کاروَند

(پاتوق اهل قلم)

علی قاسم‌نژاد (2) نوشته‌ی فرانک جمشیدی

دقیقاً دو هفته‌ی پیش بود که با خواهرزاده‌ام ـ آناهیتا ـ صحبت می‌کردم و به سببی که خواهم گفت یادی از علی قاسم‌نژاد کردم. آناهیتا 14 سال دارد و در سنی است که خواه‌ناخواه با تجربه‌ای به نام دوست پسر مواجه است. او از من خواست که نظرم را در این‌خصوص به او بگویم و من نه‌فقط او را برای برانگیخته‌شدن احساسات و هیجاناتی از این دست سرزنش نکردم، بلکه به او اطمینان دادم که تغییرات حسی و هیجانی‌اش کاملاً منطبق با دوره‌ی رشد روانی ـ جنسی اوست و این نباید هرگز موجب نگرانی‌اش شود. اما در میان همه‌ی مطالبی که با او در میان گذاشتم، ضرورت مدیریت عواطف و احساسات، برجسته‌تر می‌نمود. به او گفتم: متأسفانه در فرهنگ ما کم‌تر آموخته می‌شود که چگونه در نقش دختری و یا پسری روابط خود را با هم‌جنسان/ دگرجنسان خود به‌درستی و راستی تنظیم کنیم. به جای آن، حتماً آموزش داده می‌شود که دسترس‌ناپذیر باشیم تا عزیزتر جلوه کنیم. ولی به ما آموخته نمی‌شود که سرانجام پس از این که با تحمل مرارت‌های بسیار به رابطه‌ای که در جستجویش بودیم، دسترسی یافتیم یا برای طرف مقابل دسترس‌پذیر شدیم، چگونه به این رابطه ادامه دهیم که شادابی و تازگی آن پایدار بماند. به همین سبب، هرچه به پیرامون خود نگاه می‌کنیم، رابطه‌هایی می‌بینیم که عمر آن‌ها به اندازه‌ی عمر یک گل شبوست.

البته این‌ها را مطابق با فهم و درک آناهیتای 14 ساله گفتم و اما غرضم از نقل آن در این یادداشتی که به مناسبت درگذشت دوست عزیزم آقای قاسم‌نژاد می‌نویسم، چیست؟

علی قاسم‌نژاد از بهترین دوستان من و از زمره‌ی اندک کسانی بود که مدیریت رابطه را آموخته‌اند. سال 75 بود که من و قاسم‌نژاد برای نخستین‌بار با هم آشنا شدیم. مکان آشنایی‌مان، مرکز پژوهش‌های بنیادی (سابق) و پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات (فعلی) بود. آن زمان آقای دکتر فاضلی (البته بدون آن‌که مفتحر به دریافت لقب دکتر شده باشند!) ریاست مرکز مذکور را برعهده داشت و نیز سردبیری فصلنامه‌ی نامه‌ی پژوهش را که من مدیر داخلی و ویراستار آن بودم. براساس هنجار رایج و شایع فرهنگ‌ ما که هر دختر و پسر مجردی را فوری مثل قطعات جورچین کنار هم می‌نشاند، آقای فاضلی هم در همان وهله‌ی نخستِ دعوت از آقای قاسم‌نژاد ـ برای ترجمه و همچنین همکاری با فصلنامه ـ و دیدار ما دو تن با یکدیگر در دفتر ایشان، ایده‌ی وصلت ما در ذهنش نقش بست و پس از اتمام جلسه و رفتن آقای قاسم‌نژاد، این ایده را به زبان هم آورد. بعدها از آقای قاسم‌نژاد شنیدم که یک دوبار این پیشنهاد را به او هم داده بود. زیرا به نظرش می‌رسید وجوه اشتراک ما دو نفر آنقدر قابل توجه است که می‌توان برای این پیوند، سرانجام خوبی پیش‌بینی کرد. اما آن‌چه جالب و قابل اهمیت است و هنوز هم از پسِ آن سال‌ها، شگفتی و تازگی‌اش نزد من از دست نرفته، این است که این نقطه‌ی شروع یا ـ به اصطلاح ـ زده‌شدن دگمه‌ی استارت توسط آقای فاضلی ـ که علی‌القاعده نقش کاتالیزور یا تسریع‌کننده می‌توانست داشته باشد ـ هرگز از سوی من و قاسم‌نژاد موجب نشد که احساس کنیم بیش از آن‌چه عرف یک آشنایی ساده و آغازین اقتضا می‌کند، احساس صمیمیت و نزدیکی به یکدیگر داشته باشیم بلکه هر دو ـ بی‌توافقی از پیش ـ خود را به دست جریان آرام، اما پیوسته و پیش‌رونده‌ی یک همکاری دوستانه قرار دادیم تا این‌که به‌تدریج این جریان به طور کاملاً ارتجالی یا خودانگیخته به یک دوستی ژرف تبدیل شد.

من برای مفهوم ژرف، به شاخص‌هایی نظر دارم که آن‌ها را برمی‌شمارم:

(1)            علی قاسم‌نژاد همیشه و همه‌جا در هر کاری که از او یاری می‌خواستم، آماده‌ی همراهی و همدلی بود. فراموش نمی‌کنم در آن سال‌ها که به‌لحاظ کاری حجم سنگینی از مسئولیت‌ها به دوش من بود، او بی‌آن‌که اظهار خستگی کند، واقعاً هم‌دوش و پابه‌پای من یاوری‌ام می‌کرد. این کمک‌ها از آن‌رو در ذهن من بسیار برجسته و پررنگ است که او کارمند بانک بود و پس از اتمام ساعت اداری به دفتر فصلنامه می‌آمد و با رویی گشاده ـ که همواره داشت ـ انجام بخشی از کارها را برعهده می‌گرفت.

(2)            قاسم‌نژاد همواره اولین و سخت‌ترین منتقد من بود. به‌رغم این‌که ـ شاید ـ بسیاری «رودربایستی» و «ملاحظه» را ویژگی آشکار او محسوب کنند، اما در روابطی که میان ما حاکم بود، به یاد ندارم از کوچک‌ترین خطایی که در حیطه‌ی حرفه‌ی ویراستاری‌ام در «گفت» یا «نوشت» من راه می‌یافت، چشم می‌پوشید. مهم‌تر از این، کاستی‌های رفتارم را همیشه به خودم می‌گفت و ایمان داشتم که هرگز درباره‌ی آن‌ها ـ چه در حضورم، چه در غیبتم ـ با دیگری سخن نخواهد گفت.

(3)            قاسم‌نژاد در دوستی با من نفعی برای خود نمی‌جُست. با این‌که آن زمان از مراکز و موسسات و نهادهای متعدد، سفارش‌های بسیاری برای کارهای ویرایش یا ترجمه داشتم که به ایشان پیشنهاد می‌دادم، اما این امکان/ ظرفیت/ قابلیت، در دوستی ما هیچ‌گاه محوریت نیافت.

(4)            رعایت نزاکت و ادب در گفتار و رفتار یکی از بارزترین ویژگی‌های قاسم‌نژاد بود. در دوستی او با من خط‌قرمزهایی وجود داشت که او ـ پیش از این‌که حتی اشاره‌ای کرده باشم ـ خود برای خویشتن خویش تعیین کرده بود. درباره‌ی او به‌درستی دریافته بودم که ـ حداقل ـ در دوستی‌اش با من این خط‌قرمزها به‌موازات این که گام‌های زمان، نقش عمیق‌تری بر پیشانی دوستی‌مان حک می‌کند، نمود بیش‌تری می‌یابد. این خیلی ارزشمند و گران‌سنگ است. زیرا معمولاً مرزهای طرفین دستخوش صمیمیت روابط می‌شود. اما ندیدم او قائل به قاعده‌ی «بین‌الاحباب تسقط الآداب» باشد. به جای آن، هرچه با کسی دوست‌تر می‌شد، اصرار به تحفظ آداب داشت. به‌واسطه‌ی بهره‌مندی‌اش از این غنیمت اخلاقی، نزد من گران‌بها بود و فراموش‌نشدنی،

(5)            فروتنی قاسم‌نژاد و بی‌ادعایی‌اش درخصوص فضل‌مندی و ـ اغلب ـ خودداری‌اش از اظهار فضل از دیگر ویژگی‌هایی بود که او را بیش از آن‌چه باید در ذهن و دل من نشاند. مرکز (و بعدها پژوهشگاه)ی که در آن جا کار می‌کردم، بسان عرصه‌ای فرهنگی بود که دیگران می‌بایست می‌توانستند فکر و اندیشه‌ی خود را در آن جا عرضه کنند و به همین سبب ـ به قول بوردیو ـ عرصه‌ی منازعه بوده و هست. اما آقای قاسم‌نژاد اهل نزاع ـ حتی از نوع فرهنگی‌اش ـ نبود. بیماری‌های اهل فرهنگ را هم نداشت:‌نه به زبان‌بازی، پله‌ی ترقی کسی می‌شد تا پله‌ی ترقی‌اش شوند، نه با نیش قلم، کسی را از شأن و مرتبتش پایین می‌کشید تا خود را برکشد. اساساً با «بازی مار و پله» بیگانه بود. ویراستار بود؛ ویراستاری کارآمد که درست و نادرست دیگران از نگاه تیزبین‌اش دور و پوشیده نبود. اما ندیده بودم شوخ کسی را به چشمش بیاورد. اهل مطالعه بود. اما به یاد نمی‌آورم پیش از این‌که از او پرسشی شده باشد، در عرضه‌داشت خوانده‌ها و یافته‌هایش شتاب نشان داده باشد.

افزون بر همه‌ی این‌ها، ویژگی‌های دیگری هم در قاسم‌نژاد بود که به ژرف‌ترشدن این دوستی کمک می‌کرد، از جمله این‌که بسیار ساده‌زیست بود. پوشش ساده و بی‌آلایش او به رفتار و گفتارش که دقیقاً به همان اندازه به دور از هرگونه رنگ و جلا بود، کاملاً می‌آمد. ندیده بودم سعی کرده باشد در سایه‌ی «جامه» و «خامه»ای پرتکلف، خود را بزرگ‌تر از آن‌چه هست بنمایاند یا چندان با هیبت به نظر برسد که کسی را زهره‌ی نزدیک‌شدن به او نباشد.

از قاسم‌نژاد بسیار آموختم و شاید کم‌تر مجال داشتم و توفیق یافتم که من نیز چیزی به او بیاموزم. مهم‌ترین دانشی که از او فراگرفتم، دانش مدیریت روابط انسانی، به‌ویژه مدیریت رابطه‌ی میان دو دوست دختر و پسر بود. این یادداشت، فقط گرامی‌داشت یاد عزیز یک دوست نیست، بلکه گزاردِ ـ اندکی از ـ حقِ دوستیِ دوستی است که «دست» بود از باب یاری، «پای» بود از باب همراهی و «سر» بود از باب هم‌اندیشی. روحش شاد و سبکبار.

دهم مهر 1390

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠

علی قاسم‌نژاد

دوستی و همکاری ما در دانشنامه‌ی ادب فارسی بود. هفده هجده سال پیش که در دانشنامه‌ی ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، کار می‌کردم گه‌گاه می‌دیدیم کسی از اهالی بابل به جمع همکاران دانشنامه اضافه شده است. خب انوشه هم مثل خیلی‌های دیگر به هم‌شهری‌هایش لطف داشت و ما هم به‌شوخی بهش می‌گفتیم که دانشنامه‌ی ادب فارسی سفارت مازندران در تهران است! در میان بابلی‌هایی که به جمع مؤلفان دانشنامه اضافه شدند چندتایی‌شان در هر شرایطی می‌توانستند کارهای درخشانی کنند. یکی از آن‌ها همین علی قاسم‌نژاد بود. پسر جوان و لاغراندامی با 190 سانت قد، چهره‌ای نسبتاً زیبا، با عینکی درشت، سبیلی دراز به اندازه‌ی لب بالایی‌اش،‌ چشم‌هایی شیطان با غمی پنهان در آن. تندتند حرف می‌زد، اما حرفِ تند نمی‌زد، مؤدب بود.‌ آرام بود، جز در لحظه‌های تنهایی جمعمان شوخی نمی‌کرد، مهربان بود. از همان روزهای آغاز به کار،‌ به فکر ادامه و پیش‌رفت در کار فرهنگی بود، می‌خواست مترجم شود. به ادبیات تطبیقی و جویس و فالکنر علاقه داشت. به سبک و ‌آهنگ حرف‌زدن دیگران دقت می‌کرد، می‌توانست زبان‌شناس شود،‌ هرچند بعدها زبان‌شناسی هم خواند. من و محمدرضا ربیعیان و بابک آتشین‌جان معمولاً در یک اتاق کار می‌کردیم و علی قاسم‌نژاد هم که آمد به جمع ما پیوست. قاسم‌نژاد لیسانس ترجمه یا ادبیات انگلیسی داشت. نثر فارسی‌اش چنگی به دل نمی‌زد،‌ اما در عوض، در حد پژوهشگری جدّی در کارش دقت داشت، منابع کار خودش را می‌شناخت، آدم کتاب‌خوانده‌ای بود، هروقت درباره‌ی موضوعی بحث می‌کردیم که در آن مطالعه نداشت، دنبالش می‌رفت و چند روز بعد درباره‌ی آن بحث کتابی یا مطلبی در دستش می‌دیدم.

در همان چند ماهی که همکار بودیم،  رشد شخصیت‌اش را از یک دانش‌جوی شهرستانی به یک ادب‌پژوه علاقه‌مند می‌دیدم. در همان چند ماه بود که عاشق یکی از همکارانمان شد و من هم که تازه ازدواج کرده بودم و آن روزها در این توهّم بودم که عشق با ازدواج جاودانه می‌شود، می‌کوشیدم که عشق آن دو را به سرانجام برسانم و برای همین بود که درددل‌های آن دو را چنان که باید، برای بهترماندن رابطه‌شان، دست‌کاری می‌کردم و به آن یکی می‌گفتم. غافل از این که هیچ واسطه‌ای نمی‌تواند کمکی به رابطه‌ای کند، آن هم رابطه‌ای که در سنین ناپختگی شکل می‌گیرد و هر رفتار مداخله‌گرانه‌ای از دیگران ممکن است به فاجعه‌ای بینجامد. هرچند من هم در سنین ناپختگی بودم و چون ازدواج خوبی کرده بودم گمان می‌کردم که عشق فقط با ازدواج تکمیل می‌شود. قاسم‌نژاد هم از همین بابت بود که از من رنجید و رنجیدگی‌اش بی‌علت نبود. همان روزها بود که کس دیگری که با پدر قاسم‌نژاد دوست بود با خانواده‌اش تماس می‌گرفت و از دخترک بدگویی می‌کرد و همین بدگویی‌ها سرانجام سبب شد که عشق این دو به ازدواج نینجامد و دختر ازدواج کرد. بعد از قطع همکاری‌مان و استخدام من در صداوسیما، در آن زمان که منصبی داشتم و می‌توانستم کاری برای استخدامش کنم، برای شرکت در آزمون استخدام ویراستار از من کمک خواست و من که می‌دیدم به چنین نیروی پرتوانی نیاز داریم همه‌ی جزوه‌های شورای عالی ویرایش را در اختیارش گذاشتم. نمی‌دانم که در این آزمون شرکت کرد یا نه، ولی سرانجام سر از بانک درآورد و در آن‌جا استخدام شد. در همان سال‌های کارمندی بانک کارشناسی ارشد زبان‌شناسی را خواند، ولی غم نان و نگرانی از ناامنی اقتصادی دیگر نگذاشت که به زندگی فرهنگی بازگردد. چند سال پیش که در خیابان با دوستش دیدمش سلام و علیک سردی با من کرد و حدس زدم که به‌رغم کمکی که در استخدامش در صداوسیما کرده بودم هنوز از من دل‌خور است.

باری، چند روز پیش که برای جشن بیستمین سالگرد استقلال تاجیکستان در باغ سفارتشان دعوت شده بودم،‌ سر شام حسن انوشه را دیدم و گفت شامت را که خوردی می‌خواهم چیزی بگویم و گفت «علی قاسم‌نژاد مُرد. یک روز توی بانک سکته کرده و همان‌جا پشت میزش تمام کرده»... قاسم‌نژاد چهل‌ودوساله فرزندی پنج‌ساله دارد که لابد باید تا پایان عمر به روح پدرش قسم بخورد و این فکر دیوانه‌ام می‌کند. از مرگ قاسم‌نژاد نه از این بابت غصه می‌خورم که احتمالاً‌ تا وقتی زنده بود از من دل‌خور بود، این چندان اهمیتی ندارد وقتی به این فکر می‌کنم که چه مترجم و منتقد بزرگی می‌داشتیم اگر غم نان می‌گذاشتش و از بیم فردای بی‌پناهی در جهان فرهنگی به نان بخور و نمیر و حقارت‌پرور دولت قناعت نمی‌کرد. اما روزگار ما گویی همین را حکم می‌کند. به قول شاملو «فقر احتضار فضیلت است» و به قول پاسترناک چه بسیارند شاعران بزرگی که در زیر خاک خفته‌اند و کسی استعدادشان را کشف نکرده است. درگذشت او را به همکاران مشترکمان تسلیت می‌گویم. قصه‌اش چه زود به سر رسید.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠

ویرایش تاریخ

تیر و مرداد، داغ‌ترین ماه‌های سال، بزنگاهِ شماری از داغ‌ترین اتفاقات تاریخ معاصر بوده است.

وقتی مظفرالدین شاهِ پیر، که چند روز بعد ‌مُرد، در 14 مرداد 1285 فرمان حکومت مشروطه و تأسیس مجلس را امضا کرد، به ذهنش خطور نمی‌کرد که 46 سال بعد در 30 تیر 1331، در همان میدان بهارستان، در برابر مجلس اهداییِ جنبش مشروطه‌خواهی، مردمِ به‌ستوه‌آمده از دولت‌های نامحبوب، برای بازآمدن دولت محبوبشان، به میدان بیایند. علت و جریان قیام 30 تیر 1331 و تبعات آن را همه کم‌وبیش شنیده‌اند و تکرار آن لطفی ندارد، ولی دریغم می‌آید که آنچه از شاهدی عینی شنیده‌ام تعریف نکنم. شاید کسانی هم این را شنیده باشند: معروف است که یکی از کسانی که آن روز کشته شد با خون خود روی دیوار نوشت: «یا مرگ، یا مصدق». همیشه این ماجرا را، مثل هر افسانه‌ی ملی، آمیخته به حماسه و اغراق می‌پنداشتم، اما در سال‌های اول انقلاب با کسی آشنا شدم ــ اجازه ندارم نام او را بنویسم ــ که در قیام 30 تیر شرکت داشت و شخصی که روی دیوار با خون خود «یا مرگ، یا مصدق» را نوشت دیده بود و او را می‌شناخت: امیر بیجار. دانش‌آموز یا دانش‌جویی که او را هوادار جبهه‌ی ملی یا حزب زحمتکشان نام برده‌اند.

***

چهارم و پنجم مرداد سالمرگ آخرین پادشاهان ایران است. رضا شاه و محمدرضا شاه، تنها پادشاهان دودمان پهلوی، در این دو روز درگذشتند، به فاصله‌ی 36 سال، هر دو در قاره‌ی سیاه: پدر در 4 مرداد 1323 در جنوب ‌آن قاره در ژوهانسبورگ، و پسر در 5 مرداد 1359 در شمال آن قاره در قاهره، هر دو در تبعید و هر دو منقضی خدمت: یکی به دست متفقین که از آلمانی‌شدن ایران در هراس بودند و یکی بر اثر خیزش ملتی که آن زمان نمی‌خواست قیّم مادام‌العمر داشته باشد و اراده کرده بود تا یک بار برای همیشه حکومت موروثیِ غیرانتخابی را براندازد. و هر دو شاه مغبون از این که به خیال خود برای سعادتِ این ملت چه کارها که نکرده‌اند و حالا مزد خود را چه نامردمانه گرفته‌اند.

***

درباره‌ی 30 تیر 1331 نوشته‌اند مردم به‌رهبری آیت‌الله کاشانی به خیابان آمدند. فقط این را نمی‌فهمم چرا می‌گفتند «یا مرگ، یا مصدق» و نمی‌گفتند «یا مرگ، یا کاشانی». همین‌ها در اوایل انقلاب، برای آن که مصدق را کوچک و کاشانی را بزرگ بنمایند، مصدق را «مصدق‌السلطنه» می‌نامیدند بی‌آن که بدانند این لقب را رضاشاه یا محمدرضاشاه به او نداده‌اند، بلکه این لقب را ناصرالدین‌شاه، پس از مرگ پدر مصدق و زمانی که مصدق کودکی ده‌ساله بود، آن‌هم برای دل‌جویی از خانواده‌اش، به او اعطا کرد و هیچ ربطی به «سلطنتی‌بودن» او نداشت. بدتر از آن نامه‌ای جعلی بود که محمدحسن سالمی، نوه‌ی دختری آیت‌الله کاشانی ساخته بود بدین مضمون که یک روز پیش از کودتا، کاشانی به مصدق خطر کودتا را هشدار داده بود و مصدق جواب متکبرانه‌ای به آن داده بود. این نامه‌ی جعلی سال‌ها در کتاب درسی تاریخ جا خوش کرده بود و کاشانی را قهرمان نهضت ملی و مصدق را رهبری بی‌کفایت نشان می‌داد تا این که در 1382، محمدحسن سالمی به جعلی‌بودن نامه اعتراف کرد. هرچند پیش از این اعتراف، ایرج افشار نامه را، با آوردن مدارکی، جعلی خوانده بود. موضع‌گیری آیت‌الله کاشانی کاملاً روشن بود؛ زیرا پس از سرنگونی دولت مصدق مصاحبه‌ها و اعلامیه‌هایی از کاشانی منتشر شده که طی آن‌ها به‌صراحت درباره‌ی مصدق و نهضت ملی ایران اظهار نظر کرده است. فقط چند تا از اظهارنظرهای او را می‌نویسم: «آن شّر خودسر که در راه بدکاری و خیال ایجاد دیکتاتوری قدم بگذارد محکوم به شکست و تسلیم چوبه‌ی دار خواهد شد»، «هرچه [مصدق] کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده است»، «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند، اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد»، «خداوند عادل است و آنچه امروز بر مصدق گذشته است نتیجه‌ی عدل خداوندی است». با این حال، منِ نگارنده از این که شنیده‌‌ام آیت‌الله کاشانی در 1327 پدرم را از اعدام نجات داده بود از او ممنونم، ولی نمی‌توانم و نباید این‌ها را ملاک داوری خود قرار دهم. اگر این‌طور بود که خیلی‌ها نباید علیه محمدرضاشاه شعار می‌دادند.

***

هرچه درباره‌ی 30 تیر و این دو شاه می‌خوانم یا خاطراتی است ستایش‌آمیز یا تاریخ‌نامه‌هایی نکوهش‌آمیز. و نمی‌دانم چه وقتی موقع آن می‌رسد که تاریخِ این پادشاهان را عادلانه بنویسند. وقتی که در دایرةالمعارفی سرویراستار مقالات تاریخ بودم، به مقاله‌ی «امیرعباس هویدا» که رسیدم، با چیزی عادی اما جالب برخوردم: نویسنده‌ی مقاله، که گرایش اسلامی حکومتی داشت یک سری فحش به او داده بود و ویراستار اوّلی که از توده‌ای‌های سابق بود یک سری فحش به آن‌ها افزوده بود. حالا مقاله، با انبوهی دشنام، به من رسیده بود. آخر، دایرةالمعارف که جای فحش‌دادن نیست و در آن باید فقط مطالب مُستند و دقیق آورد، آن هم حتماً با ذکر منبع، وگرنه این که هویدا را بهایی بدانیم و بعد نتیجه بگیریم که سیاست‌های بهاییان را اجرا می‌کرده، بدون آن که حتی یک سند از بهایی‌بودن او در دست باشد، کاری علمی یا دست‌کم دایرةالمعارفی نکرده‌ایم. آخر سر در مقاله‌ای که از دست من بیرون آمد تنها در یک بخش از آن هویدا تلویحاً محکوم شده بود و آن این بود که «در زمان دولت او ساواک قدرت و گسترش بیش‌تری یافت» و آگاهان می‌فهمند که این جمله از چه فاجعه‌ای خبر می‌دهد که روزی خودى حکومت را هم به زیر کشید. این به‌اشاره‌گفتن را از اشپولر آموخته‌ام.

باری، نمی‌دانم درباره‌ی پهلویان چه سالی اولین تاریخ‌نامه‌ای نوشته خواهد شد که نه دشنام‌نامه باشد و نه ستایش‌نامه. نه شاهان پهلوی را به‌تمامی خائن بنامد و نه خادم محض. نه همه‌ی کارهایشان را در جهت پیش‌برد منافع خارجیان بداند و نه ‌همه را از سر میهن‌پرستی.

***

اصلاً زبان تاریخ زبان فحاشی نیست. فحاشی که هیچ، حتی دوران شعاردادن هم در تاریخ، با پایان‌گرفتن دوران آکادمیسین‌های شوروی، تمام شده. وقتی فهرست مالیات‌های مغولان را در کتاب کشاورزی و مناسبات ارضی عصر مغول از پطروشفسکی می‌خوانیم، با این جمله روبه‌رو می‌شویم: «مالیات‌هایی که بر مردم ایران تحمیل می‌شد بدین شرح بود...» ولی همین مفهوم را در تاریخ مغول در ایران از برتولد اشپولر با این تعبیر می‌خوانیم: «در زمان حکومت مغولان مالیات‌هایی بدین قرار وضع شد» و دیگر خودِ خواننده است که از تعداد زیادِ مالیات‌ها و شرح هر یک درمی‌یابد که مردم ایران در چه اوضاع سختی می‌زیسته‌اند. لازم نیست خودِ تاریخ‌نگار این را به‌صراحت بگوید. کافی است بدان اشاره کند و تفسیر آن را برعهده‌ی خواننده بگذارد. زبان تاریخ‌نویسی همین است و کم‌ترین چیزی که از تاریخ‌نگاران غربی، مانند اشپولر، می‌آموزیم همین نگاه سرد است و داوری را به دیگران واگذارکردن.

***

نمی‌دانم چقدر تا نگارش اولین تاریخ‌نامه‌ی علمی و بی‌طرف دوران پهلوی مانده، شاید صد سال. خیلی متأسفم که نیستم تا آن کتاب را بخوانم، همان‌طور که آنان که در روزگار مشروطه می‌زیستند نتوانستند کتاب درخشان قبله‌ی عالم عباس امانت را درباره‌ی ناصرالدین شاه بخوانند. این‌جا بودن یا نبودن ما، به‌رغم نظر شکسپیر، مسئله‌ای نیست؛ چه، ما خیلی کتاب‌های سودمند دیگری را هم که بعد از ما منتشر خواهد شد نخواهیم خواند، ولی امروز و تا هستیم می‌توانیم در حد توان خود تاریخ‌نامه‌ها را از دشنام به غیرخودی‌ها و ستایش بی‌دلیل خودی‌ها بپیراییم. روزی محمدتقی لسان‌الملکِ سپهر، صاحب ناسخ‌التواریخ و جدّ بزرگ سهراب سپهری، به‌دروغ نوشت امیرکبیر «از اقتحام [=سخت‌شدن] خون و ملال مزاجش» درگذشت. البته همین حرف نشان می‌دهد که کشتن امیرکبیر در آن روزگار امری نکوهیده تلقی می‌شده، ولی به هر حال، امروز اگر او را بابت دروغ‌زنی‌اش محکوم می‌کنیم، فردا تاریخ‌نگاران هم‌روزگارِ ما را نیز جز این خطاب نخواهند کرد، اگر ویراستاران منصف قلم خطاپوش خود را بر متن نچرخانند. این را نه از سر خودستایی و بزرگ‌داشتن همکارانم می‌گویم، بلکه می‌خواهم بگویم اگر ویراستاری چنین نکند بد کرده است. این کم‌ترین وظیفه‌ی ماست.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳٩٠

مرثیه یا بهانه

همین هفته‌ی پیش، با یک علاقه‌مند به تاریخ حرف می‌زدم و گفتم حالا که سی و چند سال از سقوط پهلوی‌ها و انقلاب می‌گذرد، بهتر است، برای اولین بار در تاریخ‌نویسی پس از انقلاب، کار تازه‌ای شود: کسانی که در این سی و اند سال تاریخ معاصر نوشته‌اند همه برضد پهلوی‌ها نوشته‌اند و خیانت‌هاشان را آشکار و خدماتشان را، هر چند به زعمشان اندک بوده، پنهان کرده‌اند. به گروه پیش‌نهاد کردم که خدمات پهلوی‌ها را هم بیاورند و تاریخ‌نامه‌ای به‌نسبت منصفانه تألیف کنند. برایِشان راه‌آهن و تأمین امنیت راه‌های ایران در زمان رضاشاه و گسترش کارخانه‌ها و مدارس در زمان محمدرضاشاه و حتی نتایج مفید «اصل چهار» ترومن را مثال زدم که کشاورزی و صنعت ایران را دگرگون کرد. برای اعضای گروه توضیح دادم که، برای متولدین دهه‌های شصت و هفتاد، پهلوی‌ها حتی خاطره هم نیستند و فقط نام‌هایی از میان صدها نام‌ تاریخی‌اند. در حافظه‌ی تاریخی پانزده‌ـ‌شانزده‌ساله‌های امروز ما، محمدرضاشاه تفاوت چندانی با خشایارشا ندارد.

در پاسخ من گفت موافقم که خدمات آن‌ها را هم باید نوشت و مثلاً کشیدن راه‌آهن را گفت، ولی این را هم باید گفت که چرا خط آهن ایران ضربدری نصب شد. علتش این بود ــ همان حرف همیشگی ــ که نیروهای شوروی و انگلیس بتوانند به‌راحتی از مناطق شمال غربی (ترکیه) به جنوب شرقی (هندوستان) و از جنوب غربی (خوزستان و عراق) بتوانند به شمال شرقی (آسیای مرکزی) برسند... خلاصه‌ی حرف‌هایش این بود که راه‌آهن ما به خواست بیگانگان کشیده شد.

*   *   *

وقتی درباره‌ی احداث راه‌آهن و ماجرای ضربدری کشیدن آن چیزی می‌خوانم یا می‌شنوم، یاد حرفی از ابراهیم گلستان می‌افتم که در گفت‌وگویش با پرویز جاهد (نوشتن با دوربین) از سریال «اختاپوس» پرویز صیاد نقل کرد که در یکی از قسمت‌های آن سریال کسی گفت «این اسکندر ملعون تخت جمشید را خراب کرد» و دیگری پرسید «چند سال پیش؟» اولی جواب داد «دوهزار سال پیش» و دومی در جواب گفت «یعنی در این دوهزار سال هنوز آن را نساخته‌اید؟!»

انگار کار ما این بوده که همیشه‌ی روزگار فقط نق بزنیم و کم‌کاری‌ها و رخوت خود را به گردن دیگران بیندازیم. هفتاد سال است که می‌گوییم راه‌آهن را برای عبور بیگانگان ضربدری ساخته‌اند، قرن‌هاست که می‌گوییم تخت‌جمشید را اسکندر گجستگ ویران کرد، اوستا را اسکندر و کتاب‌های ایران باستان را مهاجمان عرب آتش زدند. حالا دیگر هیچی نداریم، چون آنچه داشته‌ایم یا نابود شده یا به یغما رفته. بهانه‌ی بدی نیست؛ چون نداشته‌های خود را به گردن دیگران می‌اندازیم و خودمان را از تلاش بیش‌تر بی‌نیاز می‌کنیم و این را طوری می‌گوییم که انگار هیچ ملتی جنگ نکرده و بیگانگان اشغالش نکرده‌اند و اصلاً حاکمان جبار نداشته‌اند. و جالب این‌جاست که این حرف‌ها را باسوادان و فرهیختگان می‌زنند، نه مردم عامی. یعنی همان‌هایی که می‌توانند، به سهم خود، تکه‌ای از ویرانی‌های تاریخی را بازسازی کنند. یاد صحنه‌ی آخر ویدئوکلیپ «دیوار» پینک‌فلوید می‌افتم که بعد از ویران‌شدن همه‌ی تمدن، کودکان نوپایی روی زمین نشسته‌اند و دارند تکه‌آجرها را روی هم می‌گذارند. این همان چیزی است که لازم است از همین بیگانگان دزد و غارتگر بیاموزیم. بالاخره از دزدها هم می‌توان ادب آموخت. همان‌هایی که می‌توانستند دست‌کم جنگ‌های صلیبی و جنگ‌های اوتو و ناپلئون و دو جنگ جهانی را بهانه‌ای کنند تا امروز مثل ما، به‌قول اخوان عزیز، مرثیه‌خوان «عصمت غمگین اعصار» باشند. در این صورت نمی‌دانم چه کسی فنّاوری و پزشکی و دانش بشر را به پیش ‌می‌بُرد. یادمان باشد که راولینسون، برای خواندن کتبیه‌ی بیستون، به روستاییان پول می‌پرداخت که او را ساعت‌ها با طناب از کوه آویزان کنند و نمی‌دانم اگر یکی از این روستاییان طناب را پاره می‌کرده چه می‌شد. این زمانی بود که کتبیه‌ی بیستون را نمی‌شناختیم و شاید راه‌گشای گنجی می‌دانستیم که در شاهی افسانه‌ای در گوشه‌ای از این کوه‌ها پنهان کرده است. ولی حتی سال‌ها بعد از این که اهمیت و واقعیت کتیبه را شناختیم، کسانی که می‌خواستند تمرین تیراندازی کنند به سراغ کتیبه‌ی بیستون می‌آمدند و کلاه سردار سکایی را که در نقاشی برجسته‌ی آن در پایان صف ایستاده است و شاخ بلندی دارد هدف می‌گرفتند و به هم می‌گفتند «شاخ رو بزن». برای همین است که کتبیه‌ی بیستون، افزون بر این که سند ملیت ماست، همیشه سیبْل ملت غیور و وطن‌پرست هم بوده است که زحمت کشیده‌اند جای تیر خود را در جای جای این کتبیه درج کرد‌ه‌‌اند. یادداشت‌های سیاحتگران داخلی محترم را هم که لابد دیده‌اید بر ستون ستون تخت‌جمشیدی که اسکندر گجستک ویرانش کرده است.

باری، برای ساختن آینده راه درازی در پیش داریم که شاید شرط اول قدمش این باشد که غبن‌ گذشته را فراموش کنیم و به‌جای آن‌که بگوییم چه داشته‌ایم و از دستمان گرفته‌اند، از خود بپرسیم چه می‌توانیم داشته باشیم.

 

(بنا به دلایل آشکار، از دوستان عزیزی که برای این نوشته یادداشت می‌گذارند خواهش می‌کنم که بحث بیش‌تر تاریخی و اجتماعی این نوشته را سیاسی نکنند.)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٠

شاه‌نامه‌خوانی ما

دوازده سال است که با دوستان هم‌کلاسی دوران دانشگاه در خانه‌ی ما جمع می‌شویم و شاه‌نامه می‌خوانیم. گاهی به یک بیت یا یک کلمه یا حتی یک آوا پیله می‌کنیم و تا به نتیجه‌ای مطلوب یا دست‌کم استنباطی محتمل، در حد معلومات خود،‌ نرسیم به بیت بعدی نمی‌رویم. پیش از جلسه، هر کسی خبری فرهنگی دارد می‌دهد و درباره‌ی خیلی چیزها بحث می‌کنیم. و بعد می‌رویم به سراغ خواندن شاه‌نامه، ولی گاه آنقدر بر سر یک کلمه یا یک بیت بحث می‌کنیم که پیش‌رفتمان کُند می‌شود و در طول یک جلسه فقط ده بیت می‌خوانیم. برای همین است که بعد از گذشت حدود دوازده سال هنوز تازه رسیده‌ایم به بخش «اشکانیان»، یعنی فقط دوسوم شاه‌نامه را با هم خوانده‌ایم.

اما در این سال‌ها تجربه‌ی جمعی کم‌نظیری یافته‌ایم: خواندن شاه‌نامه، بی آن که مرشد یا معلم یا پیری داشته باشیم. هیچ کسی در جمع ما معلم و استاد دیگران نیست و هیچ کسی هم نیست که از او چیزی نیاموزیم. همه هم معلمیم و هم شاگرد، هم پیریم و هم ره‌رو. می‌آموزیم و می‌آموزانیم. آنچه در نظرمان سنجیده می‌نماید بی‌پروا می‌گوییم و ‌آنچه در نظرمان تردیدآمیز، پرسشگرانه به زبان می‌آوریم.

نه از بیان نظر خود طفره می‌رویم و نه از طولانی‌شدن بحث درباره‌ی نکته‌ای می‌پرهیزیم. هیچ کسی از گفتن حدس‌های خود خجالت نمی‌کشد و هیچ موضوعی بی‌اهمیت نمی‌نماید. آموخته‌ایم که هیچ کسی بی‌اشتباه نیست و اشتباهات لزوماً ناآموختنی نیست. از اشتباهات خود آموخته‌ایم که هرگز به حدس اول خود اعتماد نکنیم، ولی حدس آخرمان را نیز چندان معتبر ندانیم. بحث‌هامان مجموعه‌ای است، گاه پراکنده و گاه پیوسته، از آنچه بدان اندیشیده‌ایم و یادداشت‌هامان چکیده‌ای است از آنچه بیان کرده‌ایم.

در این سال‌ها، که پا به پای هم پیر می‌شویم، با گرفتن دکتریِ یکی از این جمع، کف‌زنان به وجد آمده‌ایم و با مرگ همسر یکی دیگر، در آغوش هم، زار زار گریسته‌ایم. کسانی که به جمع ما آمدند و رفتند کم نبودند، ولی آنان که ماندند همان‌هایی بودند که آغاز کرده بودند. آمدن شاه‌نامه‌پژوهان برجسته در جمع ما بهره‌ی ما از این جمع را پربارتر کرد و ما را به ادامه‌ی کار ترغیب کرد. بارها جلسات را به‌سبب تنگی وقت و امکان تعطیل کرده‌ام، اما باز با گشایش کار، جلسات را از سر گرفته‌ایم. جلسات تدریس و جلسات کاری و قرار با مؤلفان و همکاران را در حد امکان به‌خاطر شاه‌نامه‌خوانی لغو می‌کنم و یکشنبه را دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته می‌دانم.

پس از دوران نوجوانی و بی‌خبری، در همه‌ی عمرم، کم‌تر روزی بوده که نکته‌ای تازه فرانگیرم و یادداشت نکنم و غالباً آن روز، بیش از هر روز هفته، یکشنبه‌های شاه‌نامه‌خوانی بوده است. یکشنبه‌ها، پس از جلسه و بدرود با دوستان، سَبُک و بانشاط، شب را صبح می‌کنم و حرف‌های شنیدنی دوستان را گاه مدت‌ها با خود تکرار می‌کنم و خود را برای خواندن کتاب‌هایی که دوستان خوانده‌اند و درباره‌اش گفته‌اند آماده می‌کنم. کم‌تر چیزی را در زندگی‌ام به اندازه‌ی شاه‌نامه‌خوانی‌مان دوست دارم و هر هفته روزشماری می‌کنم تا یکشنبه‌مان بازرسد.

آن دو چیزی که سال‌هاست ما را گردِ هم می‌آورَد شاه‌نامه است و صمیمیت. بی‌شک هیچ‌یک از این دو بدون دیگری ممکن نبود جمعی دوازده‌ساله را بنیاد نهد و نگاه دارد. شاه‌نامه بی‌صمیمیت به جدالی علمی و دانشگاهی و شاید فخرفروشانه بدل می‌شد و صمیمیت بی شاه‌نامه به مهمانی حرف‌های پراکنده و چه بسا بی‌ربط.

در این سال‌ها، آنچه از شاه‌نامه آموخته‌ایم بسیار است: از میهن‌دوستی و خردورزی و شرافت گرفته تا تاریخ و اسطوره و حماسه. اما آنچه از شاه‌نامه‌خوانی آموخته‌ایم احترام به دیگری و دیدگاه اوست، حتی اگر کاملاً خلاف نظر ما باشد یا حتی در نظرمان ناپخته باشد و بی‌استناد. حالا، پس از گذشت این دوازده سال می‌توانم «هم‌اندیشی» را معنا کنم و برایش مصداقی بیاورم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠

معصومیت آگاهانه

برای «درخت ابدی»

چند سال پیش، به دعوت دوست عزیزی، به شرکتی رفتم که تازه مشغول ترجمه و تدوین یک مجله‌ی هفتگی «کمیک‌استریپ» شده بودند که حتی مجوز پخش آن را هم در مدرسه‌های دولتی گرفته بودند. کار در سطح حرفه‌ای بود و در نظرم جذاب. قرار بود بر سر این که در چه زمینه‌ای می‌توانم با آن‌ها همکاری کنم گفت‌وگو کنیم: شراکت کنم یا کار قلمی، یا هر دو. در لابه‌لای بحث‌ها، دوست عزیزم جمله‌ای گفت که هنوز توی گوشم زنگ می‌زند: «همه‌ی آدم‌ها بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود!» وقتی این را از زبان او شنیدم، بی‌اختیار گفتم: «چقدر وحشتناک!»

روزگار بدی شده است، ولی آیا همه هم بد شده‌اند؟

همین ماه گذشته، به‌خاطر این که یکی از همکارانم نیاز به مبلغی داشت، ناچار به بچه‌ها گفتم که حقوقشان را یک هفته دیرتر پرداخت خواهم کرد. وقتی بچه‌ها ماجرا را فهمیدند که کسی از همکارانشان نیازمند است، همه بی‌استثنا و مصرّانه خواستند که حتی اگر دیرتر هم شده حقوقشان را بپردازم و اول مشکل دوست مشترکمان را حل کنم. حتی همکاری از من خواست، اگر لازم است، حقوق این ماهش را با یک ماه تأخیر بپردازم.

وقتی می‌بینم دوستی، بی‌سابقه‌ی صمیمیت و بی‌آن‌که من از او خواسته باشم، کتابی را که حدس زده لازم دارم برایم می‌خرد و به دفتر می‌آورَد، وقتی می‌بینم همسایه‌ای زنگ در ما را می‌زند و محترمانه از من اجازه می‌گیرد که چون مهمان دارد موقتاً ماشینش را جلو ِ پارکینگ ما بگذارد، وقتی می‌بینم کارت بیمه و ماشین کسی در کیفی جلو ِ خانه‌ی ما پیدا می‌شود و یابنده خودش را به آب و آتش می‌زند تا صاحبش را بیابد، وقتی می‌بینم کسی قطعه‌ای طلا یافته و به دفتر فنی می‌آید که برایش برگه‌ای را کپی کنند که رویش نوشته «یک قطعه طلا پیدا شده» و صاحب دفتر فنی حاضر نمی‌شود بابت تکثیر این برگه از او پولی بگیرد، وقتی مدیر طراز اول معتبرترین مؤسسه‌ی فرهنگی کشور به‌خاطر اخراج کارمندش کیفش را برمی‌دارد که برود، دلم آرام می‌شود: هنوز خوبی نمرده است. هنوز معنویتی اجتماعی در درونمان، یا در درون بعضی‌ها، هست که ما، یعنی دیگران، می‌توانیم به آن تکیه کنیم.

دیگر خسته شده‌ام از این جمله که همه دزد شده‌اند ــ و البته غالباً گوینده خود را جزو کسانی می‌داند که مالش را دزدیده‌اند ــ و همه باید برای ادامه‌ی حیات دست به کارهای خلاف بزنند. در جایی که مردمش این‌طور فکر می‌کنند، اگر کسی مثل من ادعا کند که خوبی‌ها را بیش از بدی‌ها می‌بیند، لابد در نظر این مردم، احمق و نادان و دست‌کم خوش‌خیالش می‌پندارند. اما این به آن معنا نیست که آگاهی و احتیاط را کنار بگذاریم. معمولاً گرگ‌صفتان از همین آرامش خاطر به درون اعتماد عمومی رخنه می‌کنند. اصلاً «لمپنیسم»، که در ایران به‌اشتباه به‌معنای «لات‌بودن» به‌کار می‌رود، به همین معناست: کسب درآمد به هر شیوه در شرایط بدِ اقتصادی.

در چنین وضعیت متناقضی که آدمی انگار روی بند راه می‌رود، چگونه با دیگران باید هم‌زیستی کرد؟ آیا باید آن‌قدر خوش‌خیال بود و به همه چندان اعتماد کرد که ببینی در بلندمدت تخصص و وقت خود را مفت از دست داده‌ای و در کوتاه‌مدت سرمایه‌ات را؟! یا باید آن‌قدر بدبین باشی که حتی در خلوت خود قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین و انسان‌ترین دوستانت را به چشم دزد نگاه کنی؟!

چند سال پیش، وقتی درباره‌ی موضوع دیگری با درخت ابدی حرف می‌زدم، تعبیر «معصومیت آگاهانه» را، گویا از ویلیام بلیک،  به‌کار برد که در این چند سال کوشیده‌ام در زندگی اجتماعی همین روش را اختیار کنم. معصومیت آگاهانه، به زعم من، یعنی نه آن‌قدر خوش‌خیال و نه این‌قدر بدبین... باید بدونِ بدبینی به دیگری اعتماد کرد، ولی نباید با خوش‌خیالی چشم را بر روی همه‌ی حرکات او بست؛ بلکه باید با دقت رفتار او را زیر نظر داشت. شاید بهتر باشد هنوز به توصیه‌ی روان‌شناسان اجتماعی شصت ـ هفتاد سال پیش گوش کنیم و با خود تکرار کنیم: «نه بدبین، نه خوش‌بین، بلکه واقع‌بین باید بود!»

حالا، با این روش که اختیار کرده‌ام، چندسالی است که نه ضرر بزرگ مالی کرده‌ام و نه وقتم را رایگان فروخته‌ام، در عین حال، از هم‌نشینی با دیگران هم لذت برده‌ام و آن‌ها را دزد و کلاه‌بردار نینگاشته‌ام و اگر کسی امروز به من بگوید «همه بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود»، به‌جای این که به او بگویم «چقدر وحشتناک!»، به او می‌گویم: «به‌جای این که دیگران را متهم کنی، نگاه و رفتار خودت را اصلاح کن!»

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

آنچه می‌مانَد

برای وحدت و احسان

بچه که بودم، گاهی پدرم زیر لب آواز می‌خواند. متن ترانه را نمی‌فهمیدم، ولی از های‌های‌اش معلوم بود که ترانه‌ای یا آوازی سنّتی است؛ چیزی که آن سال‌ها در نظرم کسالت‌آور بود و همیشه می‌گفتم به‌درد خوابیدن می‌خورَد و  توی دلم این موسیقی را مسخره می‌کردم و می‌گفتم دوره‌اش تمام شده. در عوض، از ابی و شهرام شبپره و داریوش لذت می‌بردم و گمان می‌کردم آخر آواز ایرانی یعنی همین‌ها که من می‌پسندم.

نوجوان که بودم، انگار وظیفه داشتیم که نیما و فروغ و شاملو را ستایش کنیم و جمال‌زاده و خانلری و نادرپور را مسخره کنیم. مگر کسی جرئت داشت سلیقه‌ای غیر از این داشته باشد؟! چماق تحجر و ارتجاع و عقب‌ماندگی بر سرش می‌زدند که هیچ، گاهی حتی از جمع طردش می‌کردند! همیشه می‌گفتم جمال‌زاده «اسهال قلمی‌» دارد و مجله‌ی آینده‌ی ایرج افشار و کلک‌ دهباشی ــ بعداً: بخارا ــ مجلات عقب‌مانده‌اند و، در عوض، آدینه و بعدها کارنامه‌ مجلات آوانگارد و درست و حسابی‌اند. درخت ابدی هنوز از من نقل می‌کند که روزگاری می‌گفتم «به کچل می‌گن "زلفعلی"، به مجله‌ی ایرج افشار می‌گن "آینده"!»


حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که از صدای بنان و عبدالوهاب شهیدی و نادر گلچین هم لذت می‌برم، شعر نادرپور را بیش از شعر نیما می‌فهمم و دوست دارم، نوشته‌های خانلری را سنجیده‌تر از نقدهای شاملو و فروغ می‌بینم، نوشته‌های جمال‌زاده در نظرم پخته و آموزنده است، بیش از آن که برای یافتن مطلبی در کتاب‌خانه‌ام به سراغ کارنامه و آدینه بروم، مقالات معتبر را در آینده‌ و کلک و بخارا می‌یابم.

انگار سلیقه هم کودکی و جوانی و میان‌سالی و پیری دارد. انگار مثل هر توجه و علاقه و استعداد و تجربه‌ی انسانی، با رشد طبیعی صاحبش، تغییر می‌کند، البته نه همه چیز، ولی خیلی چیزها معنا و مفهوم تازه‌ای می‌یابد. یکیش همین تقلید و مثل دیگران سلیقه‌داشتن است که در جوانی بیش‌تر است و در میان‌سالی کم‌تر.

ولی کدام درست‌تر است؟ سلیقه‌ی کودکی یا جوانی یا میان‌سالی یا پیری؟ حتماً‌ این هم امری نسبی است و نمی‌توان با قطعیت در این باره نظر داد، ولی اگر فاکتورهایی مثل کاربردی‌بودن و فایده‌ی جمعی و ماندگاری را در نظر بگیریم، آن‌وقت دیگر چیزی به اندازه‌ی واقعیت تاریخ کمکمان نمی‌کند.

بهترین مثالی که می‌توان بزنم گفته‌ای است که روزی احسان، از قول دوست کتاب‌خوانمان، وحدت، نقل کرد. می‌گفت در سال‌های پرجنب‌وجوش پس از انقلاب 57، همه‌ی کتاب‌فروش‌ها یا کتاب‌های چپی چاپ می‌کردند، از آثار لنین و استالین و چه‌گوارا گرفته تا کتاب‌های مائوئیستی، یا کتاب‌های ضدمارکسیستی و ضدشوروی، مثل کتاب‌های علی حجتی کرمانی و جلال‌الدین فارسی. اما در آن سال‌ها انتشارات طهوری هنوز داشت انسان کامل نَسَفی را چاپ می‌کرد. ‌آن دوست می‌گفت که پیش خودمان فکر می‌کردیم که آخر دیگر کی می‌آید انسان کامل نسفی را بخوانَد؟! دیگر این چیزها قدیمی شده‌اند و ارزش خودشان را از دست داده‌اند! وحدت می‌گفت حالا که سال‌ها از آن سال‌ها گذشته، می‌بینیم که هیچ کدام از آن کتاب‌های چپی و ضد‌چپی نمانده، ولی انسان کامل نسفی هنوز مانده است.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

منشور کوروش اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر نیست!

سال‌هاست که می‌شنویم و می‌خوانیم که استوانه‌ی گِلی کوروش حاوی قانون یا اعلامیه‌ی حقوق بشر است. مدت‌هاست که از این متن جمله‌هایی نظیر این‌ها نقل می‌کنند: «انسان‌ها آزادند که هر خدایی را که دل‌خواه آن‌هاست بپرستند. آن‌ها آزادند که در کشور دل‌خواه خویش زندگی کنند. همگی باید در آرامش و صلح زندگی نمایند» و حرف‌هایی که به محض خواندنش به صحتش شک می‌کنی که نمی‌تواند متعلق به جهان باستان باشد: آزادی در پرستش خدا و آزادی در انتخاب سرزمین دل‌خواه در جهان باستان!

پیش‌تر بگویم که برای کوروش بزرگ احترام بسیاری قائلم، ولی این احترام سبب نمی‌شود که گمان کنم حرف مکرر سند نمی‌خواهد و وقتی چیزی را همه می‌گویند لابد درست است و ممکن نیست همه اشتباه کنند.

نمی‌دانم چند تن از آنانی که گمان می‌کنند استوانه‌ی کوروش اعلامیه‌ی حقوق بشر است متن کامل استوانه‌ی کوروش را خوانده‌اند. خودم پیش‌تر این متن را نخوانده بودم و مدت‌ها بود که به‌دنبال ترجمه‌ی معتبری از متن استوانه‌ی کوروش می‌گشتم تا این که استوانه را به ایران آوردند و من هم مثل خیلی‌های دیگر چشمم به دیدن آن روشن شد ــ به گمانم سال 1350 هم آن را در موزه‌ی «شهیاد» دیده بودم ولی درست یادم نیست ــ و اتفاقاً چند ماه پیش روزی به دیدنش رفتم در سالنْ تنهای تنها بودم و جز کارمند موزه، که روی صندلی‌اش نشسته بود، کسی در اتاق نبود و فرصتی بود که برای استوانه‌ی باستانی‌مان از فاصله‌ی یک متری بوسه بفرستم ــ آخر جلوتر نمی‌شد رفت. هرچه باشد پاره‌ای از تن فرهنگ این سرزمین است.

هم‌زمان با سفر استوانه‌ی کوروش به سرزمین مادری، ترجمه‌ی معتبری هم از این لوح به قلم دکتر شاهرخ رزمجو (انتشارات فرزان روز) منتشر شد که مسئولان موزه در آن روزها صفحات این ترجمه را بزرگ کرده بودند و به دیوار نصب کرده بودند. این را مخصوصاً نوشتم که بگویم این ترجمه چندان معتبر است که موزه‌ی ملی آن را پذیرفته و متن آن در اختیار بازدیدکنندگان قرار داده است.

حالا برویم سراغ خود استوانه. متن آن 45 سطر است؛ یعنی مَطالبش را در دو صفحه‌ی آـ‌چهار می‌توان نوشت؛ متنی که خلاصه‌اش این است:

«نَبونَئید، پادشاه بابِل که با شورشی به پادشاهی رسیده بود و تبار او شناخته نیست، به‌جای مَردوک، خدای بزرگ بابِل، به سین، خدای ماه، اعتقاد داشت و همین اعتقاد نامتعارف او سبب هرج‌ومرج‌ها و مخالفت‌های مردم بابِل شد. کوروش دوم هخامنشی، یعنی همان کوروش کبیر، برای سرکوب نَبونئید به بابِل می‌رود. مردم بابِل به یاری کوروش می‌شتابند و کوروش آن سرزمین را تسخیر می‌کند، مردمانش را به بابِل برمی‌گردانَد و آیین پرستش مَردوک را باز معمول می‌کند، پیش‌کشی‌های خود را به مردوک می‌افزاید و سپس به آبادگری سرزمین بابِل می‌پردازد. البته، چنان که از زبان کوروش نقل می‌شود، کوروش با مردمانی که به یاری‌اش شتافته‌اند با مهربانی رفتار می‌کند، ولی در عوض نَبونئید و سپاهش را به‌سختی سرکوب می‌کند».

این خلاصه‌ی متن مکتوب بر استوانه‌ای است که به نام منشور کوروش می‌شناسیم: «فتح‌نامه‌ی پادشاهی مقتدر و پیروز». این را هم بگویم که، بنابر آنچه در تاریخ آمده، پیش‌تر نبونئید از کرزوس، پادشاه لودیه، در حمله‌اش به کوروش حمایت کرده بود و شاید همین سبب گوش‌مالی او بوده باشد.

چنان که می‌بینید، و البته متن آن را در ترجمه‌ی مذکور خواهید خواند، حتی یک سطر از استوانه‌ی گِلی کوروش درباره‌ی این نیست که مردم حق دارند سرزمین خود را خودشان انتخاب کنند و حتی یک کلمه در آن نیامده که مردم در انتخاب دین آزادند.

*     *     *

کتابی در نوجوانی خوانده بودم که نویسنده‌اش کوشیده بود اختراع موشک‌های قاره‌پیما و ماهواره‌های جاسوسی را در قرآن بیابد. نویسنده غافل از این بود که دو نظام نشانه‌شناختیِ گفتمان‌های اعتقادی و علمی را لزوماً نمی‌توان و نباید منطبق دانست. تازه استوانه‌ی کوروش متن اعتقادی هم نیست و به نظرم نباید از متن غیراعتقادی باستانی تفسیری امروزی بسازیم. اگر هم بسازیم، نتیجه‌اش عقل سلیم را راضی نمی‌کند.

بزرگ‌داشتن ِ خود در طول تاریخ گاهی به نفع ما بوده است: هرگز بَرده نشده‌ایم و مستعمره‌ی ابرقدرتی نبوده‌ایم. اما همین بزرگ‌داشتن ِ خود گاهی هم به زیانمان بوده است: به افتخاراتِ گذشته چسبیده‌ایم و حرفی برای امروز نداریم... ولی این بزرگ‌داشتن ِ خود سویه‌ی دیگری هم دارد که من می‌خواهم به آن بپردازم: کوچک‌داشتن ِ کار دیگران.

وقتی پزشک انسان‌دوست اروپایی واکسن ِ کشف‌کرده‌اش را پیش از هر کسی به خودش تزریق می‌کند و واکسن او در حد افتخار ملی کشورش شمرده می‌شود و از آن بزرگ‌تر: دستاوردی جهانی تلقی می‌شود، ما فقط پول می‌دهیم و آن را می‌خریم، بی آن که برایش احترام قائل باشیم و تازه لابد ادعا می‌کنیم که دانشی که این دارو براساس آن حاصل شده ریشه در معلومات رازی و ابن‌سینا و جرجانی خودمان داشته است... اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هم همین وضع را دارد و لابد با داشتن منشور کوروش به چشممان نمی‌آید.

به نظرم، مشکل از همین جا آب می‌خورَد: ملتی با پیشینه‌ی فرهنگ و تمدنی بزرگ قرن‌هاست که در تمدن بشر سهمی نداشته است و، برای رفع این کمبود، عده‌ای که در خیرخواهی و وطن‌پرستی‌شان شکی نیست کوشیده‌اند، هر طور شده، سهمی برایش دست‌وپا کنند و همیشه هم چکیده‌ی حرف‌هایشان همین یک جمله است: «در آن روزگاری که جهان پر از توحش و عقب‌ماندگی بود، ما ملتی متمدن و بافرهنگ بودیم و بزرگانی داشتیم».

کوروش پدر ملتی است که قرن‌هاست این ملت سهمی در پیش‌رفتِ تمدن بشری نداشته و فقط مصرف‌کننده‌ی خوراک و فنّاوری و اطلاعات دیگران بوده است. کوروش حتماَ در زمان خود رهبر بزرگی بوده و آزاد‌کردن بردگان بابِلی و بازگرداندن خدایانشان در زمان خود شاید کار بی‌سابقه‌ای بوده، ولی اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، که مفاد آن طی قرن‌ها فراهم آمده و برای یافتن و گنجاندن هر اصل آن ملتی تجربه‌ی دردناک و مخاطره‌آمیزی داشته، با فتح‌نامه‌ی کوروش تفاوت آشکاری دارد: صد‌ها کوروش و فاتحان دیگر در جهان آمده‌اند و جنگیده‌اند و فاتح یا مغلوب گشته‌اند و صدها ملت گرفتار مظالم بشری شده‌اند تا کلمه‌کلمه‌ی اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر نوشته شده است که امروز عصاره‌ی همه‌ی آرمان‌های نوع بشر، البته بشر امروز، تلقی می‌شود؛ همان دستاوردی که به هیچش گرفته‌ایم و با یک فتح‌نامه‌ی ملی، که البته برای پیشینه‌ی کُهنمان مایه‌ی افتخار است، می‌خواهیم عوضش کنیم. خیلی بی‌انصافیم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٠

تغییرنام ماه‌ها و روزها (طنز)

برای احسان عزیز

از احسان شنیدم ــ پیش‌تر نمی‌دانستم ــ که صفر مراد نیازوف، رئیس جمهور فقید ترکمنستان، نام روزهای هفته و ماه‌ها را در کشور خود تغییر داده بود و نام اقوام خود و قهرمانان ملی را جانشین آن‌ها کرده بود. با رجوع به مدخل ویکی‌پدیا، دیدم که این آدم عجیب کارهای عجیب دیگری هم کرده است: بعد از انتصاب خود به رئیس جمهوری برای خود لقب «ترکمن‌باشی» (سردار ترکمن‌ها) را برگزیده ‌بود و رفتارهایی منحصربه‌فرد داشت؛ مثلاً، غدغن‌کردن ریش و تعطیلی کتاب‌خانه‌ها در سراسر ترکمنستان و تحقیر و برکناری وزرا با اتهامات واهی و نمایشی در برنامه‌های زنده تلویزیونی و ساختن مجسمه‌های خود. صفر مراد نیازوف کتابی سرشار از نصایح‌ مانند قابوس‌نامه به نام روح‌نامه خطاب به ملت ترکمن نوشته که در ترکمنستان جایگاهی هم‌ارز قرآن به آن داده شده‌ است با یک موشک روسی با صرف هزینه‌ای بیش از 50هزار دلار از پایگاه فضایی «بایکنور» قزاقستان به فضا فرستاده شد. این کتاب تا شاید موجودات فضایی هم از خواندن آن بهره ببرند. باور نمی‌کنید؟ به مدخل ویکی‌پدیا رجوع کنید. باری، یکی از کارهای او این بود که ماه‌های سال را به اسامی قهرمانان ملی و اعضای خانواده‌ی خود، از جمله مادرش، نام‌گذاری کرد. به قول شاملو، همه‌ی دیکتاتورها یک جورایی «مشنگ‌»اند.

صفر مراد نیازوف در سال 2006 درگذشت و تغییر نام ماه‌ها و روزهای هفته به امر او سبب شد به این فکر کنم که اگر در ایران، به‌جای نام روزهای هفته و ماه‌ها، ناچار بودیم اسم افراد را بگذاریم چه اتفاقی می‌افتاد:

جملات قصار دولتمردان:

اکبرآقا روز سرنوشت‌سازی برای ملت ما بود.

اصغرآقای سیاه داغ ننگی بر پیشانی رژیم سابق بود.

تاریخ هرگز عاطفه‌خانوم خونین را از یاد نخواهد برد.

 

اطلاعیه‌ی روزنامه‌ها:

روزهای شهین‌خانوم همه‌ی تئاترها و سینماها تعطیل است.

وزنه‌برداران دوپینگی روز اشغر‌آقا معرفی می‌شوند.

ادارات دولتی این هفته، روزهای شهین خانوم و مهین خانوم، تعطیل خواهد بود.

به‌علت قطع برق، کارکنان کارخانه‌ی نساجی، اسما‌ل‌آقای این هفته را استراحت می‌کنند.

آزمون سراسری در روزهای شهین خانوم، پنجم مهر، و مهین خانوم، ششم مهر، برگزار می شود.

حداکثر مهلت ارسال درخواست‌ها اکبر آقای هفته‌ی آینده است.

از این هفته این برنامه، شهین خانوم‌ها از رادیو عرفان پخش می‌شود.

روز شهین خانوم این هفته تمام مدارس تعطیل شد.

اداره‌ی هواشناسی هوای تهران را عصر اسمال‌آقا آفتابی با غبار پراکنده پیش‌بینی کرد.

مردم ایران هر سال در شب لیلاخانوم از روی آتش می‌پرند.

 

سطر پایانی اعلامیه‌ی ترحیم:

مراسم سالگرد درگذشت پدر گرامی ایشان‌ در شب مهین خانوم برگزار می‌شود.

 

تیزر تلویزیونی:

یک برنامه‌ی آموزنده و سرگرم‌کننده،‌ هر هفته از شهین خانوم تا مهین خانوم!

 

رادیو ورزش، برنامه‌ی نگاهی به روزنامه‌ها:

روزنامه‌ی ورزشی در خبر صبح اسمال‌آقای خود گفت که مسابقه‌ی شب عاطفه‌خانوم به صبح اسمال‌آقا موکول شده است.

 

در صفحات روزنامه‌های زرد:

از اکبرآقا تا شهین خانوم، در ستون فال هفتگی شما!

شبِ شهین خانوم بازار صفویه مملو از جمعیت بود، در حالی که صبح اکبرآقا پاساژ کساد بود.

عاطفه خانوم‌ها و اسما‌ل‌آقاها استراحت کنید و بقیه‌ی هفته را کار کنید.

جلسات عرفانی شب‌های خاله نرگس این هفته برگزار نمی‌شود.

 

تاریخ روزنامه‌ها:

کیهان، اسمال آقا، 24 تیر 89

شرق، مهین خانوم، 17 آذر 89

 

مقالات تاریخی:

سیدحسن امامی، امام شهین‌خانوم رژیم سابق، از اعضای لژ فراماسونری بود.

 

پیامک علی به نامزدش: «عزیزم، مامانم اینا دارن می‌رن سفر. می‌تونی مهین خانوم بیای خونه‌‌ی ما؟»

جواب نامزدش: «نه، بابام اینا شک کرده‌ن. بذارش برای اسمال‌آقا».

 

شاعری می‌سراید:

مهینِ ساکت

مهینِ متروک

مهینِ چون کوچه‌های کهنه غم‌انگیز

مهینِ اندیشه‌های تنبل بیمار

مهینِ خمیازه‌های موذی کشدار

مهینِ بی انتظار، مهینِ تسلیم...

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این مهین‌های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

 

خواننده می‌خوانَد:

اسمال آقا روز بدی بود،

روز بی‌حوصلگی!

ظهر عاطفه خانوم من،

جدول نیمه تموم گفت.

شهین خانوم روز میلاد منه.

غروب اکبرآقا خاکستری بود.

روز شهین خانومِ من،

عصر مهین خانوم اومد

مث سنجاقک پیر شهین خانوم حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود خیلی پیشتر از اینا گفته بود...

 

تعبیرهای عامیانه:

شهین خانوم‌ها آزاد!

اکبرآقاها با شما!

ترقه‌های شب ِ لیلاسوری

مهین‌خانوم‌بازار

 

تابلوی اعلامیه‌های دانشگاهی:

برنامه‌ی کلاس‌ها:

روزهای زوج: اسمال‌آقاها و شهین خانوم‌ها، از ساعت 16 تا 18

‌روزهای فرد: اکبر‌آقاها و مهین خانوم‌ها، از ساعت 18 تا 20

 

آگهی‌های لای در خانه‌ها:

تور تایلند، همه روزه، به‌غیر از شهین خانوم‌ها و مهین خانوم‌ها، یک شب بانکوک، پانزده شب پاتایا.

این آموزشگاه هرهفته اشغر‌آقاها آماده‌ی ارائه خدمات به مشتاقان پرواز می‌باشد.

 

طالع‌بینی:

ویژگی‌های متولدین ماه خاله‌سودی:

 قدرت‌طلب، جنگ‌جو، بددل، بی‌رحم، خشن، حسود، مادری فداکار و خاله‌ای بی‌رحم، عاشق واقعیت و حساب و کتاب و اهل طلاق، کاشف مشکلات خانوادگی و متخصص دامن‌زدن به آن‌ها، متنفر از دروغ مصلحت‌آمیز و عاشق راست فتنه‌انگیز و عاشق دروغ فتنه‌انگیز، با اعتماد به نفس، عاشق رژیم‌های سخت و عمل‌های جراحی‌های تخصصی، عاشق غذاهای تند و سالاد بدون سس. مشاهیر متولد این ماه: چنگیزخان، هیتلر، موسولینی، استالین، آقامحمدخان قاجار، اصغرقاتل، تیمسار نصیری، و عده‌ای از شکنجه‌گران ساواک. کتاب مورد علاقه: جنگ و صلح (قسمت جنگش).

 

ویژگی‌های متولدین ماه سردار حشمت چنگیزالممالک:

احساساتی، خجالتی، مهربان، دعواگریز، گوشه‌گیر، عاشق خانواده و همسایگان، عاشق معنویت و ماوراءالطبیعه، اهل سرکوب تمایلات، کم‌حرف، عاشق‌پیشه، طرفدار گم‌نامی، دست‌وپاچلفتی، عاشق نان خشک آب‌زده و عرفان و هپروت. مشاهیر متولد این ماه: اسکندر مقدونی، لئوناردو داوینچی، لرد بایرون، اسکار وایلد، تنسی ویلیامز، مارسل پروست، لودویگ ویتگنشتاین، التون جان، جورج مایکل، ریکی مارتین، محمد خردادیان. کتاب مورد علاقه: پسران و پسران.

 

ویژگی‌های متولدین ماه ننه‌جون عذرا:

قوی، ورزشکار، دونده، منطقی، خرافات‌گریز، دانشمند، تیزهوش، عاشق فیزیک هسته‌ای و سیبرنتیک، طرفدار جدّی مدرنیته، سیاست‌مدار، اهل آشتی‌دادن دیگران به‌خصوص عروس و پسرش، علاقه‌مند به کشف موضوعات مهم روز از قبیل اتفاقات خانوادگی و فامیلی، عاشق نصیحت‌کردن مخصوصاً به پسرش، فناناپذیر، عاشق تولد مجدد، فکر سایرین را از نگاهشان می‌خوانَد، با حافظه‌ای عالی در حد ماهی، کمال‌گرا (آقاکمال پیرمرد همسایه است)، عاشق ته‌دیگ و تخمه ژاپونی. مشاهیر متولد این ماه: سقراط، افلاطون، جالینوس، نیکولا کوپرنیک، آلبرت آینشتاین، زیگموند فروید، آیزاک نیوتن، حضرت نوح (ع)، حضرت خضر (ع). کتاب مورد علاقه: تجربه‌ی مدرنیته.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

آن که گفت و آن که نگفت

سال‌ها پیش، وقتی عضو کانون فیلم وزارت ارشاد بودم، با دوستم شبی به تماشای فیلم مشهور «سال گذشته در مارین‌باد» رفتم. طرح داستان فیلم این بود که مردی بارها و بارها با زنی ملاقات می‌کند و می‌خواهد به زن بگوید که پارسال با او در جایی که معلوم نیست کجا بوده دیدار کرده؛ دیداری که اصل وقوع آن هم جای تردید است. خلاصه همه‌ی فیلم صحنه‌های مکرر ملاقات آن آقا و آن خانم بود و گفتن این حرف که ما همدیگر را پارسال جایی دیده‌ایم و این صحنه مکرر و سرسام‌آور بر مغز تماشاگر بی‌نوا کوبیده می‌شد.

آن‌هایی که عضو کانون بودند به یاد دارند که وقتی فیلمی تمام می‌شد، تماشاگران، هنگام خروج، مجادله‌های پرحرارتی می‌کردند که گاهی بحثشان در پیاده‌روهای اطراف هم ادامه داشت.

آن شب، بعد از پایان فیلم، سکوتی زمستانی فضای مرحوم سینما شهرقصه را فراگرفته بود. فقط صدای پای تماشاگران به گوش می‌رسید و بسته‌شدن بی‌احساسِ صندلی‌ها. اگر مرا به بدبینی متهم نکنید، می‌خواهم بگویم که از آن جماعت «فیلم‌ببین حرفه‌ای» یا کسی فیلم را نفهمیده بود و یا کسی از فیلم خوشش نیامده بود و در هر دو صورت جرئت بیان هیچ کدام از این دو را نداشت.

در آن سکوت محض، فقط یک نفر صدایش شنیده شد که به دوستش که چند قدم جلوتر از او بود گفت «من هیچی نفهمیدم!» آن شخص من بودم.

*  *  *

بارها به این فکر کرده‌ام که چرا جرئت نداریم نفهمیدن خود را اذعان کنیم یا چرا باید سلیقه‌ای مشابه سلیقه‌ی دیگران داشته باشیم و باید از هرآنچه نزد اهل قلم و جامعه‌ی فرهنگی هنجار محسوب می‌شود بپسندیم، وگرنه به عوام‌گرایی و نفهم‌بودن متهم می‌شویم. یعنی همه‌ی جماعت فرهنگی ناچارند فقط فیلم‌های خاصی را بپسندند، موسیقی‌های خاصی را دوست داشته باشند، صدای خوانندگان خاصی دل‌خواهشان باشد، شاعرانشان، هنرمندانشان، فیلم‌هایشان، تفریحات و تفریح‌گاه‌هایشان، و هر آنچه سلیقه در آن نقش دارد مشترک و مشابه باشد.

آیا این هنجار عمومی جامعه‌ی روشن‌فکران وحی مُنزل است و تخطی از آن جایز نیست؟! بهتر نیست یک بار جرئت کنیم و به‌جای ادای همدیگر را درآوردن و خود را مثل دیگران نشان‌دادن، جرئت داشته باشیم و حرف خودمان را بزنیم؟! تا کی می‌خواهیم سلیقه‌ها و استعدادها و تجربه‌های شخصی به‌قیمت تشابه با دیگران سرکوب کنیم؟!

یعنی یکی نیست که مظاهری از سینمای مدرن را دوست نداشته باشد؟! یکی نیست که به‌صراحت بگوید صدای گلپا را از صدای شجریان بیش‌تر دوست دارد؟! یکی نیست که بگوید من شعرهای حافظ را دوست ندارم؟!

*   *   *

می‌خواهم از خودم شروع کنم. هر کس می‌تواند با این سلیقه‌ها که خواهم نوشت مرا به داشتن نگاهی عوامانه متهم کند، ولی باکی نیست و می‌دانم که در عوض شناس‌نامه‌ی فرهنگی و فکری و سلیقه‌ای خودم را دارم:

من هنوز نفهمیده‌ام که عرفان چیست و دست‌کم چیزهای متنوع و متضادی را که به اسم عرفان معرفی می‌شود نمی‌توانم از یک مقوله بدانم.

رنه مگریت را بیش از دالی و هر دو را بیش از پیکاسو دوست دارم. راستش خیلی از کارهای پیکاسو را نمی‌فهمم.

صمیمیت شعرهای سبک خراسانی را بیش از حرف‌های تکراری سبک عراقی دوست دارم.

فروغ شاعر من نیست و در خلوت خود شیمبورسکا نمی‌خوانم و از میان شاعران زن سیمین بهبهانی را بیش‌تر از فروغ دوست دارم.

به‌رغم ترجمه‌های درخشان و دکلمه‌ی زیبای شاملو، نتوانسته‌ام لورکا را دوست داشته باشم و ماجرای قتل شاعر به‌نظرم احمقانه جلوه می‌کند.

فوتبال را دوست دارم. استقلال را بیش‌تر از پرسپولیس، ولی برایش یقه جر نمی‌دهم و عمدتاً از پیروزی تیم‌های شهرستانی خوش‌حال‌تر می‌شوم تا پیروزی آبی‌ها بر قرمزها.

کارهای محسن نامجو را نه دوست دارم، نه می‌فهمم.

علی شریعتی با آن گفته‌های لوس و کلی‌بافانه‌اش که چپ و راست و کافر و مسلمان و سبز و سیاه از او نقل می‌کنند، بیش از آن که در نظرم متفکر جلوه کند، شاعر دست‌دومی می‌نماید که می‌کوشد به زبان مصلحان و پیامبران باستانی سخن گوید.

موسیقی اصیل ایرانی، به‌خصوص آواز، را دوست ندارم و به‌جای چهچه، که هنوز علت تولید این صدا را نمی‌فهمم، ترجیح می‌دهم موسیقی بی‌کلام و آرام غربی را گوش دهم.

از شعرهای براهنی و اداهایش حالم به‌هم می‌خورد و شعرهای سپهری و بیش‌تر از آن شعرهای قیصر امین‌پور به نظرم بسیار لوس است، ولی رمان زیبای حجازی را رمانی خوب می‌دانم و شعرهای اخوان و نادرپور و خوئی و بعضی کارهای رویایی را بسیار دوست دارم.

توپ‌مرواری را شاه‌کار هدایت می‌دانم، حتی اگر نود سال باشد که در گوشمان کرده باشند که شاه‌کار هدایت بوف کور است و بس.

فقط شاملوی دهه‌های چهل و پنجاه را دوست دارم با آن چهره‌ی زنده و شعرها و دکلمه‌های نابش، ولی بیست سال آخر عمرش را با آن نظریات عجیب و ادبیاتی که به اسم شعر می‌گفت و دکلمه‌اش با دندان‌های مصنوعی را دوست ندارم.

از شخصیت و قلم گلشیری و آل‌احمد خوشم نمی‌آید و به نظرم مقاله‌ی مشهور «پیرمرد چشم ما بود» بسیار بیش از ارزش آن شهرت یافته.

نقاشی‌های فرشچیان و ایران درّودی و سپهری به نظرم تکراری و خسته‌کننده است، ولی حاضرم بعضی از تابلوهای محمد احصایی و پرویز کلانتری را ساعت‌ها تماشا کنم.

*   *   *

خلاصه این که هیچ لزومی نمی‌بینم که در ظاهرْ سلیقه‌ام را مشابه دیگران کنم و حتماً‌ کسانی را ستایش یا نکوهش کنم که هنجار جامعه‌ی فرهنگی امروز باشد. ترجیح می‌دهم آن را که دوست دارم در خلوتم هم دوست داشته باشم.

اما نداشتن سلیقه‌ی مشابه با دیگران نباید به معنای این باشد که با هرچه دیگران می‌گویند حتماً باید مخالف بود. این دیگر لج‌بازی و خودنمایی است. خیلی از سلیقه‌های من هم مثل بیش‌ترِ اهل فرهنگ است؛ منتها این که آن‌ها را نگفتم برای این بود که مکرر بود و آشنا و هیچ ارزشی نداشت. هرچند گمان نمی‌کنم گفتن این‌ها هم که نوشتم ارزشی داشته باشد. اما از این که شناس‌نامه‌ و عینک خودم را دارم خوش‌حالم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

← صفحه بعد