری هم بود، معلمان ایران با تشکیل جامعه‌ی مهرگان، در پی اعتصاباتی با هدف افزایش حقوقشان، در روز 12 اردیبهشت 1340، در میدان بهارستان تحصن کردند و مأموران کلانتری از آتش‌نشانی خواستند که روی اعتصاب‌کنندگان آب بپاشند. چنان که از زبان یکی از دولتمردان امروز شنیدم، دکتر ابوالحسن خانعلی، دانش‌آموخته‌ی 29ساله‌ی رشته‌ی معقول و منقول (بعدها: فلسفه) روی ماشین آب‌پاش می‌رود و شلنگ را از دست مأمور می‌گیرد و نمی‌گذارد که بیش از این روی جمعیت آب بپاشند. مأموران کلانتری که دیدند با پاشیدن آب و زدن باتوم کاری از پیش نمی‌برند، برای ترساندن معلمان، تیراندازی هوایی کردند. و رئیس کلانتری، سرگرد ناصر شهرستانی، که لابد مقام خطیر خود را در خطر می‌دید، به‌سوی دکتر خانعلی، بر بالای ماشین آب‌پاش، شلیک کرد و گلوله‌اش به سر او اصابت کرد و به شهادتش رساند.

شش روز پس از شهادت دکتر خانعلی، دولت شریف‌امامی استعفا کرد و علی امینی به نخست‌وزیری تعیین شد و محمد درخشش وزیر فرهنگ شد و رفته‌رفته به حقوق معلمان توجه کردند. در اجتماع بزرگ معلمان در 18 اردیبهشت همان سال 1340، معلمان با صدور قطعنامه‌ای روز 12 اردیبهشت را به یادبود اعتصاب موفقیت‌آمیز معلمان و شهادت دکتر ابوالحسن خانعلی روز معلم اعلام کردند و مقرر شد که در این روز همه‌ساله همه‌ی مدارس و مؤسسات فرهنگی در سراسر کشور تعطیل شود و مراسم خاصی را معلمان اجرا کنند.

اگر به جزئیات جریان آن روز علاقه دارید به اینجا مراجعه کنید. بنابراین، نام‌گذاری روز معلم سال‌ها پیش از شهادت استاد مطهری بود و این روز را به احترام دکتر خانعلی روز معلم نام نهادند. یادم هست که 12 اردیبهشت 1358 بود که معلم درس تاریخ ما، آقای آزما، سر کلاس آمد ــ سوم راه‌نمایی بودم ــ گفت: «روز معلم را به شما تبریک می‌گویم، ولی دیشب اتفاق بدی افتاد: آقای مطهری را ترور کردند». بله، شما در همه‌ی منابع روز شهادت مطهری را 11 اردیبهشت می‌یابید، ولی فردای آن روز چون روز معلم بود، دوست‌تر داشتند که سالگرد او با روز معلم همراه باشد.

* * *

مطهری استاد دانشکده‌ی الهیات بود و یادم هست که کتاب داستان راستان او، از کتاب‌های موردعلاقه‌ی کودکی‌ام بود، همان کتابی که در نظام گذشته هم به آن توجه شد و در 1339 برنده‌ی جایزه‌ی سلطنتی کتاب شد. اما شوربختانه گاهی می‌شنوم که از مطهری نقل می‌کنند که درباره‌ی چهارشنبه‌سوری گفته که این کار کار ِ خرهاست و کار احمقانه‌ای است که آدم از روی آتش بپرد. ولی همان‌ها که این حرف را از او نقل می‌کنند این ماجرا را به یاد ندارند یا نمی‌خواهند به یاد بیاورند که مطهری کسی بود که نگذاشت استاد خانلری، مرد بی‌بدیل فرهنگ این سرزمین، را اعدام کنند. ماجرا این بود که در پی اعتراضات طلاب در قم، در 1342، دکتر خانلری، وزیر فرهنگ وقت، در جلسه‌ی هیئت دولت از سرکوب این اعتراضات پشتیبانی می‌کند و متن این صورت‌جلسه سال‌ها بعد، پس از انقلاب 57، به دست حکومتی می‌افتد که خود را ادامه‌ی اعتراضات سال 42 می‌دانست و معلوم بود که کیفر ِ کسانی چون خانلری چه می‌توانست باشد. اما مطهری با اعدام دکتر خانلری به‌شدت مخالفت کرد و نگذاشت که استاد را اعدام کنند با این استدلال که زمانی که هیچ حرکت اسلام‌خواهانه‌ای نبود، استاد خانلری در انتشار کتاب‌های دینی و ترجمه‌های قرآن کوشیده بود.

* * *

حالا نه خانعلی و نه درخشش و نه خانلری و نه مطهری مانده‌اند... ولی روز معلم مانده است و این روز، چه 12 اردیبهشت خودمان باشد و چه 5 اکتبر جهانیان، برایمان خجسته است. به حرمت این روز، دست همه‌ی معلمان بااخلاق و فرهیخته و ایران‌دوست را می‌بوسم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

علی قاسم‌نژاد (2) نوشته‌ی فرانک جمشیدی

دقیقاً دو هفته‌ی پیش بود که با خواهرزاده‌ام ـ آناهیتا ـ صحبت می‌کردم و به سببی که خواهم گفت یادی از علی قاسم‌نژاد کردم. آناهیتا 14 سال دارد و در سنی است که خواه‌ناخواه با تجربه‌ای به نام دوست پسر مواجه است. او از من خواست که نظرم را در این‌خصوص به او بگویم و من نه‌فقط او را برای برانگیخته‌شدن احساسات و هیجاناتی از این دست سرزنش نکردم، بلکه به او اطمینان دادم که تغییرات حسی و هیجانی‌اش کاملاً منطبق با دوره‌ی رشد روانی ـ جنسی اوست و این نباید هرگز موجب نگرانی‌اش شود. اما در میان همه‌ی مطالبی که با او در میان گذاشتم، ضرورت مدیریت عواطف و احساسات، برجسته‌تر می‌نمود. به او گفتم: متأسفانه در فرهنگ ما کم‌تر آموخته می‌شود که چگونه در نقش دختری و یا پسری روابط خود را با هم‌جنسان/ دگرجنسان خود به‌درستی و راستی تنظیم کنیم. به جای آن، حتماً آموزش داده می‌شود که دسترس‌ناپذیر باشیم تا عزیزتر جلوه کنیم. ولی به ما آموخته نمی‌شود که سرانجام پس از این که با تحمل مرارت‌های بسیار به رابطه‌ای که در جستجویش بودیم، دسترسی یافتیم یا برای طرف مقابل دسترس‌پذیر شدیم، چگونه به این رابطه ادامه دهیم که شادابی و تازگی آن پایدار بماند. به همین سبب، هرچه به پیرامون خود نگاه می‌کنیم، رابطه‌هایی می‌بینیم که عمر آن‌ها به اندازه‌ی عمر یک گل شبوست.

البته این‌ها را مطابق با فهم و درک آناهیتای 14 ساله گفتم و اما غرضم از نقل آن در این یادداشتی که به مناسبت درگذشت دوست عزیزم آقای قاسم‌نژاد می‌نویسم، چیست؟

علی قاسم‌نژاد از بهترین دوستان من و از زمره‌ی اندک کسانی بود که مدیریت رابطه را آموخته‌اند. سال 75 بود که من و قاسم‌نژاد برای نخستین‌بار با هم آشنا شدیم. مکان آشنایی‌مان، مرکز پژوهش‌های بنیادی (سابق) و پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات (فعلی) بود. آن زمان آقای دکتر فاضلی (البته بدون آن‌که مفتحر به دریافت لقب دکتر شده باشند!) ریاست مرکز مذکور را برعهده داشت و نیز سردبیری فصلنامه‌ی نامه‌ی پژوهش را که من مدیر داخلی و ویراستار آن بودم. براساس هنجار رایج و شایع فرهنگ‌ ما که هر دختر و پسر مجردی را فوری مثل قطعات جورچین کنار هم می‌نشاند، آقای فاضلی هم در همان وهله‌ی نخستِ دعوت از آقای قاسم‌نژاد ـ برای ترجمه و همچنین همکاری با فصلنامه ـ و دیدار ما دو تن با یکدیگر در دفتر ایشان، ایده‌ی وصلت ما در ذهنش نقش بست و پس از اتمام جلسه و رفتن آقای قاسم‌نژاد، این ایده را به زبان هم آورد. بعدها از آقای قاسم‌نژاد شنیدم که یک دوبار این پیشنهاد را به او هم داده بود. زیرا به نظرش می‌رسید وجوه اشتراک ما دو نفر آنقدر قابل توجه است که می‌توان برای این پیوند، سرانجام خوبی پیش‌بینی کرد. اما آن‌چه جالب و قابل اهمیت است و هنوز هم از پسِ آن سال‌ها، شگفتی و تازگی‌اش نزد من از دست نرفته، این است که این نقطه‌ی شروع یا ـ به اصطلاح ـ زده‌شدن دگمه‌ی استارت توسط آقای فاضلی ـ که علی‌القاعده نقش کاتالیزور یا تسریع‌کننده می‌توانست داشته باشد ـ هرگز از سوی من و قاسم‌نژاد موجب نشد که احساس کنیم بیش از آن‌چه عرف یک آشنایی ساده و آغازین اقتضا می‌کند، احساس صمیمیت و نزدیکی به یکدیگر داشته باشیم بلکه هر دو ـ بی‌توافقی از پیش ـ خود را به دست جریان آرام، اما پیوسته و پیش‌رونده‌ی یک همکاری دوستانه قرار دادیم تا این‌که به‌تدریج این جریان به طور کاملاً ارتجالی یا خودانگیخته به یک دوستی ژرف تبدیل شد.

من برای مفهوم ژرف، به شاخص‌هایی نظر دارم که آن‌ها را برمی‌شمارم:

(1)            علی قاسم‌نژاد همیشه و همه‌جا در هر کاری که از او یاری می‌خواستم، آماده‌ی همراهی و همدلی بود. فراموش نمی‌کنم در آن سال‌ها که به‌لحاظ کاری حجم سنگینی از مسئولیت‌ها به دوش من بود، او بی‌آن‌که اظهار خستگی کند، واقعاً هم‌دوش و پابه‌پای من یاوری‌ام می‌کرد. این کمک‌ها از آن‌رو در ذهن من بسیار برجسته و پررنگ است که او کارمند بانک بود و پس از اتمام ساعت اداری به دفتر فصلنامه می‌آمد و با رویی گشاده ـ که همواره داشت ـ انجام بخشی از کارها را برعهده می‌گرفت.

(2)            قاسم‌نژاد همواره اولین و سخت‌ترین منتقد من بود. به‌رغم این‌که ـ شاید ـ بسیاری «رودربایستی» و «ملاحظه» را ویژگی آشکار او محسوب کنند، اما در روابطی که میان ما حاکم بود، به یاد ندارم از کوچک‌ترین خطایی که در حیطه‌ی حرفه‌ی ویراستاری‌ام در «گفت» یا «نوشت» من راه می‌یافت، چشم می‌پوشید. مهم‌تر از این، کاستی‌های رفتارم را همیشه به خودم می‌گفت و ایمان داشتم که هرگز درباره‌ی آن‌ها ـ چه در حضورم، چه در غیبتم ـ با دیگری سخن نخواهد گفت.

(3)            قاسم‌نژاد در دوستی با من نفعی برای خود نمی‌جُست. با این‌که آن زمان از مراکز و موسسات و نهادهای متعدد، سفارش‌های بسیاری برای کارهای ویرایش یا ترجمه داشتم که به ایشان پیشنهاد می‌دادم، اما این امکان/ ظرفیت/ قابلیت، در دوستی ما هیچ‌گاه محوریت نیافت.

(4)            رعایت نزاکت و ادب در گفتار و رفتار یکی از بارزترین ویژگی‌های قاسم‌نژاد بود. در دوستی او با من خط‌قرمزهایی وجود داشت که او ـ پیش از این‌که حتی اشاره‌ای کرده باشم ـ خود برای خویشتن خویش تعیین کرده بود. درباره‌ی او به‌درستی دریافته بودم که ـ حداقل ـ در دوستی‌اش با من این خط‌قرمزها به‌موازات این که گام‌های زمان، نقش عمیق‌تری بر پیشانی دوستی‌مان حک می‌کند، نمود بیش‌تری می‌یابد. این خیلی ارزشمند و گران‌سنگ است. زیرا معمولاً مرزهای طرفین دستخوش صمیمیت روابط می‌شود. اما ندیدم او قائل به قاعده‌ی «بین‌الاحباب تسقط الآداب» باشد. به جای آن، هرچه با کسی دوست‌تر می‌شد، اصرار به تحفظ آداب داشت. به‌واسطه‌ی بهره‌مندی‌اش از این غنیمت اخلاقی، نزد من گران‌بها بود و فراموش‌نشدنی،

(5)            فروتنی قاسم‌نژاد و بی‌ادعایی‌اش درخصوص فضل‌مندی و ـ اغلب ـ خودداری‌اش از اظهار فضل از دیگر ویژگی‌هایی بود که او را بیش از آن‌چه باید در ذهن و دل من نشاند. مرکز (و بعدها پژوهشگاه)ی که در آن جا کار می‌کردم، بسان عرصه‌ای فرهنگی بود که دیگران می‌بایست می‌توانستند فکر و اندیشه‌ی خود را در آن جا عرضه کنند و به همین سبب ـ به قول بوردیو ـ عرصه‌ی منازعه بوده و هست. اما آقای قاسم‌نژاد اهل نزاع ـ حتی از نوع فرهنگی‌اش ـ نبود. بیماری‌های اهل فرهنگ را هم نداشت:‌نه به زبان‌بازی، پله‌ی ترقی کسی می‌شد تا پله‌ی ترقی‌اش شوند، نه با نیش قلم، کسی را از شأن و مرتبتش پایین می‌کشید تا خود را برکشد. اساساً با «بازی مار و پله» بیگانه بود. ویراستار بود؛ ویراستاری کارآمد که درست و نادرست دیگران از نگاه تیزبین‌اش دور و پوشیده نبود. اما ندیده بودم شوخ کسی را به چشمش بیاورد. اهل مطالعه بود. اما به یاد نمی‌آورم پیش از این‌که از او پرسشی شده باشد، در عرضه‌داشت خوانده‌ها و یافته‌هایش شتاب نشان داده باشد.

افزون بر همه‌ی این‌ها، ویژگی‌های دیگری هم در قاسم‌نژاد بود که به ژرف‌ترشدن این دوستی کمک می‌کرد، از جمله این‌که بسیار ساده‌زیست بود. پوشش ساده و بی‌آلایش او به رفتار و گفتارش که دقیقاً به همان اندازه به دور از هرگونه رنگ و جلا بود، کاملاً می‌آمد. ندیده بودم سعی کرده باشد در سایه‌ی «جامه» و «خامه»ای پرتکلف، خود را بزرگ‌تر از آن‌چه هست بنمایاند یا چندان با هیبت به نظر برسد که کسی را زهره‌ی نزدیک‌شدن به او نباشد.

از قاسم‌نژاد بسیار آموختم و شاید کم‌تر مجال داشتم و توفیق یافتم که من نیز چیزی به او بیاموزم. مهم‌ترین دانشی که از او فراگرفتم، دانش مدیریت روابط انسانی، به‌ویژه مدیریت رابطه‌ی میان دو دوست دختر و پسر بود. این یادداشت، فقط گرامی‌داشت یاد عزیز یک دوست نیست، بلکه گزاردِ ـ اندکی از ـ حقِ دوستیِ دوستی است که «دست» بود از باب یاری، «پای» بود از باب همراهی و «سر» بود از باب هم‌اندیشی. روحش شاد و سبکبار.

دهم مهر 1390

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠

علی قاسم‌نژاد

دوستی و همکاری ما در دانشنامه‌ی ادب فارسی بود. هفده هجده سال پیش که در دانشنامه‌ی ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، کار می‌کردم گه‌گاه می‌دیدیم کسی از اهالی بابل به جمع همکاران دانشنامه اضافه شده است. خب انوشه هم مثل خیلی‌های دیگر به هم‌شهری‌هایش لطف داشت و ما هم به‌شوخی بهش می‌گفتیم که دانشنامه‌ی ادب فارسی سفارت مازندران در تهران است! در میان بابلی‌هایی که به جمع مؤلفان دانشنامه اضافه شدند چندتایی‌شان در هر شرایطی می‌توانستند کارهای درخشانی کنند. یکی از آن‌ها همین علی قاسم‌نژاد بود. پسر جوان و لاغراندامی با 190 سانت قد، چهره‌ای نسبتاً زیبا، با عینکی درشت، سبیلی دراز به اندازه‌ی لب بالایی‌اش،‌ چشم‌هایی شیطان با غمی پنهان در آن. تندتند حرف می‌زد، اما حرفِ تند نمی‌زد، مؤدب بود.‌ آرام بود، جز در لحظه‌های تنهایی جمعمان شوخی نمی‌کرد، مهربان بود. از همان روزهای آغاز به کار،‌ به فکر ادامه و پیش‌رفت در کار فرهنگی بود، می‌خواست مترجم شود. به ادبیات تطبیقی و جویس و فالکنر علاقه داشت. به سبک و ‌آهنگ حرف‌زدن دیگران دقت می‌کرد، می‌توانست زبان‌شناس شود،‌ هرچند بعدها زبان‌شناسی هم خواند. من و محمدرضا ربیعیان و بابک آتشین‌جان معمولاً در یک اتاق کار می‌کردیم و علی قاسم‌نژاد هم که آمد به جمع ما پیوست. قاسم‌نژاد لیسانس ترجمه یا ادبیات انگلیسی داشت. نثر فارسی‌اش چنگی به دل نمی‌زد،‌ اما در عوض، در حد پژوهشگری جدّی در کارش دقت داشت، منابع کار خودش را می‌شناخت، آدم کتاب‌خوانده‌ای بود، هروقت درباره‌ی موضوعی بحث می‌کردیم که در آن مطالعه نداشت، دنبالش می‌رفت و چند روز بعد درباره‌ی آن بحث کتابی یا مطلبی در دستش می‌دیدم.

در همان چند ماهی که همکار بودیم،  رشد شخصیت‌اش را از یک دانش‌جوی شهرستانی به یک ادب‌پژوه علاقه‌مند می‌دیدم. در همان چند ماه بود که عاشق یکی از همکارانمان شد و من هم که تازه ازدواج کرده بودم و آن روزها در این توهّم بودم که عشق با ازدواج جاودانه می‌شود، می‌کوشیدم که عشق آن دو را به سرانجام برسانم و برای همین بود که درددل‌های آن دو را چنان که باید، برای بهترماندن رابطه‌شان، دست‌کاری می‌کردم و به آن یکی می‌گفتم. غافل از این که هیچ واسطه‌ای نمی‌تواند کمکی به رابطه‌ای کند، آن هم رابطه‌ای که در سنین ناپختگی شکل می‌گیرد و هر رفتار مداخله‌گرانه‌ای از دیگران ممکن است به فاجعه‌ای بینجامد. هرچند من هم در سنین ناپختگی بودم و چون ازدواج خوبی کرده بودم گمان می‌کردم که عشق فقط با ازدواج تکمیل می‌شود. قاسم‌نژاد هم از همین بابت بود که از من رنجید و رنجیدگی‌اش بی‌علت نبود. همان روزها بود که کس دیگری که با پدر قاسم‌نژاد دوست بود با خانواده‌اش تماس می‌گرفت و از دخترک بدگویی می‌کرد و همین بدگویی‌ها سرانجام سبب شد که عشق این دو به ازدواج نینجامد و دختر ازدواج کرد. بعد از قطع همکاری‌مان و استخدام من در صداوسیما، در آن زمان که منصبی داشتم و می‌توانستم کاری برای استخدامش کنم، برای شرکت در آزمون استخدام ویراستار از من کمک خواست و من که می‌دیدم به چنین نیروی پرتوانی نیاز داریم همه‌ی جزوه‌های شورای عالی ویرایش را در اختیارش گذاشتم. نمی‌دانم که در این آزمون شرکت کرد یا نه، ولی سرانجام سر از بانک درآورد و در آن‌جا استخدام شد. در همان سال‌های کارمندی بانک کارشناسی ارشد زبان‌شناسی را خواند، ولی غم نان و نگرانی از ناامنی اقتصادی دیگر نگذاشت که به زندگی فرهنگی بازگردد. چند سال پیش که در خیابان با دوستش دیدمش سلام و علیک سردی با من کرد و حدس زدم که به‌رغم کمکی که در استخدامش در صداوسیما کرده بودم هنوز از من دل‌خور است.

باری، چند روز پیش که برای جشن بیستمین سالگرد استقلال تاجیکستان در باغ سفارتشان دعوت شده بودم،‌ سر شام حسن انوشه را دیدم و گفت شامت را که خوردی می‌خواهم چیزی بگویم و گفت «علی قاسم‌نژاد مُرد. یک روز توی بانک سکته کرده و همان‌جا پشت میزش تمام کرده»... قاسم‌نژاد چهل‌ودوساله فرزندی پنج‌ساله دارد که لابد باید تا پایان عمر به روح پدرش قسم بخورد و این فکر دیوانه‌ام می‌کند. از مرگ قاسم‌نژاد نه از این بابت غصه می‌خورم که احتمالاً‌ تا وقتی زنده بود از من دل‌خور بود، این چندان اهمیتی ندارد وقتی به این فکر می‌کنم که چه مترجم و منتقد بزرگی می‌داشتیم اگر غم نان می‌گذاشتش و از بیم فردای بی‌پناهی در جهان فرهنگی به نان بخور و نمیر و حقارت‌پرور دولت قناعت نمی‌کرد. اما روزگار ما گویی همین را حکم می‌کند. به قول شاملو «فقر احتضار فضیلت است» و به قول پاسترناک چه بسیارند شاعران بزرگی که در زیر خاک خفته‌اند و کسی استعدادشان را کشف نکرده است. درگذشت او را به همکاران مشترکمان تسلیت می‌گویم. قصه‌اش چه زود به سر رسید.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠

ویرایش تاریخ

تیر و مرداد، داغ‌ترین ماه‌های سال، بزنگاهِ شماری از داغ‌ترین اتفاقات تاریخ معاصر بوده است.

وقتی مظفرالدین شاهِ پیر، که چند روز بعد ‌مُرد، در 14 مرداد 1285 فرمان حکومت مشروطه و تأسیس مجلس را امضا کرد، به ذهنش خطور نمی‌کرد که 46 سال بعد در 30 تیر 1331، در همان میدان بهارستان، در برابر مجلس اهداییِ جنبش مشروطه‌خواهی، مردمِ به‌ستوه‌آمده از دولت‌های نامحبوب، برای بازآمدن دولت محبوبشان، به میدان بیایند. علت و جریان قیام 30 تیر 1331 و تبعات آن را همه کم‌وبیش شنیده‌اند و تکرار آن لطفی ندارد، ولی دریغم می‌آید که آنچه از شاهدی عینی شنیده‌ام تعریف نکنم. شاید کسانی هم این را شنیده باشند: معروف است که یکی از کسانی که آن روز کشته شد با خون خود روی دیوار نوشت: «یا مرگ، یا مصدق». همیشه این ماجرا را، مثل هر افسانه‌ی ملی، آمیخته به حماسه و اغراق می‌پنداشتم، اما در سال‌های اول انقلاب با کسی آشنا شدم ــ اجازه ندارم نام او را بنویسم ــ که در قیام 30 تیر شرکت داشت و شخصی که روی دیوار با خون خود «یا مرگ، یا مصدق» را نوشت دیده بود و او را می‌شناخت: امیر بیجار. دانش‌آموز یا دانش‌جویی که او را هوادار جبهه‌ی ملی یا حزب زحمتکشان نام برده‌اند.

***

چهارم و پنجم مرداد سالمرگ آخرین پادشاهان ایران است. رضا شاه و محمدرضا شاه، تنها پادشاهان دودمان پهلوی، در این دو روز درگذشتند، به فاصله‌ی 36 سال، هر دو در قاره‌ی سیاه: پدر در 4 مرداد 1323 در جنوب ‌آن قاره در ژوهانسبورگ، و پسر در 5 مرداد 1359 در شمال آن قاره در قاهره، هر دو در تبعید و هر دو منقضی خدمت: یکی به دست متفقین که از آلمانی‌شدن ایران در هراس بودند و یکی بر اثر خیزش ملتی که آن زمان نمی‌خواست قیّم مادام‌العمر داشته باشد و اراده کرده بود تا یک بار برای همیشه حکومت موروثیِ غیرانتخابی را براندازد. و هر دو شاه مغبون از این که به خیال خود برای سعادتِ این ملت چه کارها که نکرده‌اند و حالا مزد خود را چه نامردمانه گرفته‌اند.

***

درباره‌ی 30 تیر 1331 نوشته‌اند مردم به‌رهبری آیت‌الله کاشانی به خیابان آمدند. فقط این را نمی‌فهمم چرا می‌گفتند «یا مرگ، یا مصدق» و نمی‌گفتند «یا مرگ، یا کاشانی». همین‌ها در اوایل انقلاب، برای آن که مصدق را کوچک و کاشانی را بزرگ بنمایند، مصدق را «مصدق‌السلطنه» می‌نامیدند بی‌آن که بدانند این لقب را رضاشاه یا محمدرضاشاه به او نداده‌اند، بلکه این لقب را ناصرالدین‌شاه، پس از مرگ پدر مصدق و زمانی که مصدق کودکی ده‌ساله بود، آن‌هم برای دل‌جویی از خانواده‌اش، به او اعطا کرد و هیچ ربطی به «سلطنتی‌بودن» او نداشت. بدتر از آن نامه‌ای جعلی بود که محمدحسن سالمی، نوه‌ی دختری آیت‌الله کاشانی ساخته بود بدین مضمون که یک روز پیش از کودتا، کاشانی به مصدق خطر کودتا را هشدار داده بود و مصدق جواب متکبرانه‌ای به آن داده بود. این نامه‌ی جعلی سال‌ها در کتاب درسی تاریخ جا خوش کرده بود و کاشانی را قهرمان نهضت ملی و مصدق را رهبری بی‌کفایت نشان می‌داد تا این که در 1382، محمدحسن سالمی به جعلی‌بودن نامه اعتراف کرد. هرچند پیش از این اعتراف، ایرج افشار نامه را، با آوردن مدارکی، جعلی خوانده بود. موضع‌گیری آیت‌الله کاشانی کاملاً روشن بود؛ زیرا پس از سرنگونی دولت مصدق مصاحبه‌ها و اعلامیه‌هایی از کاشانی منتشر شده که طی آن‌ها به‌صراحت درباره‌ی مصدق و نهضت ملی ایران اظهار نظر کرده است. فقط چند تا از اظهارنظرهای او را می‌نویسم: «آن شّر خودسر که در راه بدکاری و خیال ایجاد دیکتاتوری قدم بگذارد محکوم به شکست و تسلیم چوبه‌ی دار خواهد شد»، «هرچه [مصدق] کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده است»، «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند، اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد»، «خداوند عادل است و آنچه امروز بر مصدق گذشته است نتیجه‌ی عدل خداوندی است». با این حال، منِ نگارنده از این که شنیده‌‌ام آیت‌الله کاشانی در 1327 پدرم را از اعدام نجات داده بود از او ممنونم، ولی نمی‌توانم و نباید این‌ها را ملاک داوری خود قرار دهم. اگر این‌طور بود که خیلی‌ها نباید علیه محمدرضاشاه شعار می‌دادند.

***

هرچه درباره‌ی 30 تیر و این دو شاه می‌خوانم یا خاطراتی است ستایش‌آمیز یا تاریخ‌نامه‌هایی نکوهش‌آمیز. و نمی‌دانم چه وقتی موقع آن می‌رسد که تاریخِ این پادشاهان را عادلانه بنویسند. وقتی که در دایرةالمعارفی سرویراستار مقالات تاریخ بودم، به مقاله‌ی «امیرعباس هویدا» که رسیدم، با چیزی عادی اما جالب برخوردم: نویسنده‌ی مقاله، که گرایش اسلامی حکومتی داشت یک سری فحش به او داده بود و ویراستار اوّلی که از توده‌ای‌های سابق بود یک سری فحش به آن‌ها افزوده بود. حالا مقاله، با انبوهی دشنام، به من رسیده بود. آخر، دایرةالمعارف که جای فحش‌دادن نیست و در آن باید فقط مطالب مُستند و دقیق آورد، آن هم حتماً با ذکر منبع، وگرنه این که هویدا را بهایی بدانیم و بعد نتیجه بگیریم که سیاست‌های بهاییان را اجرا می‌کرده، بدون آن که حتی یک سند از بهایی‌بودن او در دست باشد، کاری علمی یا دست‌کم دایرةالمعارفی نکرده‌ایم. آخر سر در مقاله‌ای که از دست من بیرون آمد تنها در یک بخش از آن هویدا تلویحاً محکوم شده بود و آن این بود که «در زمان دولت او ساواک قدرت و گسترش بیش‌تری یافت» و آگاهان می‌فهمند که این جمله از چه فاجعه‌ای خبر می‌دهد که روزی خودى حکومت را هم به زیر کشید. این به‌اشاره‌گفتن را از اشپولر آموخته‌ام.

باری، نمی‌دانم درباره‌ی پهلویان چه سالی اولین تاریخ‌نامه‌ای نوشته خواهد شد که نه دشنام‌نامه باشد و نه ستایش‌نامه. نه شاهان پهلوی را به‌تمامی خائن بنامد و نه خادم محض. نه همه‌ی کارهایشان را در جهت پیش‌برد منافع خارجیان بداند و نه ‌همه را از سر میهن‌پرستی.

***

اصلاً زبان تاریخ زبان فحاشی نیست. فحاشی که هیچ، حتی دوران شعاردادن هم در تاریخ، با پایان‌گرفتن دوران آکادمیسین‌های شوروی، تمام شده. وقتی فهرست مالیات‌های مغولان را در کتاب کشاورزی و مناسبات ارضی عصر مغول از پطروشفسکی می‌خوانیم، با این جمله روبه‌رو می‌شویم: «مالیات‌هایی که بر مردم ایران تحمیل می‌شد بدین شرح بود...» ولی همین مفهوم را در تاریخ مغول در ایران از برتولد اشپولر با این تعبیر می‌خوانیم: «در زمان حکومت مغولان مالیات‌هایی بدین قرار وضع شد» و دیگر خودِ خواننده است که از تعداد زیادِ مالیات‌ها و شرح هر یک درمی‌یابد که مردم ایران در چه اوضاع سختی می‌زیسته‌اند. لازم نیست خودِ تاریخ‌نگار این را به‌صراحت بگوید. کافی است بدان اشاره کند و تفسیر آن را برعهده‌ی خواننده بگذارد. زبان تاریخ‌نویسی همین است و کم‌ترین چیزی که از تاریخ‌نگاران غربی، مانند اشپولر، می‌آموزیم همین نگاه سرد است و داوری را به دیگران واگذارکردن.

***

نمی‌دانم چقدر تا نگارش اولین تاریخ‌نامه‌ی علمی و بی‌طرف دوران پهلوی مانده، شاید صد سال. خیلی متأسفم که نیستم تا آن کتاب را بخوانم، همان‌طور که آنان که در روزگار مشروطه می‌زیستند نتوانستند کتاب درخشان قبله‌ی عالم عباس امانت را درباره‌ی ناصرالدین شاه بخوانند. این‌جا بودن یا نبودن ما، به‌رغم نظر شکسپیر، مسئله‌ای نیست؛ چه، ما خیلی کتاب‌های سودمند دیگری را هم که بعد از ما منتشر خواهد شد نخواهیم خواند، ولی امروز و تا هستیم می‌توانیم در حد توان خود تاریخ‌نامه‌ها را از دشنام به غیرخودی‌ها و ستایش بی‌دلیل خودی‌ها بپیراییم. روزی محمدتقی لسان‌الملکِ سپهر، صاحب ناسخ‌التواریخ و جدّ بزرگ سهراب سپهری، به‌دروغ نوشت امیرکبیر «از اقتحام [=سخت‌شدن] خون و ملال مزاجش» درگذشت. البته همین حرف نشان می‌دهد که کشتن امیرکبیر در آن روزگار امری نکوهیده تلقی می‌شده، ولی به هر حال، امروز اگر او را بابت دروغ‌زنی‌اش محکوم می‌کنیم، فردا تاریخ‌نگاران هم‌روزگارِ ما را نیز جز این خطاب نخواهند کرد، اگر ویراستاران منصف قلم خطاپوش خود را بر متن نچرخانند. این را نه از سر خودستایی و بزرگ‌داشتن همکارانم می‌گویم، بلکه می‌خواهم بگویم اگر ویراستاری چنین نکند بد کرده است. این کم‌ترین وظیفه‌ی ماست.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳٩٠

مرثیه یا بهانه

همین هفته‌ی پیش، با یک علاقه‌مند به تاریخ حرف می‌زدم و گفتم حالا که سی و چند سال از سقوط پهلوی‌ها و انقلاب می‌گذرد، بهتر است، برای اولین بار در تاریخ‌نویسی پس از انقلاب، کار تازه‌ای شود: کسانی که در این سی و اند سال تاریخ معاصر نوشته‌اند همه برضد پهلوی‌ها نوشته‌اند و خیانت‌هاشان را آشکار و خدماتشان را، هر چند به زعمشان اندک بوده، پنهان کرده‌اند. به گروه پیش‌نهاد کردم که خدمات پهلوی‌ها را هم بیاورند و تاریخ‌نامه‌ای به‌نسبت منصفانه تألیف کنند. برایِشان راه‌آهن و تأمین امنیت راه‌های ایران در زمان رضاشاه و گسترش کارخانه‌ها و مدارس در زمان محمدرضاشاه و حتی نتایج مفید «اصل چهار» ترومن را مثال زدم که کشاورزی و صنعت ایران را دگرگون کرد. برای اعضای گروه توضیح دادم که، برای متولدین دهه‌های شصت و هفتاد، پهلوی‌ها حتی خاطره هم نیستند و فقط نام‌هایی از میان صدها نام‌ تاریخی‌اند. در حافظه‌ی تاریخی پانزده‌ـ‌شانزده‌ساله‌های امروز ما، محمدرضاشاه تفاوت چندانی با خشایارشا ندارد.

در پاسخ من گفت موافقم که خدمات آن‌ها را هم باید نوشت و مثلاً کشیدن راه‌آهن را گفت، ولی این را هم باید گفت که چرا خط آهن ایران ضربدری نصب شد. علتش این بود ــ همان حرف همیشگی ــ که نیروهای شوروی و انگلیس بتوانند به‌راحتی از مناطق شمال غربی (ترکیه) به جنوب شرقی (هندوستان) و از جنوب غربی (خوزستان و عراق) بتوانند به شمال شرقی (آسیای مرکزی) برسند... خلاصه‌ی حرف‌هایش این بود که راه‌آهن ما به خواست بیگانگان کشیده شد.

*   *   *

وقتی درباره‌ی احداث راه‌آهن و ماجرای ضربدری کشیدن آن چیزی می‌خوانم یا می‌شنوم، یاد حرفی از ابراهیم گلستان می‌افتم که در گفت‌وگویش با پرویز جاهد (نوشتن با دوربین) از سریال «اختاپوس» پرویز صیاد نقل کرد که در یکی از قسمت‌های آن سریال کسی گفت «این اسکندر ملعون تخت جمشید را خراب کرد» و دیگری پرسید «چند سال پیش؟» اولی جواب داد «دوهزار سال پیش» و دومی در جواب گفت «یعنی در این دوهزار سال هنوز آن را نساخته‌اید؟!»

انگار کار ما این بوده که همیشه‌ی روزگار فقط نق بزنیم و کم‌کاری‌ها و رخوت خود را به گردن دیگران بیندازیم. هفتاد سال است که می‌گوییم راه‌آهن را برای عبور بیگانگان ضربدری ساخته‌اند، قرن‌هاست که می‌گوییم تخت‌جمشید را اسکندر گجستگ ویران کرد، اوستا را اسکندر و کتاب‌های ایران باستان را مهاجمان عرب آتش زدند. حالا دیگر هیچی نداریم، چون آنچه داشته‌ایم یا نابود شده یا به یغما رفته. بهانه‌ی بدی نیست؛ چون نداشته‌های خود را به گردن دیگران می‌اندازیم و خودمان را از تلاش بیش‌تر بی‌نیاز می‌کنیم و این را طوری می‌گوییم که انگار هیچ ملتی جنگ نکرده و بیگانگان اشغالش نکرده‌اند و اصلاً حاکمان جبار نداشته‌اند. و جالب این‌جاست که این حرف‌ها را باسوادان و فرهیختگان می‌زنند، نه مردم عامی. یعنی همان‌هایی که می‌توانند، به سهم خود، تکه‌ای از ویرانی‌های تاریخی را بازسازی کنند. یاد صحنه‌ی آخر ویدئوکلیپ «دیوار» پینک‌فلوید می‌افتم که بعد از ویران‌شدن همه‌ی تمدن، کودکان نوپایی روی زمین نشسته‌اند و دارند تکه‌آجرها را روی هم می‌گذارند. این همان چیزی است که لازم است از همین بیگانگان دزد و غارتگر بیاموزیم. بالاخره از دزدها هم می‌توان ادب آموخت. همان‌هایی که می‌توانستند دست‌کم جنگ‌های صلیبی و جنگ‌های اوتو و ناپلئون و دو جنگ جهانی را بهانه‌ای کنند تا امروز مثل ما، به‌قول اخوان عزیز، مرثیه‌خوان «عصمت غمگین اعصار» باشند. در این صورت نمی‌دانم چه کسی فنّاوری و پزشکی و دانش بشر را به پیش ‌می‌بُرد. یادمان باشد که راولینسون، برای خواندن کتبیه‌ی بیستون، به روستاییان پول می‌پرداخت که او را ساعت‌ها با طناب از کوه آویزان کنند و نمی‌دانم اگر یکی از این روستاییان طناب را پاره می‌کرده چه می‌شد. این زمانی بود که کتبیه‌ی بیستون را نمی‌شناختیم و شاید راه‌گشای گنجی می‌دانستیم که در شاهی افسانه‌ای در گوشه‌ای از این کوه‌ها پنهان کرده است. ولی حتی سال‌ها بعد از این که اهمیت و واقعیت کتیبه را شناختیم، کسانی که می‌خواستند تمرین تیراندازی کنند به سراغ کتیبه‌ی بیستون می‌آمدند و کلاه سردار سکایی را که در نقاشی برجسته‌ی آن در پایان صف ایستاده است و شاخ بلندی دارد هدف می‌گرفتند و به هم می‌گفتند «شاخ رو بزن». برای همین است که کتبیه‌ی بیستون، افزون بر این که سند ملیت ماست، همیشه سیبْل ملت غیور و وطن‌پرست هم بوده است که زحمت کشیده‌اند جای تیر خود را در جای جای این کتبیه درج کرد‌ه‌‌اند. یادداشت‌های سیاحتگران داخلی محترم را هم که لابد دیده‌اید بر ستون ستون تخت‌جمشیدی که اسکندر گجستک ویرانش کرده است.

باری، برای ساختن آینده راه درازی در پیش داریم که شاید شرط اول قدمش این باشد که غبن‌ گذشته را فراموش کنیم و به‌جای آن‌که بگوییم چه داشته‌ایم و از دستمان گرفته‌اند، از خود بپرسیم چه می‌توانیم داشته باشیم.

 

(بنا به دلایل آشکار، از دوستان عزیزی که برای این نوشته یادداشت می‌گذارند خواهش می‌کنم که بحث بیش‌تر تاریخی و اجتماعی این نوشته را سیاسی نکنند.)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٠

شاه‌نامه‌خوانی ما

دوازده سال است که با دوستان هم‌کلاسی دوران دانشگاه در خانه‌ی ما جمع می‌شویم و شاه‌نامه می‌خوانیم. گاهی به یک بیت یا یک کلمه یا حتی یک آوا پیله می‌کنیم و تا به نتیجه‌ای مطلوب یا دست‌کم استنباطی محتمل، در حد معلومات خود،‌ نرسیم به بیت بعدی نمی‌رویم. پیش از جلسه، هر کسی خبری فرهنگی دارد می‌دهد و درباره‌ی خیلی چیزها بحث می‌کنیم. و بعد می‌رویم به سراغ خواندن شاه‌نامه، ولی گاه آنقدر بر سر یک کلمه یا یک بیت بحث می‌کنیم که پیش‌رفتمان کُند می‌شود و در طول یک جلسه فقط ده بیت می‌خوانیم. برای همین است که بعد از گذشت حدود دوازده سال هنوز تازه رسیده‌ایم به بخش «اشکانیان»، یعنی فقط دوسوم شاه‌نامه را با هم خوانده‌ایم.

اما در این سال‌ها تجربه‌ی جمعی کم‌نظیری یافته‌ایم: خواندن شاه‌نامه، بی آن که مرشد یا معلم یا پیری داشته باشیم. هیچ کسی در جمع ما معلم و استاد دیگران نیست و هیچ کسی هم نیست که از او چیزی نیاموزیم. همه هم معلمیم و هم شاگرد، هم پیریم و هم ره‌رو. می‌آموزیم و می‌آموزانیم. آنچه در نظرمان سنجیده می‌نماید بی‌پروا می‌گوییم و ‌آنچه در نظرمان تردیدآمیز، پرسشگرانه به زبان می‌آوریم.

نه از بیان نظر خود طفره می‌رویم و نه از طولانی‌شدن بحث درباره‌ی نکته‌ای می‌پرهیزیم. هیچ کسی از گفتن حدس‌های خود خجالت نمی‌کشد و هیچ موضوعی بی‌اهمیت نمی‌نماید. آموخته‌ایم که هیچ کسی بی‌اشتباه نیست و اشتباهات لزوماً ناآموختنی نیست. از اشتباهات خود آموخته‌ایم که هرگز به حدس اول خود اعتماد نکنیم، ولی حدس آخرمان را نیز چندان معتبر ندانیم. بحث‌هامان مجموعه‌ای است، گاه پراکنده و گاه پیوسته، از آنچه بدان اندیشیده‌ایم و یادداشت‌هامان چکیده‌ای است از آنچه بیان کرده‌ایم.

در این سال‌ها، که پا به پای هم پیر می‌شویم، با گرفتن دکتریِ یکی از این جمع، کف‌زنان به وجد آمده‌ایم و با مرگ همسر یکی دیگر، در آغوش هم، زار زار گریسته‌ایم. کسانی که به جمع ما آمدند و رفتند کم نبودند، ولی آنان که ماندند همان‌هایی بودند که آغاز کرده بودند. آمدن شاه‌نامه‌پژوهان برجسته در جمع ما بهره‌ی ما از این جمع را پربارتر کرد و ما را به ادامه‌ی کار ترغیب کرد. بارها جلسات را به‌سبب تنگی وقت و امکان تعطیل کرده‌ام، اما باز با گشایش کار، جلسات را از سر گرفته‌ایم. جلسات تدریس و جلسات کاری و قرار با مؤلفان و همکاران را در حد امکان به‌خاطر شاه‌نامه‌خوانی لغو می‌کنم و یکشنبه را دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته می‌دانم.

پس از دوران نوجوانی و بی‌خبری، در همه‌ی عمرم، کم‌تر روزی بوده که نکته‌ای تازه فرانگیرم و یادداشت نکنم و غالباً آن روز، بیش از هر روز هفته، یکشنبه‌های شاه‌نامه‌خوانی بوده است. یکشنبه‌ها، پس از جلسه و بدرود با دوستان، سَبُک و بانشاط، شب را صبح می‌کنم و حرف‌های شنیدنی دوستان را گاه مدت‌ها با خود تکرار می‌کنم و خود را برای خواندن کتاب‌هایی که دوستان خوانده‌اند و درباره‌اش گفته‌اند آماده می‌کنم. کم‌تر چیزی را در زندگی‌ام به اندازه‌ی شاه‌نامه‌خوانی‌مان دوست دارم و هر هفته روزشماری می‌کنم تا یکشنبه‌مان بازرسد.

آن دو چیزی که سال‌هاست ما را گردِ هم می‌آورَد شاه‌نامه است و صمیمیت. بی‌شک هیچ‌یک از این دو بدون دیگری ممکن نبود جمعی دوازده‌ساله را بنیاد نهد و نگاه دارد. شاه‌نامه بی‌صمیمیت به جدالی علمی و دانشگاهی و شاید فخرفروشانه بدل می‌شد و صمیمیت بی شاه‌نامه به مهمانی حرف‌های پراکنده و چه بسا بی‌ربط.

در این سال‌ها، آنچه از شاه‌نامه آموخته‌ایم بسیار است: از میهن‌دوستی و خردورزی و شرافت گرفته تا تاریخ و اسطوره و حماسه. اما آنچه از شاه‌نامه‌خوانی آموخته‌ایم احترام به دیگری و دیدگاه اوست، حتی اگر کاملاً خلاف نظر ما باشد یا حتی در نظرمان ناپخته باشد و بی‌استناد. حالا، پس از گذشت این دوازده سال می‌توانم «هم‌اندیشی» را معنا کنم و برایش مصداقی بیاورم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠

معصومیت آگاهانه

برای «درخت ابدی»

چند سال پیش، به دعوت دوست عزیزی، به شرکتی رفتم که تازه مشغول ترجمه و تدوین یک مجله‌ی هفتگی «کمیک‌استریپ» شده بودند که حتی مجوز پخش آن را هم در مدرسه‌های دولتی گرفته بودند. کار در سطح حرفه‌ای بود و در نظرم جذاب. قرار بود بر سر این که در چه زمینه‌ای می‌توانم با آن‌ها همکاری کنم گفت‌وگو کنیم: شراکت کنم یا کار قلمی، یا هر دو. در لابه‌لای بحث‌ها، دوست عزیزم جمله‌ای گفت که هنوز توی گوشم زنگ می‌زند: «همه‌ی آدم‌ها بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود!» وقتی این را از زبان او شنیدم، بی‌اختیار گفتم: «چقدر وحشتناک!»

روزگار بدی شده است، ولی آیا همه هم بد شده‌اند؟

همین ماه گذشته، به‌خاطر این که یکی از همکارانم نیاز به مبلغی داشت، ناچار به بچه‌ها گفتم که حقوقشان را یک هفته دیرتر پرداخت خواهم کرد. وقتی بچه‌ها ماجرا را فهمیدند که کسی از همکارانشان نیازمند است، همه بی‌استثنا و مصرّانه خواستند که حتی اگر دیرتر هم شده حقوقشان را بپردازم و اول مشکل دوست مشترکمان را حل کنم. حتی همکاری از من خواست، اگر لازم است، حقوق این ماهش را با یک ماه تأخیر بپردازم.

وقتی می‌بینم دوستی، بی‌سابقه‌ی صمیمیت و بی‌آن‌که من از او خواسته باشم، کتابی را که حدس زده لازم دارم برایم می‌خرد و به دفتر می‌آورَد، وقتی می‌بینم همسایه‌ای زنگ در ما را می‌زند و محترمانه از من اجازه می‌گیرد که چون مهمان دارد موقتاً ماشینش را جلو ِ پارکینگ ما بگذارد، وقتی می‌بینم کارت بیمه و ماشین کسی در کیفی جلو ِ خانه‌ی ما پیدا می‌شود و یابنده خودش را به آب و آتش می‌زند تا صاحبش را بیابد، وقتی می‌بینم کسی قطعه‌ای طلا یافته و به دفتر فنی می‌آید که برایش برگه‌ای را کپی کنند که رویش نوشته «یک قطعه طلا پیدا شده» و صاحب دفتر فنی حاضر نمی‌شود بابت تکثیر این برگه از او پولی بگیرد، وقتی مدیر طراز اول معتبرترین مؤسسه‌ی فرهنگی کشور به‌خاطر اخراج کارمندش کیفش را برمی‌دارد که برود، دلم آرام می‌شود: هنوز خوبی نمرده است. هنوز معنویتی اجتماعی در درونمان، یا در درون بعضی‌ها، هست که ما، یعنی دیگران، می‌توانیم به آن تکیه کنیم.

دیگر خسته شده‌ام از این جمله که همه دزد شده‌اند ــ و البته غالباً گوینده خود را جزو کسانی می‌داند که مالش را دزدیده‌اند ــ و همه باید برای ادامه‌ی حیات دست به کارهای خلاف بزنند. در جایی که مردمش این‌طور فکر می‌کنند، اگر کسی مثل من ادعا کند که خوبی‌ها را بیش از بدی‌ها می‌بیند، لابد در نظر این مردم، احمق و نادان و دست‌کم خوش‌خیالش می‌پندارند. اما این به آن معنا نیست که آگاهی و احتیاط را کنار بگذاریم. معمولاً گرگ‌صفتان از همین آرامش خاطر به درون اعتماد عمومی رخنه می‌کنند. اصلاً «لمپنیسم»، که در ایران به‌اشتباه به‌معنای «لات‌بودن» به‌کار می‌رود، به همین معناست: کسب درآمد به هر شیوه در شرایط بدِ اقتصادی.

در چنین وضعیت متناقضی که آدمی انگار روی بند راه می‌رود، چگونه با دیگران باید هم‌زیستی کرد؟ آیا باید آن‌قدر خوش‌خیال بود و به همه چندان اعتماد کرد که ببینی در بلندمدت تخصص و وقت خود را مفت از دست داده‌ای و در کوتاه‌مدت سرمایه‌ات را؟! یا باید آن‌قدر بدبین باشی که حتی در خلوت خود قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین و انسان‌ترین دوستانت را به چشم دزد نگاه کنی؟!

چند سال پیش، وقتی درباره‌ی موضوع دیگری با درخت ابدی حرف می‌زدم، تعبیر «معصومیت آگاهانه» را، گویا از ویلیام بلیک،  به‌کار برد که در این چند سال کوشیده‌ام در زندگی اجتماعی همین روش را اختیار کنم. معصومیت آگاهانه، به زعم من، یعنی نه آن‌قدر خوش‌خیال و نه این‌قدر بدبین... باید بدونِ بدبینی به دیگری اعتماد کرد، ولی نباید با خوش‌خیالی چشم را بر روی همه‌ی حرکات او بست؛ بلکه باید با دقت رفتار او را زیر نظر داشت. شاید بهتر باشد هنوز به توصیه‌ی روان‌شناسان اجتماعی شصت ـ هفتاد سال پیش گوش کنیم و با خود تکرار کنیم: «نه بدبین، نه خوش‌بین، بلکه واقع‌بین باید بود!»

حالا، با این روش که اختیار کرده‌ام، چندسالی است که نه ضرر بزرگ مالی کرده‌ام و نه وقتم را رایگان فروخته‌ام، در عین حال، از هم‌نشینی با دیگران هم لذت برده‌ام و آن‌ها را دزد و کلاه‌بردار نینگاشته‌ام و اگر کسی امروز به من بگوید «همه بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود»، به‌جای این که به او بگویم «چقدر وحشتناک!»، به او می‌گویم: «به‌جای این که دیگران را متهم کنی، نگاه و رفتار خودت را اصلاح کن!»

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

آنچه می‌مانَد

برای وحدت و احسان

بچه که بودم، گاهی پدرم زیر لب آواز می‌خواند. متن ترانه را نمی‌فهمیدم، ولی از های‌های‌اش معلوم بود که ترانه‌ای یا آوازی سنّتی است؛ چیزی که آن سال‌ها در نظرم کسالت‌آور بود و همیشه می‌گفتم به‌درد خوابیدن می‌خورَد و  توی دلم این موسیقی را مسخره می‌کردم و می‌گفتم دوره‌اش تمام شده. در عوض، از ابی و شهرام شبپره و داریوش لذت می‌بردم و گمان می‌کردم آخر آواز ایرانی یعنی همین‌ها که من می‌پسندم.

نوجوان که بودم، انگار وظیفه داشتیم که نیما و فروغ و شاملو را ستایش کنیم و جمال‌زاده و خانلری و نادرپور را مسخره کنیم. مگر کسی جرئت داشت سلیقه‌ای غیر از این داشته باشد؟! چماق تحجر و ارتجاع و عقب‌ماندگی بر سرش می‌زدند که هیچ، گاهی حتی از جمع طردش می‌کردند! همیشه می‌گفتم جمال‌زاده «اسهال قلمی‌» دارد و مجله‌ی آینده‌ی ایرج افشار و کلک‌ دهباشی ــ بعداً: بخارا ــ مجلات عقب‌مانده‌اند و، در عوض، آدینه و بعدها کارنامه‌ مجلات آوانگارد و درست و حسابی‌اند. درخت ابدی هنوز از من نقل می‌کند که روزگاری می‌گفتم «به کچل می‌گن "زلفعلی"، به مجله‌ی ایرج افشار می‌گن "آینده"!»


حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که از صدای بنان و عبدالوهاب شهیدی و نادر گلچین هم لذت می‌برم، شعر نادرپور را بیش از شعر نیما می‌فهمم و دوست دارم، نوشته‌های خانلری را سنجیده‌تر از نقدهای شاملو و فروغ می‌بینم، نوشته‌های جمال‌زاده در نظرم پخته و آموزنده است، بیش از آن که برای یافتن مطلبی در کتاب‌خانه‌ام به سراغ کارنامه و آدینه بروم، مقالات معتبر را در آینده‌ و کلک و بخارا می‌یابم.

انگار سلیقه هم کودکی و جوانی و میان‌سالی و پیری دارد. انگار مثل هر توجه و علاقه و استعداد و تجربه‌ی انسانی، با رشد طبیعی صاحبش، تغییر می‌کند، البته نه همه چیز، ولی خیلی چیزها معنا و مفهوم تازه‌ای می‌یابد. یکیش همین تقلید و مثل دیگران سلیقه‌داشتن است که در جوانی بیش‌تر است و در میان‌سالی کم‌تر.

ولی کدام درست‌تر است؟ سلیقه‌ی کودکی یا جوانی یا میان‌سالی یا پیری؟ حتماً‌ این هم امری نسبی است و نمی‌توان با قطعیت در این باره نظر داد، ولی اگر فاکتورهایی مثل کاربردی‌بودن و فایده‌ی جمعی و ماندگاری را در نظر بگیریم، آن‌وقت دیگر چیزی به اندازه‌ی واقعیت تاریخ کمکمان نمی‌کند.

بهترین مثالی که می‌توان بزنم گفته‌ای است که روزی احسان، از قول دوست کتاب‌خوانمان، وحدت، نقل کرد. می‌گفت در سال‌های پرجنب‌وجوش پس از انقلاب 57، همه‌ی کتاب‌فروش‌ها یا کتاب‌های چپی چاپ می‌کردند، از آثار لنین و استالین و چه‌گوارا گرفته تا کتاب‌های مائوئیستی، یا کتاب‌های ضدمارکسیستی و ضدشوروی، مثل کتاب‌های علی حجتی کرمانی و جلال‌الدین فارسی. اما در آن سال‌ها انتشارات طهوری هنوز داشت انسان کامل نَسَفی را چاپ می‌کرد. ‌آن دوست می‌گفت که پیش خودمان فکر می‌کردیم که آخر دیگر کی می‌آید انسان کامل نسفی را بخوانَد؟! دیگر این چیزها قدیمی شده‌اند و ارزش خودشان را از دست داده‌اند! وحدت می‌گفت حالا که سال‌ها از آن سال‌ها گذشته، می‌بینیم که هیچ کدام از آن کتاب‌های چپی و ضد‌چپی نمانده، ولی انسان کامل نسفی هنوز مانده است.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

← صفحه بعد